English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
last word بیان یا رفتار قاطع
Other Matches
Act your age [and not your shoe size] ! به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
warned بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warn بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warns بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
judicial قاطع
secant قاطع
categorical قاطع
overbearing قاطع
definitely قاطع
peremptory قاطع
final قاطع
finals قاطع
incisive قاطع
definitive قاطع
secs خط قاطع
sec خط قاطع
crucially قاطع
crucial قاطع
transverse خط قاطع
categoric قاطع
decisive قاطع
decretory قاطع
decretive قاطع
conclusive قاطع
clinches قاطع ساختن
sockdologer ضربت قاطع
floorer دلیل قاطع
to turn the scale قاطع بودن
highway robber قاطع الطریق
clinching قاطع ساختن
secant line خط قاطع [ریاضی]
clinched قاطع ساختن
clinch قاطع ساختن
conclusive evidence دلیل قاطع
conclusive evidence مدرک قاطع
sockdolager ضربت قاطع
peremptory undertaking تعهد قاطع
diagonal قاطع دو زاویه
trenchant قاطع قطعی
cut and dried <idiom> تصمیم قاطع
secant خط قاطع متقاطع
casting votes رای قاطع
magistral قاطع قطعی
casting vote رای قاطع
predominate نفوذ قاطع داشتن
predominated نفوذ قاطع داشتن
predominating نفوذ قاطع داشتن
unanswerable قاطع دندان شکن
prima facie evidence مدرک به فاهر قاطع
categorically بطور قاطع یا قطعی
clinchers قیچی کننده قاطع
clincher قیچی کننده قاطع
predominates نفوذ قاطع داشتن
knockout ویران کردن ضربت قاطع
turning point مرحله قاطع نقطه تحول
biocid قاطع حیات کشنده حشرات
whop بطور قاطع شکست دادن
knockouts ویران کردن ضربت قاطع
turning points مرحله قاطع نقطه تحول
predominate دارای نفوذ نجومی قاطع بودن
predominated دارای نفوذ نجومی قاطع بودن
predominating دارای نفوذ نجومی قاطع بودن
predominates دارای نفوذ نجومی قاطع بودن
negative true logic سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
rhetoric علم معانی بیان معانی بیان
treatments رفتار
demeanour رفتار
behaviour رفتار
ethic رفتار
conduct رفتار
gesturing رفتار
action رفتار
conducts رفتار
conducting رفتار
conducted رفتار
actions رفتار
deportment رفتار
gestured رفتار
gesture رفتار
demeanor رفتار
thews رفتار
treament رفتار
comports رفتار
comporting رفتار
dealing رفتار
comported رفتار
comport رفتار
geste رفتار
demarche رفتار
behaviuor رفتار
exploiting : رفتار
gest رفتار
behavior رفتار
behavio رفتار
haviour رفتار
exploit : رفتار
exploits : رفتار
demarch رفتار
havings رفتار
bad conduct سو رفتار
comportment رفتار
ergasia رفتار
misconduct رفتار بد
treatment رفتار
carried away رفتار احمقانهوهمراهباهیجانزدگی
etiquette روش رفتار
anancastia رفتار وسواسی
cruelty سوء رفتار
demeans رفتار کردن
to demean oneself رفتار کردن
verbal behavior رفتار کلامی
macho نرینه رفتار
anankaslia رفتار وسواسی
demeaned رفتار کردن
demean رفتار کردن
automatic behavior رفتار خودکار
avoidance behavior رفتار اجتنابی
unsports manlike conduct رفتار ناجوانمردانه
iron fist رفتار خشنوفالمانهدولتبارعیت
to deport oneself رفتار کردن
elastic behavior رفتار ارتجاعی
fair shake <idiom> رفتار درست
brusque خشن در رفتار
brusqurie خشونت در رفتار
conducts رفتار اخلاقی
chilly <adj.> سرد [رفتار]
collective behavior رفتار جمعی
conducting رفتار اخلاقی
implicit behavior رفتار نااشکار
covert behavior رفتار نااشکار
conducted رفتار اخلاقی
conduct رفتار اخلاقی
bearing رفتار سلوک
get on one's high horse <idiom> رفتار با تکبر
treat رفتار کردن
treat رفتار کردن با
treated رفتار کردن
treated رفتار کردن با
treats رفتار کردن
treats رفتار کردن با
behavior modification تغییر رفتار
behavior rehearsal تمرین رفتار
behavior therapy رفتار درمانی
behavior repertoire خزانه رفتار
overt behavior رفتار اشکار
nonverbal behavior رفتار غیرکلامی
frivolous سبک رفتار
social behavior رفتار اجتماعی
illtreat سوء رفتار
spontaneous behavior رفتار خودانگیخته
expressive behavior رفتار بیانگر
maternal behavior رفتار مادری
maladdress رفتار ناهنجار
immoral زشت رفتار
regressive behavior رفتار واپس رو
illtreatment سوء رفتار
fal lal رفتار فریفانه
affable <adj.> خوش رفتار
manner رفتار ادب
propriety of behaviour درستی رفتار
attitude روش و رفتار
attitudes روش و رفتار
stereotypy رفتار قالبی
anancasm رفتار وسواسی
learned behavior رفتار اموخته
misconduct سوء رفتار
ethogram شرح رفتار
explicit behavior رفتار اشکار
target behavior رفتار اماج
ambivalent behavior رفتار دو سوگرا
elicited behavior رفتار فراخوانده
incipient behavior رفتار اغازین
consumer behaviour رفتار مصرف کننده
mannish دارای رفتار مردانه
iam a of such conduct از این رفتار شرمنده ام
jitter با عصبانیت رفتار کردن
behavioral وابسته به رفتار و سلوک
behavior sampling نمونه گیری از رفتار
misbehavior بدرفتاری سوء رفتار
correctional custudy روش اصلاح رفتار
keep up appearances <idiom> حفظ رفتار درست
locomotor behavior رفتار جابه جایی
levity رفتار سبک لوسی
babies مانندکودک رفتار کردن
baby مانندکودک رفتار کردن
paternity رفتار پدرانه اصلیت
misbehaviour بدرفتاری سوء رفتار
image response رفتار فرکانس تصویر
stereotyped دارای رفتار قالبی
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
skulduggery رفتار زیرجلکی وخائنانه
organizational citizenship behavior رفتار شهروندی سازمانی
to misbehave oneself درست رفتار نکردن
confrontational رفتار همراهبا اعتراض
skullduggery رفتار زیرجلکی وخائنانه
abidance رفتار برطبق توافق
problem behavior رفتار مشکل افرین
sportmanship رفتار و اخلاق انسانی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com