English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 228 (32 milliseconds)
English Persian
disfurnish بی اسباب کردن
Search result with all words
move اسباب کشی کردن
move اسباب کشی کردن تکان
moved اسباب کشی کردن
moved اسباب کشی کردن تکان
moves اسباب کشی کردن
moves اسباب کشی کردن تکان
pilot اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
piloted اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
mounting اسباب سوار شدن یا کردن
tackle از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackled از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackling از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
conspiratress اسباب چینی کردن
garotte اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
garrote اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
langrage اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
move house اسباب کشی کردن
to shift to the new building اسباب کشی کردن
move in به خانه تازه اسباب کشی کردن
pedrail اسباب خودکار برای اسان کردن حرکت ماشینهای سنگین در جادههای ناهموار
to form a plot اسباب چینی کردن
to move in بخانه تازه اسباب کشی کردن
To collect (pack)the household goods. اسباب خانه را جمع کردن
Other Matches
free hand بی اسباب
article اسباب
appliances اسباب
free handed بی اسباب
tool اسباب
tackling اسباب
geap اسباب
dixings اسباب
contrivance اسباب
apparel اسباب
appliance اسباب
articles اسباب
traps اسباب
fixings اسباب
tackles اسباب
tackled اسباب
accouterment اسباب
remover اسباب کش
removers اسباب کش
lash up اسباب
tackle اسباب
rigging اسباب
mountings اسباب
freehand بی اسباب
outfits اسباب
things اسباب
gadget اسباب
gadgets اسباب
apparatus اسباب
devices اسباب
device اسباب
valuables اسباب
rig اسباب
rigged اسباب
rigs اسباب
instrument اسباب
contrivances اسباب
whigmaleery اسباب
whigmaleerie اسباب
instrumentally با اسباب
doodad اسباب
outfit اسباب
contraption اسباب
doodads اسباب
contraptions اسباب
inconvenience اسباب زحمت
trocar اسباب بزل
toys اسباب بازی
tools اسباب کار
resonator اسباب ارتعاش
dumbbell اسباب ورزشی
crimper اسباب فردادن مو
dumbbells اسباب ورزشی
discommodity اسباب زحمت
purofier اسباب پاک کن
appliances اسباب کار
appliance اسباب کار
thing اسباب دارایی
caboodle اسباب سفر
rectifier اسباب تقطیر
toy اسباب بازی
inconvenienced اسباب زحمت
inconveniences اسباب زحمت
spare اسباب یدکی
conspiracy اسباب چینی
spared اسباب یدکی
utensil وسایل اسباب
military device اسباب ارتشی
utensils وسایل اسباب
gear اسباب لوازم
geared اسباب لوازم
causes of revelation اسباب نزول
slide اسباب لغزنده
malice اسباب چینی
engine موتور اسباب
inconveniencing اسباب زحمت
stamper اسباب کوبیدن
conspiracies اسباب چینی
kits اسباب کار
kit اسباب کار
slides اسباب لغزنده
appurtenance اسباب جهاز
impedimenta اسباب تاخیرحرکت
furniture سامان اسباب
gears اسباب لوازم
dragged اسباب لایروبی
moves اسباب کشی
Luggage اسباب و اثاثیه
implementing اسباب اجراء
implemented اسباب اجراء
drag اسباب لایروبی
(be) put out <idiom> اسباب زحمت
enginery اسباب جنگی
implement اسباب اجراء
move اسباب کشی
moved اسباب کشی
fittings and fixtures اسباب و اثاثه
fishing gear اسباب ماهیگیری
implements اسباب اجراء
drags اسباب لایروبی
playthings اسباب بازی
inhalator اسباب استنشاق
paraphernalia اسباب لوازم
plaything اسباب بازی
exerciser اسباب ورزش
roulette اسباب قمار چرخان
trangam اسباب عجیب وغریب
mathematical instrument اسباب نگاره کشی
equipage اسباب و لوازم جنگی
