English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
bedazzle بکلی خیره کردن
Other Matches
unbuild بکلی ویران کردن
raze or rase بکلی خراب کردن
extirpate بکلی نابود کردن
exterminate بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminating بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminates بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminated بکلی نابودکردن منهدم کردن
dazzles خیره کردن
dazzled خیره کردن
blind خیره کردن
blinded خیره کردن
dazzle خیره کردن
blinds خیره کردن
dazzling خیره کردن
stares خیره نگاه کردن
stare خیره نگاه کردن
gloating خیره نگاه کردن
gloats خیره نگاه کردن
glares خیره نگاه کردن
gaped خیره نگاه کردن
glowers خیره نگاه کردن
glare خیره نگاه کردن
stared خیره نگاه کردن
gaping خیره نگاه کردن
gloated خیره نگاه کردن
gloat خیره نگاه کردن
gorgonize خیره نگاه کردن
glowering خیره نگاه کردن
gazing خیره نگاه کردن
gazes خیره نگاه کردن
gazed خیره نگاه کردن
gape خیره نگاه کردن
gapes خیره نگاه کردن
gaze خیره نگاه کردن
glared خیره نگاه کردن
glower خیره نگاه کردن
glowered خیره نگاه کردن
glowering اخم کردن نگاه خیره
to gape با خیره دهان باز کردن
glowers اخم کردن نگاه خیره
glowered اخم کردن نگاه خیره
glower اخم کردن نگاه خیره
to stare at person in the face توی صورت کسی خیره یابربرنگاه کردن
through out بکلی
purely بکلی
throughout بکلی
he was well out of sight بکلی
comprehensive <adv.> بکلی
utterly بکلی
to the world بکلی
to its full extent <adv.> بکلی
quite بکلی
sheer بکلی
completely <adv.> بکلی
exactly بدرستی بکلی
dead drunk بکلی مست
dead as a d. بکلی مرده
down-and-outs بکلی بی مایه
stark naked بکلی برهنه
fire new بکلی نویاتازه
brand-new بکلی نو یا تازه
down-and-out بکلی بی مایه
quiteother بکلی جوردیگر
down and out بکلی بی مایه
bran new بکلی نو یا تازه
to be all abroad بکلی دراشتباه بودن
blankly بدون ملاحظه بکلی
i am at my wit's end بکلی گیج شده ام
washed up بکلی تحلیل رفته
His figures were way off (out). ارقامش (حسابش )بکلی پرت بود
to fight to a finish تاپایان کارجنگیدن انقدرجنگیدن تایکطرف بکلی شکست بخورد
Your slander is completely preposterous . تهمت وافترایی که می زنید بکلی مسخره وبی اساس است
sullen <adj.> خیره سر
staring خیره
willful <adj.> خیره سر
testy <adj.> خیره سر
perverse <adj.> خیره سر
screwball خیره سر
stubborn <adj.> خیره سر
starring خیره
eccentric <adj.> خیره سر
intractable <adj.> خیره سر
glaring خیره
dour خیره سر
stubborn خیره سر
pertinacious خیره سر
agaze خیره
mulish خیره سر
obstinate خیره سر
dourly خیره سر
stare خیره شدن
to stand at gaze خیره ایستادن
gloatingly با نگاه خیره
perrinaciousness خیره سری
stared خیره شدن
glaringly با نگاه خیره
to look fixedly خیره نگریستن
moon eyed خیره ومتحیر
mulishness خیره سری
obstinacy خیره سری
stares خیره شدن
intractable خیره سر ستیزه جو
stubbornness خیره سری
goggle-eyed خیره چشم
impudence خیره سری
staring red یا خیره کننده
dazzlement خیره سازی
relucent خیره کننده
foudroyant خیره کننده
gape seed نگاه خیره
steadfastly پابرجای خیره
gapeseed نگاه خیره
gaze نگاه خیره
steadfast پابرجای خیره
fulgurant خیره کننده
gazing نگاه خیره
gazed نگاه خیره
gazes نگاه خیره
dazzlingly بطور خیره کننده
eclat روشنی خیره کننده
stargaze بستاره ها خیره شدن
starer دارای نگاه خیره
watcheye چشم خیره وسفید
dazzles تابش یا روشنی خیره کننده
dazzle تابش یا روشنی خیره کننده
dazzled تابش یا روشنی خیره کننده
to stare any one into silence کسیرا با نگاه خیره از روبردن
glares تابش خیره کننده تشعشع
dazzling تابش یا روشنی خیره کننده
gaping نگاه خیره با دهان باز
gapes نگاه خیره با دهان باز
glare تابش خیره کننده تشعشع
gaped نگاه خیره با دهان باز
stargazer کسیکه به ستاره ها خیره شده
gape نگاه خیره با دهان باز
fixations خیره شدگی تعلق خاطر
fixation خیره شدگی تعلق خاطر
glared تابش خیره کننده تشعشع
gaping stock چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
Boketto عمل خیره شدن به دوردست در غیاب تفکر
flares روشنایی خیره کننده و نامنظم زبانه کشی
flare روشنایی خیره کننده و نامنظم زبانه کشی
gawped با دهان باز و به طور احمقانه خیره شدن
gawping با دهان باز و به طور احمقانه خیره شدن
gawps با دهان باز و به طور احمقانه خیره شدن
gawp با دهان باز و به طور احمقانه خیره شدن
gape seed چیزی که مایه حیرت وموجب خیره نگریستن گرد د
She stared at him with wide eyes. با چشمهای گشاد ( گشاد شده ) با ؟ خیره شده بود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com