Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
incapable of pain
بیحس نسبت بدرد
Other Matches
susceptible to pain
حساس نسبت بدرد
analgesia
بی حسی نسبت بدرد تخفیف درد
leverage
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
lift fan
توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law
جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
liftjet
توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
prorata
برحسب نسبت معین بهمان نسبت
attributable
قابل نسبت دادن نسبت دادنی
insensitivity
بیحس
senseless
بیحس
callous
بیحس
insensitive
بیحس
insensible
بیحس
impassive
بیحس
obtuse
بیحس
numb
بیحس
numbed
بیحس
numbs
بیحس
insensate
بیحس
astonied
بیحس
numbly
بطور بیحس
numbing
بیحس کننده
nonlethal
بیحس کننده
amortize
بیحس کردن
to anaesthetize locally
بیحس کردن
seared conscience
وجدان بیحس
utile
[archaic]
[useful]
<adj.>
بدرد خور
useful
<adj.>
بدرد خور
helpful
<adj.>
بدرد خور
handy
[useful]
<adj.>
بدرد خور
expedient
<adj.>
بدرد خور
serviceable
<adj.>
بدرد خور
it subserves our purpose
بدرد کارمامیخورد
advantageous
<adj.>
بدرد خور
to be of avail
بدرد خوردن
beneficial
<adj.>
بدرد خور
vail
بدرد خوردن
valuable
<adj.>
بدرد خور
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
بدرد خور
assistant
<adj.>
بدرد خور
practical
<adj.>
بدرد خور
administrable
<adj.>
بدرد خور
adjuvant
<adj.>
بدرد خور
proper
<adj.>
بدرد خور
suitable
<adj.>
بدرد خور
purpose-built
<adj.>
بدرد خور
purposeful
<adj.>
بدرد خور
auxiliary
<adj.>
بدرد خور
helping
<adj.>
بدرد خور
utilitarian
[useful]
<adj.>
بدرد خور
convenient
<adj.>
بدرد خور
handy
<adj.>
بدرد خور
functional
<adj.>
بدرد خور
applicatory
<adj.>
بدرد خور
practicable
<adj.>
بدرد خور
he is of no service to us
بدرد مانمیخورد
purposive
<adj.>
بدرد خور
anaesthetized
بیهوش یا بیحس کردن
numbed
بیحس یاکرخت کردن
to benvmb with cold
از سرما بیحس کردن
numbs
بیحس یاکرخت کردن
anesthetizing
بیهوش یا بیحس کردن
numb
بیحس یاکرخت کردن
anesthetizes
بیهوش یا بیحس کردن
anesthetized
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetizing
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetizes
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetised
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetises
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetising
بیهوش یا بیحس کردن
anaesthetize
بیهوش یا بیحس کردن
he was petrified with fear
از ترس بیحس یا بی حرکت شد
unfeeling
بیحس فاقد احساسات
general purpose
بدرد هر کاری خورنده
It is of no use to me. I have no use for it.
بدرد من نمی خورد
procaine
نمک قلیایی بیحس کننده
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
nationallism
مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
answered
بدرد خوردن مطابق بودن
avaiiability
موجود بودن بدرد خوردن
answering
بدرد خوردن مطابق بودن
answer
بدرد خوردن مطابق بودن
answers
بدرد خوردن مطابق بودن
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
avail
بدرد خوردن دارای ارزش بودن
it is of no use to us
بکار ما یا بدرد ما نمیخورد سودی برای ما ندارد
This car wI'll do beautifully .
این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
benzocaine
ماده متبلورسفیدی بفرمول 2NO11H9C که بعنوان داروی بیحس کننده موضعی مصرف میشود
In the ration lf one to ten .
به نسبت یک به ده
proportion
نسبت
as compared to
نسبت به
relational
نسبت
in the ratio of
به نسبت
ratios
نسبت
the rat of to
نسبت دو به سه
ratio
نسبت
t ratio
نسبت تی
proportions
نسبت
format
نسبت
formats
نسبت
apropos of
نسبت به
proportional
به نسبت
bearing
نسبت
towards
نسبت به
rapport
نسبت
in proprotion to
نسبت به
with respect to
نسبت به
in regard of
نسبت به
in regard to
نسبت به
in respect of
به نسبت
In what proportion ?
به چه نسبت ؟
quotients
نسبت
quotient
نسبت
rate
نسبت
rates
نسبت
relation
نسبت
to
تا نسبت به
than
نسبت به
in respect of
نسبت به
cognation
نسبت
kinship
نسبت
respects
نسبت
respect
نسبت
in connexion with
نسبت به
uncross
نسبت
in relation to
نسبت به
glide ratio
نسبت سریدن
price ratio
نسبت قیمت
bypass ratio
نسبت کنارگذاری
error ratio
نسبت خطا
activity ratio
نسبت فعالیت
mobility ratio
نسبت تحرک
prorenata
نسبت موافق
deposit ratio
نسبت سپرده
advalorem
به نسبت قیمت
affine
نسبت سلبی
affine
نسبت ازدواجی
progenitorship
نسبت جدی
progressive ratio
نسبت تصاعدی
distribution ratio
نسبت توزیع
gyromagnetic ratio
نسبت ژیرومغناطیسی
fineness ratio
نسبت فرافت
proximity of blood
قرابت نسبت
factor proportion
نسبت عوامل
reduction ratio
نسبت کاهش
recycling ratio
نسبت بازگردانی
recycle ratio
نسبت بازگردانی
feedback ratio
نسبت فیدبک
transformer ratio
نسبت مبدل
ratio of transformer
نسبت مبدل
ratio detector
اشکارساز نسبت
feedback ratio
نسبت پس خوراند
absorption ratio
نسبت جذب
magnetogyric ratio
نسبت ژیرومغناطیس
abundance ratio
نسبت فراوانی
acidity coefficient
نسبت اکسیژن
oxygen ration
نسبت اکسیژن
relativization
نسبت دادن
porosity
نسبت روزنه ها
lay to
نسبت دادن به
aspect ratio
نسبت تصویر
ionic ratio
نسبت یونی
inverse ratio
نسبت معکوس
cost benefit ratio
نسبت فایده
correlation ratio
نسبت همبستگی
control ratio
نسبت فرمان
inverse ratio or proportion
نسبت معکوس
operating ratio
نسبت عملیاتی
contact ratio
نسبت تماس
concentration ratio
نسبت تمرکز
aspect ratio
نسبت دید
one's complement
متمم نسبت به یک
assion
نسبت دادن
liquidity ratio
نسبت نقدینگی
ascribable
نسبت دادنی
in d. of
با بی اعتنایی نسبت به
cash ratio
نسبت نقدینگی
aspect ratio
نسبت صفحه
imputation
نسبت دادن
he is faithful to me
نسبت به من باوفاست
bear on
نسبت داشتن
hit ratio
نسبت اصابت
image ratio
نسبت تصویر
nines complement
متمم نسبت به 9
impedance ratio
نسبت امپدانس
current ratio
نسبت جاری
imputable
نسبت دادنی
baud rate
نسبت باود
impluse ratio
نسبت ضربه
impluse ratio
نسبت ایمپولز
mole ratio
نسبت مولی
compression ratio
نسبت تراکم
to behave toward
رفتارکردن نسبت به
two's complement
متمم نسبت به دو
velocity ratio
نسبت سرعت
viscosity ratio
نسبت گرانروی
void ratio
نسبت منفذها
voltage ratio
نسبت ولتاژ
ascribing
نسبت دادن
ascribes
نسبت دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com