coffee roaster اسباب بودادن قهوه
moonlight fliting اسباب کشی شبانه
encumbrance اسباب زحمت گرفتاری
charge coupled device اسباب تزویج علامت
partition وسیله یا اسباب تفکیک
partitions وسیله یا اسباب تفکیک
spurtle اسباب اتش همزن
part اسباب یدکی اتومبیل
bauble اسباب بازی بچه
appurtenence اسباب چیزهای وابسته
toyer سازنده اسباب بازی
powder puff اسباب پودر زنی
powder puffs اسباب پودر زنی
lay out اسباب خرده ریز
encumber اسباب زحمت شدن
encumbered اسباب زحمت شدن
encumbering اسباب زحمت شدن
encumbers اسباب زحمت شدن
take your w to another room اسباب کارخودراباطاق دیگرببرید
baubles اسباب بازی بچه
peelers اسباب پوست کن پلیس
peeler اسباب پوست کن پلیس
surveying insatrument اسباب نقشه برداری
encumbrances اسباب زحمت گرفتاری
churns بوسیله اسباب گردنده
this luggage این اسباب و اثاثیه
apparatus اسباب و وسایل ژیمناستیک
device دستگاه اسباب وسیله
hatcher اسباب جوجه گیری
purofier اسباب تصفیه گاز
emcumber اسباب زحمت شدن
luggage van واگن اسباب و اثاثیه
dentifactor اسباب دندان سازی
to put to inconvenience اسباب زحمت شدن
vinifacteur اسباب شراب سازی
cumbrous اسباب زحمت پرزحمت
shear اسباب برش قیچی
leeches اسباب خون گیری
devices دستگاه اسباب وسیله
leech اسباب خون گیری
churn بوسیله اسباب گردنده
piano player اسباب پیانو زنی
toylike مثل اسباب بازی
churned بوسیله اسباب گردنده
instrumental drawing نقشه کشی با اسباب
light meter اسباب کوچک نور سنجی
luggage lockers قفس های اسباب و اثاثیه
resister اسباب مقاوم دربرابر برق
yoyo نوعی اسباب بازی بچگانه
scooped اسباب مخصوص دراوردن چیزی
scooping اسباب مخصوص دراوردن چیزی
dynameter اسباب سنجش قوه دوربین
agitators اسباب بهم زدن مایعات
toiletry لوازم ارایش اسباب توالت
scoop اسباب مخصوص دراوردن چیزی
lithophone اسباب کشف ریگ درابدان
adjustment آلت تعدیل اسباب تنظیم
adjustments الت تعدیل اسباب تنظیم
scoops اسباب مخصوص دراوردن چیزی
filterpress اسباب روغن گیری ازماهی
take away your things اسباب خود را از اینجا ببرید
calisthenics ورزشهای تمرینی بدون اسباب
glove stretcher اسباب گشادکردن پنجههای دستکش
i am sorry to trouble you ببخشید اسباب زحمت شدم
resistors اسباب مقاوم دربرابر برق
resistor اسباب مقاوم دربرابر برق
resisters اسباب مقاوم دربرابر برق
agitator اسباب بهم زدن مایعات
glee ساز و نواز اسباب موسیقی
There is one piece missing. یک تکه از اسباب و اثاثیه نیست.
colour hard copy device اسباب نسخه چاپی رنگی
sequencer اسباب سنجش توالی وتسلسل
vaulting پرش از روی اسباب ژیمناستیک
sander اسباب شن زنی چرخ سنباده
center piece قسمت میانی اسباب روی میز
kinetograph اسباب عکس برداری ازچیزهای جنبنده
pulverizator اسباب جهت ساییدن یا گردکردن چیزی
pipe cutter اسباب ویژه قطع لولههای فلزی
turbulator اسباب مخصوص بهم زدن مایعات
I'd like to leave my luggage, please. من می خواهم اسباب و اثاثیه ام را تحویل بدهم.
noah ark کشتی بچگانه که اسباب بازی اوست
lactoscope شیرازما اسباب ازمایش پاکی یا چربی شیر
exterminatory اسباب نابودی مایه انهدام یا انقراض نابودسازنده
hemostat اسباب یا دارویی برای بند اوردن خونریزی
Where are the luggage trolleys? چرخ دستی اسباب و اثاثیه کجا هستند؟
Can you help me with my luggage? ممکن است اسباب و اثاثیه ام را حمل کنید؟
contraption تدبیر [اختراع] [ابتکار] [اسباب عجیب و غریب]
near side سمت اسباب که ژیمناست بدان نزدیک میشود
life preservers وسیله نجارت غریق وغیره اسباب نجات
life preserver وسیله نجارت غریق وغیره اسباب نجات
wimble هر نوع اسباب یاوسیلهای که باان سوراخ میکنند
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com