English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
estrange بیگانه کردن دورکردن
Other Matches
dispossess محروم کردن دورکردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
removes دورکردن برطرف کردن
to throw off رد کردن ازسرخود دورکردن
remove دورکردن برطرف کردن
removing دورکردن برطرف کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
dispossessed محروم کردن دورکردن
foreignism رسم بیگانه بیگانه پرستی
stranger بیگانه کردن
estrangements بیگانه کردن
estrangement بیگانه کردن
foreignize بیگانه کردن یاشدن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
alienates بیگانه کردن منحرف کردن
avert بیزار کردن بیگانه کردن
alienate بیگانه کردن منحرف کردن
averts بیزار کردن بیگانه کردن
alienating بیگانه کردن منحرف کردن
averted بیزار کردن بیگانه کردن
averting بیزار کردن بیگانه کردن
abducts دورکردن
ousted دورکردن
to drive away دورکردن
oust دورکردن
abducted دورکردن
abducting دورکردن
parry دورکردن
parries دورکردن
parried دورکردن
parrying دورکردن
to cut off دورکردن
abduct دورکردن
ousting دورکردن
ousts دورکردن
to keep at a d. دورکردن
to hedge off دورکردن
to charm away دورکردن
to f.off دورکردن
distances بعد دورکردن
distance بعد دورکردن
red herring <idiom> از موضوع اصلی دورکردن
clearest دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clearer دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clear دورکردن گوی از نزدیک دروازه
lick son عیبی را با شلاق از کسی دورکردن
clears دورکردن گوی از نزدیک دروازه
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
peregrine بیگانه
outsiders بیگانه
abroad بیگانه
outsider بیگانه
exotic بیگانه
peregrin or rine بیگانه
strangest بیگانه
strange بیگانه
only بس بیگانه
barbarous بیگانه
xenophobe بیگانه
barbarian بیگانه
barbarians بیگانه
foreign بیگانه
aliens بیگانه
stranger بیگانه
foreigner بیگانه
foreigners بیگانه
oversea بیگانه
alien بیگانه
phagocytosis بیگانه خواری
holozoic بیگانه خوار
foreing currency پول بیگانه
xenophile بیگانه دوست
foreignlegion هنگ بیگانه
abroad ممالک بیگانه
xenophobia بیگانه هراسی
xenoplastic همزیست با بیگانه
xenophobia بیگانه ترسی
outlandish بیگانه وار
xenocentrism بیگانه محوری
overseas کشورهای بیگانه
xenophobe بیگانه ترس
xenophilous بیگانه پرست
xenophobe دشمن بیگانه
foreign subjects اتباع بیگانه
xenophilism بیگانه پرستی
foreignism اصطلاح بیگانه
xenophile بیگانه پرست
loanword واژه بیگانه
he is no linguist زبان بیگانه نمیداند
macrophage یاخته بیگانه خواردرشت
currencies ارز پول بیگانه
xenoglossophilia عشق به زبانهای بیگانه
currency ارز پول بیگانه
phagocyte سلول بیگانه خوار
strangers بطور غریب یا بیگانه
strangely بطور غریب یا بیگانه
publicans بیگانه صاحب میخانه
barbarize بیگانه یا وحشی شدن
xenoglossophobia هراس از زبانهای بیگانه
publican بیگانه صاحب میخانه
foreign value system نظام ارزشی بیگانه
non-resident alien [NRA] بیگانه غیر مقیم
overseas agent نماینده درکشور بیگانه
indent سفارش خرید از کشور بیگانه
indenting سفارش خرید از کشور بیگانه
invasive exotic گونه بیگانه [گیاه شناسی]
invasive species گونه بیگانه [گیاه شناسی]
exotic گونه بیگانه [گیاه شناسی]
alien species گونه بیگانه [گیاه شناسی]
neophyte گونه بیگانه [گیاه شناسی]
foreignize حالت بیگانه دادن یایافتن
gringos بیگانه خصوصا انگلیسی یا امریکایی
the a.of boreign words اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
indents سفارش خرید از کشور بیگانه
phagotroph ریزه پرواره بیگانه خوار
gringo بیگانه خصوصا انگلیسی یا امریکایی
tramontane واقع در ماوراء جبال الپ بیگانه
barbarize با تعبیر بیگانه و غیر مصطلح امیختن
phagocytize در اثر بیگانه خواری تحلیل رفتن
alienability قابلیت نقل وانتقال مالکیت بیگانه سازی
enclaves ناحیهای که کشور بیگانه دورانرا گرفته باشد
enclave ناحیهای که کشور بیگانه دورانرا گرفته باشد
exclave ناحیهای که ازکشوری جداشده وخاک بیگانه انرافراگرفته باشد
adoption اقتباس استعمال لغت بیگانه بدون تغییر شکل آن
to purify the person language زبان فارسی را از واژه هاوتعبیرات بیگانه یا غیرمصطلح پیراستن
enclave ناحیه ایکه حکومت کشورهای بیگانه انراکاملا احاطه کرده باشد
short haul کاروان دریایی که بین سواحل دو کشور بیگانه و ناشناس حرکت میکند
short-haul کاروان دریایی که بین سواحل دو کشور بیگانه و ناشناس حرکت میکند
ablegate مامور مخصوص پاپ درکشورهای بیگانه برای دادن نشان و خلعت
enclaves ناحیه ایکه حکومت کشورهای بیگانه انراکاملا احاطه کرده باشد
haulage پولی که راه اهن بابت حمل ونقل قطارهای بیگانه در مسیر خود میگیرد
foreign attachment توقیف دارایی شخص بیگانه یاغائب ازمحل دارایی
xenophile بیگانه پرست اجنبی پرست
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com