Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
Other Matches
to invalid a soldier home
سربازیرا بواسطه ناتوانی ازخدمت رها کردن
to grudge to do a thing
بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
in right of his wife
بواسطه
because of
بواسطه
on account of
بواسطه
by of
بواسطه
by
از بواسطه
from
بواسطه
frae
بواسطه
through
بواسطه
in d.of
بواسطه
for
بواسطه
they fought with courage
از =بواسطه
out-of-
در خارج بواسطه
for the sake of money
بواسطه پول
out of
در خارج بواسطه
thru
بخاطر بواسطه
it is because
بواسطه انست که
through
بواسطه سرتاسر
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
seaworn
ساییده بواسطه دریا
ipso facto
بواسطه خود عمل
chemotherapy
درمان بواسطه موادشیمیایی
ipso jure
بواسطه خود قانون
photobiotic
زنده بواسطه نور
officiating
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
administrations
اداره کردن
managing
اداره کردن
manages
اداره کردن
directed
اداره کردن
maintain
اداره کردن
manage
اداره کردن
officiate
اداره کردن
man
اداره کردن
mans
اداره کردن
run
اداره کردن
runs
اداره کردن
direct
اداره کردن
officiated
اداره کردن
officiates
اداره کردن
gestion
اداره کردن
manage
اداره کردن
managed
اداره کردن
directs
اداره کردن
administers
:اداره کردن
conducting
اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
wielded
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
wield
اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
operates
اداره کردن
wields
اداره کردن
helms
اداره کردن
helm
اداره کردن
rule
اداره کردن
operate
اداره کردن
operated
اداره کردن
wielding
اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
administration
اداره کردن
administering
:اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
conduct
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
conducted
اداره کردن
aminister
اداره کردن
administer
اداره کردن
stage manage
اداره کردن
conducts
اداره کردن
administered
:اداره کردن
emprosthotonos
پیشامدگی بدن بواسطه کزاز
ipso facto
بواسطه ماهیت خود فعل
forlackof shoes
بواسطه نداشتن یا نبودن کفش
snow bound
بازمانده از زفتن بواسطه برف
manageable
قابل اداره کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
steer
حکومت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
manhandling
باخشونت اداره کردن
manhandles
باخشونت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
personnel management
اداره کردن پرسنلی
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
to strain under a load
درزحمت بودن بواسطه حمل یک بار
land sick
کند رونده بواسطه نزدیکی بخشکی
taeniasis
بدی مزاج بواسطه کرم کدو
the veaael was neaped
کشتی بواسطه فرو کش اب بگل نشست
ness on his part
این بیشتر بواسطه کمرویی است
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
conducts
اداره کردن کشیده شدن
operate
اداره کردن راه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
maladminister
بطور سوء اداره کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
conduct
اداره کردن کشیده شدن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
conducted
اداره کردن کشیده شدن
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
conducting
اداره کردن کشیده شدن
men of light and leading
مردانی که بواسطه قوه رهنمایی صاحب نفوذمیشوند
mithridatism
مصونیت از زهر بواسطه خوردن و کم کم افزودن برمقداران
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
weather bound
ممنوع ازحرکت بواسطه بدی هوا منتظرهوای خوب
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
mondayish
بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
directorates
اداره
offices
اداره
managements
اداره
office
اداره
handling
اداره
serviced
اداره
service
اداره
cutcherry
اداره
cutchery
اداره
prefecture
اداره
workplace
اداره
workplaces
اداره
helm
اداره
directorate
اداره
management
اداره
bureau
اداره
bureaus
اداره
department
اداره
helms
اداره
departments
اداره
maladmidistration
سو اداره
gestion
اداره
operation
اداره
wieldy
اداره شدنی
management system
سیستم اداره
manageability
قابلیت اداره
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com