Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (23 milliseconds)
English
Persian
To pay someone handsomely.
به کسی پ؟ ؟ حسابی دادن
Search result with all words
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
Other Matches
averaging
میانگین حسابی متوسط حسابی
average
میانگین حسابی متوسط حسابی
averaged
میانگین حسابی متوسط حسابی
averages
میانگین حسابی متوسط حسابی
arithmetic mean
میانگین حسابی متوسط حسابی
arithmetic expression
عبارت حسابی دستورالعمل حسابی
thorough paced
حسابی
calculative
حسابی
pursang
حسابی
incalculability
بی حسابی
smack dab
حسابی
pitched
حسابی
arithmetical
حسابی
arithmetic
حسابی
areal cook
یک اشپز حسابی
squared
منظم حسابی
arithmetic register
ثبات حسابی
arithmetic progression
تصاعد حسابی
aregular cook
اشپز حسابی
square
منظم حسابی
arithmetic operation
عمل حسابی
arithmetic operation
عملیات حسابی
arithmetic instruction
دستورالعمل حسابی
arithmetic mean
میانگین حسابی
roundly
بطور حسابی
arithmetic expression
مبین حسابی
arithmetic check
مقابله حسابی
simple mean
میانگین حسابی
arithmetic method
روش حسابی
squares
منظم حسابی
arithmetic
حسابی حسابگر
well got up
پاکیزه حسابی
arithmetic statement
حکم حسابی
mean square
یک مربع حسابی
squaring
منظم حسابی
arithmetic relation
رابطه حسابی
arithmetic series
سریهای حسابی
number-theoretic function
تابع حسابی
[ریاضی]
dishonors
بد حسابی عدم پرداخت
now you're talking
این شدحرف حسابی
arithmetic shift
تغییر مکان حسابی
arithmetic sequence
تصاعد حسابی
[ریاضی]
arithmetic function
تابع حسابی
[ریاضی]
to talk sense
حرف حسابی زدن
arithmetical function
تابع حسابی
[ریاضی]
he is no less than a gambler
قمارباز حسابی است
He thrashed his son soundly .
پسرش را حسابی کتک زد
dishonoring
بد حسابی عدم پرداخت
dishonours
بد حسابی عدم پرداخت
i have caught a thorough chill
سرمای حسابی خورده ام
dishonour
بد حسابی عدم پرداخت
dishonored
بد حسابی عدم پرداخت
Put on some decent clothes.
یک لباس حسابی تنت کن
dishonoured
بد حسابی عدم پرداخت
roll out the red carpet
<idiom>
حسابی پذیرایی کردن
He is a habitual defaulter.
آدم بد حسابی است
dishonouring
بد حسابی عدم پرداخت
Now you are talking. That makes sense.
حالااین شد یک حرف حسابی
lay into a person
کسی را کتک حسابی زدن
not on any account
اصلا روی هیچ حسابی
He is a decent fellow(guy,chap)
طرف آدم حسابی است
She gave us quite a decent dinner.
یک شام خیلی حسابی به ماداد
arithmetic operator
نشان حسابی عملگر ریاضی
He always pays on the nail.
آدم خوش حسابی است
to play up
درست و حسابی بازی کردن
I was totally tongue-tied.
زبانم حسابی بند آمد
We dont have qualified personnel in this company.
دراین شرکت آدم حسابی نداریم
My good fello,why didnt you tell me?
آخر مرد حسابی چرا به من نگفتی ؟
You wouldnt be here if you had any sense
اگر عقل حسابی داشتی اینجانبودی
We had a nice long walk today.
امروز یک پیاره روی حسابی کردیم
We are quits. We are even.
دیگر با هم حسابی نداریم (نه بدهکارنه بستانکار )
Give the room a good clean.
اتاق را حسابی جمع وجور کردن
This dress is quite the thing.
این لباس چیز حسابی است
He threatened to thrash the life out of me.
مرا به یک کتک حسابی تهدید کرد
detailed
حسابی که همه موضوعات را لیست میکند
variance
میانگین حسابی توان دوم انحرافات از مقدارمتوسط
to have a spree
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
to have a binge
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
to be on the razzle
حسابی جشن گرفتن
[با مشروب خیلی زیاد و غیره ...]
budget account
حسابی در فروشگاه که وجه خرید اجناس و...به آن واریز می شود
debt of honour
بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
root mean square
ریشه دوم میانگین حسابی توانهای دوم همه مقادیرممکن یک تابع
operates
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
operated
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
operate
از حسابی استفاده کردن بهره برداری کردن
centroid
در مختصات هندسی نقطهای که مختصات ان میانگین حسابی مختصات همه نقاط ان شکل است
arithmetic register
ثبات حسابی ثبات محاسباتی
arithmetic instruction
دستورالعمل محاسباتی دستورالعمل حسابی
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com