English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (10 milliseconds)
English Persian
blether بیهوده گفتن
blethered بیهوده گفتن
blethering بیهوده گفتن
blethers بیهوده گفتن
Search result with all words
rant لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranten لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
Other Matches
greet درود گفتن تبریک گفتن
greets درود گفتن تبریک گفتن
greeted درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
trashy بیهوده
purposelessly بیهوده
unfruitful بیهوده
ineffectual بیهوده
of no issue بیهوده
kibosh بیهوده
thankless بیهوده
trashiest بیهوده
dulls بیهوده
pointless بیهوده
dull بیهوده
ineffective بیهوده
futile بیهوده
dulled بیهوده
unavailing بیهوده
duller بیهوده
dullest بیهوده
vain بیهوده
dulling بیهوده
wastes بیهوده
futility بیهوده گی
non-starters بیهوده
bootless بیهوده
trashier بیهوده
driftless بیهوده
to no purpose بیهوده
uselessly بیهوده
purposeless بیهوده
ineffectively بیهوده
non-starter بیهوده
in vain بیهوده
jejune بیهوده
waste بیهوده
idled بیهوده
idles بیهوده
idlest بیهوده
idle بیهوده
rodomontade بیهوده
tautologic بیهوده تکرار کن
rants بیهوده گویی
idle talk سخن بیهوده
without result بی نتیجه بیهوده
vaporing سخن بیهوده
wasteful expenditures مخارج بیهوده
ranting بیهوده گویی
fillip چیز بیهوده
babble سخن بیهوده
ranted بیهوده گویی
babbled سخن بیهوده
to dally بیهوده گذرانیدن
ranten بیهوده گویی
rant بیهوده گویی
to go on بیهوده مگو
babbles سخن بیهوده
fillips چیز بیهوده
he speaks to the purpose بیهوده نمیگوید
futilely بطور بیهوده
frustrated باطل بیهوده
ineffectually بطور بیهوده
false pride غرور بیهوده
infructuous بیحاصل بیهوده
fribble کار بیهوده
hooey بیهوده مزخرف
lostlabour کوشش بیهوده
havers بیهوده چرند
claver گفتار بیهوده
ineffectual struggle کوشش بیهوده
inert society جامعه بیهوده
an abortive attempt کوشش بیهوده
dead lift کوشش بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
an absurd notion خیال بیهوده
inutile بیهوده نامناسب
wild goose chase تلاش بیهوده
flash in the pan کوشش بیهوده
mockery زحمت بیهوده
unproductive consumption مصرف بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
wild-goose chases تلاش بیهوده
farce کار بیهوده
farces کار بیهوده
fiddles کار بیهوده کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
jauk بیهوده وقت گذراندن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
dillydally بیهوده وقت گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
dawdler بیهوده وقت گذران
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
piddles کار بیهوده کردن
piddled کار بیهوده کردن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
fiddle کار بیهوده کردن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
fiddled کار بیهوده کردن
piddle کار بیهوده کردن
to break butterfly on wheel بیهوده صرف نیروکردن
frivol کار بیهوده کردن
delusions پندار بیهوده وهم
delusion پندار بیهوده وهم
absurdly بطور بیهوده و مزخرف
dawdle بیهوده وقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
vain مغرورانه بطور بیهوده
impracticable غیر عملی بیهوده
inanity بیهودگی کار بیهوده
small talk حرف بیهوده زدن
jiving کلمات بیهوده واحمقانه
boondoggle [American English] وقت بیهوده گذرانی
jive کلمات بیهوده واحمقانه
jived کلمات بیهوده واحمقانه
frivolous پوچ بیهوده وبیمعنی
jives کلمات بیهوده واحمقانه
quiddle بیهوده وقت گذرانیدن
moon بیهوده وقت گذراندن
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
inanely بطور پوچ یا بی معنی بیهوده
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
piffle من من کردن حرف بیهوده زدن
to loiter a way one's time وقت خود را بیهوده گذرانیدن
to be a dead duck بیهوده بودن [چیزی یا کسی]
to saunter through life عمر را بیهوده وبا ولگردی گذرانیدن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
nugacity چیز جزئی یغا بیهوده بیهودگی
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
hypochondria اضطراب واندیشه بیهوده راجع بسلامتی خود
cannon fodder [soldiers pointlessly and unscrupulously sacrificed] خوراک توپ [سربازان بیهوده و بی وجدانه قربانی شده]
Recycle Bin نشانهای روی صفحه نمایش ویندوزکه مانند محل نگهداری کاغذهای بیهوده است
gigo اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
garbage in garbage out اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
utter گفتن
utterance گفتن
tells گفتن
telling-off گفتن
tell گفتن
bubbling گفتن
adduse گفتن
bubbles گفتن
bubbled گفتن
bubble گفتن
uttered گفتن
utters گفتن
to weep out گفتن
says گفتن
saith گفتن
to tell a story گفتن
mouths گفتن
mouthing گفتن
mouthed گفتن
pshaw اه گفتن
vituperate بد گفتن
viyuperate بد گفتن
say گفتن
rehearse گفتن
get out گفتن
relates گفتن
relate گفتن
to give utterance to گفتن
mouth گفتن
rehearses گفتن
informing گفتن
iteration گفتن
rehearsing گفتن
rehearsed گفتن
inform گفتن
utterances گفتن
let (someone) know <idiom> گفتن
let out <idiom> گفتن
informs گفتن
run through <idiom> اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
wastes حرام کردن بیهوده تلف کردن
waste حرام کردن بیهوده تلف کردن
whining باناله گفتن
confides محرمانه گفتن
rejoins در پاسخ گفتن
whined باناله گفتن
tallyho اهای گفتن
take leave of بدرود گفتن با
to say a word سخن گفتن
to talk with the tongues of angels <idiom> تملق گفتن
say a word سخن گفتن
speak the trurh راست گفتن
speak the trurh صادقانه گفتن
sweet talk تملق گفتن
tack tall گزاف گفتن
whine باناله گفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com