English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
mistime بیموقع گفتن
mistimes بیموقع گفتن
mistiming بیموقع گفتن
Other Matches
mistimed بیموقع
out of time بیموقع
ill timed بیموقع
untimely بیموقع
malapropos بیموقع
tideless بیموقع
out of season بیموقع
intempestive بیموقع
impertinence or nency بیموقع
an a remark حرف بیموقع
off بیموقع غیر صحیح
misapply بیموقع بکار بردن
greets درود گفتن تبریک گفتن
greeted درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
greet درود گفتن تبریک گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
premature ignition احتراق نابهنگام احتراق بیموقع
say گفتن
to give utterance to گفتن
rehearses گفتن
to weep out گفتن
tells گفتن
telling-off گفتن
tell گفتن
bubbling گفتن
bubbles گفتن
says گفتن
mouth گفتن
mouthed گفتن
get out گفتن
inform گفتن
pshaw اه گفتن
saith گفتن
utterances گفتن
utterance گفتن
relate گفتن
informs گفتن
informing گفتن
adduse گفتن
relates گفتن
mouths گفتن
mouthing گفتن
iteration گفتن
uttered گفتن
utters گفتن
utter گفتن
rehearsed گفتن
let out <idiom> گفتن
rehearsing گفتن
rehearse گفتن
let (someone) know <idiom> گفتن
bubbled گفتن
bubble گفتن
to tell a story گفتن
viyuperate بد گفتن
vituperate بد گفتن
reviles ناسزا گفتن
allegorize مثل گفتن
speak سخن گفتن
speaks سخن گفتن
overstate اغراق گفتن در
overstated اغراق گفتن در
interjected بطورمعترضه گفتن
overstates اغراق گفتن در
avouch اشکارا گفتن
adulate مدح گفتن
call bad names ناسزا گفتن
revile ناسزا گفتن
interjects بطورمعترضه گفتن
observes گفتن برپاداشتن
fabulize افسانه گفتن
observing گفتن برپاداشتن
enounce به صراحت گفتن
commiserate تسلیت گفتن بر
doxologize ستایش گفتن
hyperbolize اغراق گفتن
commiserates تسلیت گفتن بر
bootlick تملق گفتن از
commiserating تسلیت گفتن بر
interject بطورمعترضه گفتن
observed گفتن برپاداشتن
interjecting بطورمعترضه گفتن
observe گفتن برپاداشتن
gnosticize عرفان گفتن
adduee گفتن افهارنمودن
confides محرمانه گفتن
rejoins در پاسخ گفتن
confided محرمانه گفتن
swear ناسزا گفتن
swears ناسزا گفتن
giggle سخن گفتن
giggled سخن گفتن
screamed ناگهانی گفتن
scream ناگهانی گفتن
communing راز دل گفتن
communes راز دل گفتن
communed راز دل گفتن
commune راز دل گفتن
giggles سخن گفتن
rejoining در پاسخ گفتن
commiserated تسلیت گفتن بر
saluting تهنیت گفتن
overstating اغراق گفتن در
salutes تهنیت گفتن
saluted تهنیت گفتن
salute تهنیت گفتن
reviled ناسزا گفتن
weasels دروغ گفتن
weasel دروغ گفتن
screams ناگهانی گفتن
whiff دروغ گفتن
twaddle چرند گفتن
confide محرمانه گفتن
rejoin در پاسخ گفتن
rejoined در پاسخ گفتن
giggling سخن گفتن
to tell a lie دروغ گفتن
bullshit مزخرف گفتن
To speak the truth. حقیقت را گفتن
To get someones goat To utter blasphemies . کفر گفتن
come clean <idiom> راست گفتن
crack a joke <idiom> جوک گفتن
ad-libs فیالبداهه گفتن
ad-libbing فیالبداهه گفتن
ad-libbed فیالبداهه گفتن
to tell the truth راست گفتن
to yell out با نعره گفتن
twadle چرند گفتن
unbosom اسراردل را گفتن
unreel باز گفتن
walk out on ترک گفتن
ad-lib فیالبداهه گفتن
to talk with the tongues of angels <idiom> تملق گفتن
to speak with a sweet tongue <idiom> تملق گفتن
to trot out شر و ور تکراری گفتن
extol آفرین گفتن
extoll آفرین گفتن
to regurgitate شر و ور تکراری گفتن
to tell a joke بذله ای گفتن
tell the truth حقیقت را گفتن
to tell a joke جوکی گفتن
lalophobia گفتن هراسی
rime شعر گفتن
say a word سخن گفتن
to say a word سخن گفتن
speak the trurh راست گفتن
speak the trurh صادقانه گفتن
sweet talk تملق گفتن
tack tall گزاف گفتن
take leave of بدرود گفتن با
pitch a yarn قصه گفتن
pass a remark سخنی گفتن
panegyrize مدح گفتن
lay to دروغ گفتن
macarize خوشابحال گفتن
mammer بالکنت گفتن
mant با لکنت گفتن
misstate غلط گفتن
nuncupate زبانی گفتن
outvoice بلندترسخن گفتن از
outvoice موثرترسخن گفتن از
tallyho اهای گفتن
to a. oneself سخن گفتن
to bellow forth با نعره گفتن
to pull اغراق گفتن
to put it on اغراق گفتن
to sigh out با اه وحسرت گفتن
to speak through one's nose سخن گفتن
to spoke the t. راست گفتن
to take the floor سخن گفتن
to talk nonsense مهمل گفتن
to talk nonsense چرند گفتن
to make a remark سخن گفتن
to throw the hatchet اغراق گفتن
to pile it on اغراق گفتن
to bellow out بانعره گفتن
to bid a بدرود گفتن
to bid a وداع گفتن
to bid welcome خوشامد گفتن
to blunder out بی فکرانه گفتن
to blunder out جویده گفتن
to draw the long اغراق گفتن
to draw the long bow اغراق گفتن
to talk tall گزاف گفتن
applauds افرین گفتن
restate باز گفتن
acclaims افرین گفتن
acclaiming افرین گفتن
blaring بافریاد گفتن
discourse سخن گفتن
discourses سخن گفتن
blares بافریاد گفتن
equivocates دروغ گفتن
equivocating دروغ گفتن
acclaimed افرین گفتن
acclaim افرین گفتن
recounts یکایک گفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com