Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
they are sworn frends
بیکدیگر سوگند دوستی خورده اند
Other Matches
perjured
سوگند دروغ خورده دروغی داده شده
swear
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swears
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
each other
بیکدیگر
corresponsive
مربوط بیکدیگر
interdependent
متکی یاموکول بیکدیگر
interdepend
بیکدیگر متکی بودن
To go for each other.
بیکدیگر پریدن ( نزاع کردن )
syndactylism
پیوستگی واتصال پنجه ها بیکدیگر
hyphens
برای پیوستن چندکلمه بیکدیگر مثل Northwest
hyphen
برای پیوستن چندکلمه بیکدیگر مثل Northwest
sodality
دوستی
friendships
دوستی
togetherness
دوستی
fellowships
دوستی
fellowship
دوستی
uxoriousness
زن دوستی
friendship
دوستی
peace
دوستی
brotherliness
دوستی
philogyny
زن دوستی
professed love
دوستی زبانی
love feast
عید دوستی
altruism
نوع دوستی
ties of friendship
قیودیاعلاقه دوستی
under cover of frind ship
بعنوان دوستی
lastering friendship
دوستی پا بر جا یا ثابت
fraternization
دوستی کردن
fraternal love
دوستی برادری
wanderlust
اوارگی دوستی
excessive love
دوستی زیاد
motherly love
دوستی مادرانه
humanitarianism
بشر دوستی
brotherly
ازروی دوستی
protestation of frienship
ادعای دوستی
ritualism
تشریفات دوستی
philoprogenitiveness
بچه دوستی
self love
خود دوستی
paternal love
دوستی پدرانه
taphophilia
گور دوستی
the utmost love
منتهای دوستی
ophilia
مار دوستی
algophilia
درد دوستی
negrophilism
سیاه دوستی
negrophilism
دوستی بازنگیان
philanthropy
بشر دوستی
humanitarianism
مسلک بشر دوستی
liquorish
حاکی ازنوشابه دوستی
algolagnia
درد دوستی جنسی
patriotically
از روی میهن دوستی
ties of friendship
انچه دوستی اقتضامیکند
to make friends with anyone
با کسی اشنایی یا دوستی
Some friendship ! This is a fine way to treat a friend !
معنی دوستی را هم فهمیدیم
cozy up to (someone)
<idiom>
باکسی دوستی برقرارکردن
philosophically
ازراه حکمت دوستی
sportsmanship
ورزش دوستی مردانگی
humanitarianism
فلسفه همنوع دوستی
The bonds of friendship (affection).
رشته دوستی والفت
fawn
افهار دوستی کردن
kiss of death
دوستی خاله خرسه
electrophilic attack
حمله الکترون دوستی
electrophilic addition
افزایش الکترون دوستی
fawns
افهار دوستی کردن
breach of friendship
بهم زدن دوستی
gregariously
از روی جمعیت دوستی
fawned
افهار دوستی کردن
bibliomania
جنون کتاب دوستی
endearing
از روی دوستی و محبت
i reckon
اطمینان به دوستی کسی داشتن
theocentricity
توجه بخدا خدا دوستی
they are sworn frends
با هم پیمان دوستی بسته اند
theocentrism
توجه بخدا خدا دوستی
He came under the guise of friend ship .
درقالب دوستی ظاهر ( وارد ) شد
electrophilic aromatic substitution
استخلاف الکترون دوستی اروماتیکی
He did it out of friendship.
