English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
hunger osteopathy بیماری استخوانی ناشی از گرسنگی
Other Matches
sequela بیماری ناشی از بیماری دیگر
The soldiers died from illness and hunger. سربازان از گرسنگی و بیماری مردند.
toxicosis بیماری ناشی از خوردن زهر ایجاد مسمومیت
teleost ماهی استخوانی وابسته به ماهی استخوانی
low cycle fatigue خستگی ناشی از لرزشهایی بافرکانس کم ناشی از تغییرسرعت دوران دستگاه
tortious liability ضمان ناشی از شبه جرم مسئوولیت ناشی از خطای مدنی
bony استخوانی
tubercular osteomyelitis سل استخوانی
skeletal age سن استخوانی
carpal age سن استخوانی
osseous استخوانی
chitinous استخوانی
boney استخوانی
bonier استخوانی تر
scutum پوسته استخوانی
ossifying استخوانی کردن
osteophyte بر امدگی استخوانی
osteoplasty پیوند استخوانی
osteomyelitis کورک استخوانی
odontolite فیروزه استخوانی
ossification استخوانی شدن
ossifying استخوانی شدن
ossified استخوانی شدن
ossified استخوانی کردن
bone glue سریشم استخوانی
ossifies استخوانی کردن
ossifies استخوانی شدن
bone conduction رسانش استخوانی
bone oil روغن استخوانی
ossify استخوانی کردن
rickets نرم استخوانی
ossify استخوانی شدن
look ahead جمع کننده سریع که وجود رقم نقلی ناشی از جمع را پیش بینی میکند. و تاخیر ناشی از آن را حذف میکند
callus پینه استخوانی گیاه
obtected دارای پوشش استخوانی
calluses پینه استخوانی گیاه
osteoid استخوان مانند استخوانی
osteopathy انواع امراض استخوانی
osteocranium قسمت استخوانی جمجمه
orthopaedics اصلاح و ترمیم عیوب استخوانی
orthopedics اصلاح و ترمیم عیوب استخوانی استخوانپزشکی
chitin جسم استخوانی درپوشش بعضی جانوران
tympanic bone استخوانی که پرده صماخ رانگه میدارد
hungrily با گرسنگی
hunger گرسنگی
hungers گرسنگی
hungering گرسنگی
hungered گرسنگی
esurience گرسنگی
starvation گرسنگی
patience of hunger طاقت گرسنگی
hungrily از روی گرسنگی
to starve to death از گرسنگی مردن
strave از گرسنگی مردن
He fainted from hunger. از گرسنگی غش کردوافتاد
patience of hunger تاب گرسنگی
ravenousness گرسنگی زیاد
starveling گرسنگی خورده
starving گرسنگی دادن
ravenous hunger گرسنگی زیاد
under the stimulus of hunger از فشار گرسنگی
strave گرسنگی کشیدن
strave گرسنگی خوردن
hungry حاکی از گرسنگی
hungered [arch] حاکی از گرسنگی
starvation گرسنگی کشیدن
starving از گرسنگی مردن
starves گرسنگی دادن
starves از گرسنگی مردن
hungered [arch] گرسنگی نما
starves گرسنگی کشیدن
starved گرسنگی دادن
hunger pangs دردهای گرسنگی
hunger drive سائق گرسنگی
hungrier دچار گرسنگی
belly pinched گرسنگی خورده
bulimy ناخوشی گرسنگی
hungry دچار گرسنگی
hungriest حاکی از گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
famish گرسنگی دادن
famish گرسنگی کشیدن
hungrier حاکی از گرسنگی
starved از گرسنگی مردن
sensation of hunger احساس گرسنگی
ravenously با گرسنگی زیاد
starving گرسنگی کشیدن
starve گرسنگی کشیدن
starve از گرسنگی مردن
starved گرسنگی کشیدن
starve گرسنگی دادن
to die of hunger [thirst] از گرسنگی [تشنگی] مردن
hungrier گرسنگی اور حریص
to be reduced to starvation اجبارا گرسنگی کشیدن
hunger pain درد گرسنگی [پزشکی]
hungry گرسنگی اور حریص
to feel [a bit] peckish کمی حس گرسنگی کردن
hungered [arch] گرسنگی اور خشک
i am famishing از گرسنگی دارم می میرم
many d. of hunger بسیاری از گرسنگی می میرند
hungriest گرسنگی اور حریص
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
hungers گرسنگی دادن گرسنه شدن
hunger گرسنگی دادن گرسنه شدن
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
iam not patient of hunger من نمیتوانم تاب گرسنگی رابیاورم
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
acoria مرض گرسنگی داء الجوع
hungering گرسنگی دادن گرسنه شدن
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
hungered گرسنگی دادن گرسنه شدن
Hunger begets crime. گرسنگی سبب جرم و جنایت میشود.
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
I'm starving [to death] . از گرسنگی دارم میمیرم. [اصطلاح مجازی]
to starve into surrender گرسنگی دادن وناگزیربه تسلیم کردن
illness بیماری
disease بیماری
virulent <adj.> بیماری زا
maladies بیماری
epizootic بیماری
pathogenic بیماری زا
illnesses بیماری
diseases بیماری
malady بیماری
alzeimer's disease بیماری الزایمز
encephalopathy بیماری مغزی
down's disease بیماری داون
catamnesis تاریخچه بیماری
rabies بیماری هاری
neuropathy بیماری عصب
addison's disease بیماری ادیسون
nosophilia بیماری خواهی
advantage by illness بهره بیماری
graves'disease بیماری گریوز
hansen's disease بیماری هنسن
insect vectors حشرات بیماری زا
sick leave استراحت بیماری
love sickness بیماری عشق
lumpy jaw بیماری "اکتینومیکوز"
ailment بیماری مزمن
venereal disease بیماری مقاربتی
mental disease بیماری روانی
mental illness بیماری روانی
mental disorder بیماری روانی
nosophobia بیماری هراسی
illness بیماری کسالت
pathophobia بیماری هراسی
herpes simplex بیماری تب خال
illnesses بیماری کسالت
to be down with something بیماری گرفتن
to be ill with something بیماری گرفتن
to have something [a disease, an illness] بیماری گرفتن
to be laid up with something بیماری گرفتن
some kind of sickness یک نوعی از بیماری
pestilence بیماری طاعون
symptomatic نشانه بیماری
radiation sickness بیماری برتابشی
legionnaires' disease بیماری لژیونرها
AIDS بیماری سیدا
AIDS بیماری ایدز
wilson's disease بیماری ویلسون
epilepsy بیماری صرع
remission بهبودی بیماری
tay sach's disease بیماری تی- ساکس
sick bed بستر بیماری
pott's disease بیماری پوت
pick's syndrome بیماری پیک
pathognomy بیماری شناسی
pathogenesis بیماری زایی
parkinsonism بیماری پارکینسون
Parkinson's disease بیماری پارکینسون
radiation sickness بیماری تابشی
radiation sickness بیماری اشعه
VD بیماری مقاربتی
psychosis بیماری روانی
The symptoms ( of a disease) . علائم بیماری
pick's disease بیماری پیک
Diagnosis. تشخیص بیماری
ailments بیماری مزمن
VD بیماری زهروی
mala filde ناشی
on account of somebody [something] ناشی از
Due to ناشی از
even tual ناشی
therefrom ناشی از ان
skilless ناشی
skill less ناشی
muffs ناشی
maladroit ناشی
muff ناشی
resulting ناشی
resultant ناشی
ills ناشی
amateurish ناشی
resulted ناشی
emergent ناشی
dilettanti ناشی
dilettantes ناشی
gauche ناشی کج
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com