English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (9 milliseconds)
English Persian
rant بیهوده گویی
ranted بیهوده گویی
ranting بیهوده گویی
rants بیهوده گویی
ranten بیهوده گویی
Other Matches
chiromancy پیش گویی وغیب گویی با دیدن خطوط کف دست
telnet پروتکل TCP/ IP که به کاربر امکان اتصال و کنترل از طریق اینترنت به کامپیوترهای راه دور میدهد به طوری ککه گویی همان جا هستند و دستورات را تایپ میکند به طوری که گویی در مقابل کامپیوترهستند
dulls بیهوده
trashiest بیهوده
dulling بیهوده
trashy بیهوده
dullest بیهوده
idle بیهوده
duller بیهوده
dulled بیهوده
dull بیهوده
bootless بیهوده
ineffective بیهوده
futile بیهوده
unfruitful بیهوده
ineffectual بیهوده
idled بیهوده
idles بیهوده
idlest بیهوده
futility بیهوده گی
uselessly بیهوده
non-starter بیهوده
non-starters بیهوده
to no purpose بیهوده
purposeless بیهوده
thankless بیهوده
pointless بیهوده
unavailing بیهوده
kibosh بیهوده
vain بیهوده
trashier بیهوده
ineffectively بیهوده
jejune بیهوده
in vain بیهوده
driftless بیهوده
of no issue بیهوده
waste بیهوده
rodomontade بیهوده
wastes بیهوده
purposelessly بیهوده
mockery زحمت بیهوده
wild goose chase تلاش بیهوده
wild-goose chases تلاش بیهوده
farce کار بیهوده
farces کار بیهوده
fillip چیز بیهوده
fillips چیز بیهوده
lostlabour کوشش بیهوده
without result بی نتیجه بیهوده
wasteful expenditures مخارج بیهوده
vaporing سخن بیهوده
inutile بیهوده نامناسب
infructuous بیحاصل بیهوده
unproductive consumption مصرف بیهوده
inert society جامعه بیهوده
ineffectual struggle کوشش بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
idle talk سخن بیهوده
frustrated باطل بیهوده
blethering بیهوده گفتن
babbled سخن بیهوده
babble سخن بیهوده
tautologic بیهوده تکرار کن
futilely بطور بیهوده
to go on بیهوده مگو
fribble کار بیهوده
claver گفتار بیهوده
flash in the pan کوشش بیهوده
to dally بیهوده گذرانیدن
an absurd notion خیال بیهوده
babbles سخن بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
blethered بیهوده گفتن
blether بیهوده گفتن
ineffectually بطور بیهوده
hooey بیهوده مزخرف
blethers بیهوده گفتن
he speaks to the purpose بیهوده نمیگوید
havers بیهوده چرند
an abortive attempt کوشش بیهوده
dead lift کوشش بیهوده
false pride غرور بیهوده
dillydally بیهوده وقت گذراندن
dawdler بیهوده وقت گذران
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
jauk بیهوده وقت گذراندن
quiddle بیهوده وقت گذرانیدن
frivolous پوچ بیهوده وبیمعنی
impracticable غیر عملی بیهوده
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
frivol کار بیهوده کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to break butterfly on wheel بیهوده صرف نیروکردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
inanity بیهودگی کار بیهوده
vain مغرورانه بطور بیهوده
dawdling بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
jiving کلمات بیهوده واحمقانه
jives کلمات بیهوده واحمقانه
fiddle کار بیهوده کردن
delusion پندار بیهوده وهم
moon بیهوده وقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
piddled کار بیهوده کردن
piddle کار بیهوده کردن
small talk حرف بیهوده زدن
boondoggle [American English] وقت بیهوده گذرانی
loaf وقت را بیهوده گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
delusions پندار بیهوده وهم
absurdly بطور بیهوده و مزخرف
jived کلمات بیهوده واحمقانه
jive کلمات بیهوده واحمقانه
piddles کار بیهوده کردن
fiddled کار بیهوده کردن
fiddles کار بیهوده کردن
inanely بطور پوچ یا بی معنی بیهوده
to loiter a way one's time وقت خود را بیهوده گذرانیدن
piffle من من کردن حرف بیهوده زدن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
to be a dead duck بیهوده بودن [چیزی یا کسی]
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
nugacity چیز جزئی یغا بیهوده بیهودگی
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to saunter through life عمر را بیهوده وبا ولگردی گذرانیدن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
hypochondria اضطراب واندیشه بیهوده راجع بسلامتی خود
as thought گویی
scandal بد گویی
scandals بد گویی
so to peaking گویی
free spokenness رک گویی
hypologia کم گویی
ingenuousness رک گویی
hypophrasia کم گویی
laconic speech کم گویی
knop گویی
one would say گویی
to stab in the back بد گویی
pauciloquy کم گویی
candor رک گویی
candour رک گویی
plain speaking رک گویی
outdpokenness رک گویی
downrightness رک گویی
soliloquy تک گویی
soliloquies تک گویی
cannon fodder [soldiers pointlessly and unscrupulously sacrificed] خوراک توپ [سربازان بیهوده و بی وجدانه قربانی شده]
idioglossia نامفهوم گویی
rodomontade گزاف گویی
contradiction خلاف گویی
scandalum magnatum بد گویی از بزرگان
contradictions خلاف گویی
overstatement گزافه گویی
wittiness بذله گویی
overstatements گزافه گویی
waggery بذله گویی
knobs دستگیره گویی
knob دستگیره گویی
self contradiction تناقض گویی
free spokenness ساده گویی
incoherence گسسته گویی
tautologize مکرر گویی
vituperation ناسزا گویی
stilted speech مطنطن گویی
somniloquy or quence سخن گویی
soliloquize تک گویی کردن
gratulation تبریک گویی
so to speak چنانکه گویی
rhodomontade گزاف گویی
idiolalia مهمل گویی
disclosures بی پرده گویی
logorrhea پراکنده گویی
metonymy به تقریب گویی
missatement خلاف گویی
pseudology دروغ گویی
prate یاوه گویی
poeticism شعر گویی
bullshit گزافه گویی
open heartedness رک گویی صداقت
lallation کودکانه گویی
polyphrasia پریشان گویی
door-knob دستگیره گویی
disclosure بی پرده گویی
revilement ناسزا گویی
wittiness لطیفه گویی
reticency سکوت کم گویی
iterance باز گویی
labyrinthine speech پریشان گویی
polylogia پریشان گویی
word salad اشفته گویی
cluttering بریده گویی
jest بذله گویی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com