ازروی دوستی اینکار راکرد
nucleophilic aromatic substitution
استخلاف هسته دوستی اروماتیکی
humanism
نوع دوستی ادبیات وفرهنگ
adjuration
سوگند
sacraments
سوگند
oath
سوگند
attestation
سوگند
oaths
سوگند
sacrament
سوگند
to interrupt a friendship
رشته دوستی را با کسی پاره کردن
haunts
دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
i reckon
روی دوستی کسی حساب کردن
(not) have anything to do with someone
<idiom>
نخواستن دوستی یا کار یا تجارت داشتن
wanderlust
علاقه مند به سیاحت سفر دوستی
haunt
دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
swearings-in
سوگند دادن
swear
سوگند خوردن
oath of allegiance
سوگند وفاداری
swears
سوگند خوردن
od
سوگند ملایم
upon my world
بشرافتم سوگند
upon my honor
به شرافتم سوگند
swearing
اتیان سوگند
admirster an oath
سوگند دادن
adjurer
سوگند دهنده
adjure
سوگند دادن
up my conscience
به وجدانم سوگند
abjure
سوگند شکستن
by g
به جرجیس سوگند
swearing-in
سوگند دادن
false oath
سوگند دروغ
administration
سوگند دادن
gar
سوگند ملایم
by god
سوگند بخدا
administering an oath
سوگند دادن
administrations
سوگند دادن
loyalty oath
[American E]
سوگند وفاداری
swearing in
سوگند دادن
abstention from taking an oath
نکول سوگند
to administer
سوگند دادن
swearing formula
سوگند نامه
take an oath
سوگند خوردن
take oath
سوگند یادکردن
taking an oath
اتیان سوگند
to take an oath
سوگند خوردن
Hippocratic oath
سوگند بقراطی
to swear an oath
[on, to]
, to take an oath
[on; to]
سوگند خوردن
[به]
affidavits
سوگند نامه
to lift one's hand
سوگند خوردن
swear by
سوگند خوردن به
odd
:سوگند ملایم
oddest
:سوگند ملایم
odder
:سوگند ملایم
abjures
سوگند شکستن
abjuring
سوگند شکستن
abjured
سوگند شکستن
to lift one's hand
دست به سوگند برداشتن
to forswear oneself
سوگند دروغ خوردن
wager of law
تبری جستن با سوگند
goddamn
سوگند - قسم - برایبیانهیجانوعصبانیت
goddammit
سوگند - قسم - برایبیانناراحتیوعصبانیت
to swear like a trooper
زیاد سوگند خوردن
official oath
سوگند قانونی یا رسمی
swear on
سوگند به چیزی خوردن
god-awful
سوگند - قسم - برایبیانبدیونامطبوعبودنچیزی
sanctity of an oath
حرمت سوگند یا قسم
to keep an oath inviolate
نقض نکردن سوگند
to swore falsely
سوگند دروغ خوردن
put a person on his oath
کسی را سوگند دادن
to swear by all that is sacred
بمقدسات عالم سوگند
to perjure oneself
سوگند شکنی کردن
attest
سوگند یاد کردن
manswear
سوگند دروغ خوردن
attested
سوگند یاد کردن
sanction
فتوای کلیسایی سوگند
sanctioned
فتوای کلیسایی سوگند
sanctioning
فتوای کلیسایی سوگند
sanctions
فتوای کلیسایی سوگند
abjeure
با سوگند ترک کردن
attesting
سوگند یاد کردن
abjurer or abjuror
سوگند شکن ترک
forswears
سوگند دروغ خوردن
forswearing
سوگند دروغ خوردن
perjuring
سوگند دروغ خوردن
forswear
سوگند دروغ خوردن
perjure
سوگند دروغ خوردن
attests
سوگند یاد کردن
perjures
سوگند دروغ خوردن
snake in the grass
<idiom>
دشمنی که وانمود به دوستی میکند (دشمن دوست نما)
Please accept this gift as a mark of my friendship.
لطفا"این هدیه رابعلامت ونشانه دوستی من بپذیرید
humanism
مسلک نوع پرستی و انسان دوستی ادبیات و فرهنگ
attested
سوگند دادن تصدیق کردن
forsworn
سوگند دروغ یاد کرده
perjury
سوگند شکنی گواهی دروغ
attest
سوگند دادن تصدیق کردن
conjuring
سوگند دادن جادو کردن
conjured
سوگند دادن جادو کردن
conjure
سوگند دادن جادو کردن
to keep an oath inviolate
معتبر نگه داشتن سوگند
attesting
سوگند دادن تصدیق کردن
attests
سوگند دادن تصدیق کردن
in my f.
به ایین سوگند خدامی داند
conjures
سوگند دادن جادو کردن
coronation oath
سوگند هنگام تاج گذاری
to swear tre sonagainstany one
سوگند برای خیانت بکسی خوردن
compurgator
یادکننده سوگند برای تبرئه دیگری
curry favor
<idiom>
هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن برای دوستی ویا کمک
little
خورده
it was eaten
خورده شد
eaten
خورده
irriguous
اب خورده
i swore him to secrecy
او را سوگند دادم که راز راپوشیده نگاه دارد
he swore off drinking
سوگند خوردکه از نوشابه خوری دست بکشد
cancelled
قلم خورده
stickit
شکست خورده
failure
شکست خورده
writhen
پیچ خورده
underdogs
سگ شکست خورده
underdog
سگ شکست خورده
dislocated
بهم خورده
vermiculate
کرم خورده
thrawart
پیچ خورده
worm eaten
کرم خورده
grubbier
کرم خورده
worm-eaten
کرم خورده
picked
کلنگ خورده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com