English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
derange بی ترتیب کردن دیوانه کردن
Other Matches
mad عصبانی کردن دیوانه کردن
distract پریشان کردن دیوانه کردن
distracts پریشان کردن دیوانه کردن
maddest عصبانی کردن دیوانه کردن
to send mad دیوانه کردن
maddens دیوانه کردن
maddened دیوانه کردن
to drive mad دیوانه کردن
dement دیوانه کردن
frenzy دیوانه کردن
craze دیوانه کردن
crazes دیوانه کردن
demonize دیوانه کردن
drive mad دیوانه کردن
to drive wild دیوانه کردن
madden دیوانه کردن
To drive (send) somebody mad. کسی را دیوانه کردن
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
frenzy جنون انی دیوانه کردن
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
moon ماه زده شدن دیوانه کردن
moons ماه زده شدن دیوانه کردن
reformat فرمت کردن دیسکی که حاوی داده است و پاک کردن داده به این ترتیب
disarranges بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranged بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranging بی ترتیب کردن مختل کردن
wanton بی ترتیب کردن شهوترانی کردن
disarrange بی ترتیب کردن مختل کردن
to take a pot shot [pot shots] at somebody [something] به کسی [چیزی] مثل دیوانه ها تیر اندازی کردن
to turn somebody's head <idiom> کسی را دیوانه وار عاشق خود کردن [اصطلاح مجازی]
untune بی ترتیب کردن
phase out به ترتیب خارج کردن
sequence به ترتیب مرتب کردن دنباله
to phase out something به ترتیب خارج کردن چیزی
agrees ترتیب دادن درست کردن
circuitry مداربندی کردن ترتیب مدارها
sequences به ترتیب مرتب کردن دنباله
dispose ترتیب کارها رامعین کردن
agreeing ترتیب دادن درست کردن
agree ترتیب دادن درست کردن
countermining زنجیری کردن ترتیب انفجار مینها
selectively مرتب کردن بخشی از داده ها به ترتیب
selective مرتب کردن بخشی از داده ها به ترتیب
scheduling مرتب کردن ترتیب پردازش کارها
collates مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
to dress a salad with mayonnaise مزین کردن [ترتیب دادن ] سالاد با مایونز
collate مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
accession به ترتیب خرید وارد دفتر و ثبت کردن
collated مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
collating مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
alphasort مرتب کردن داده به ترتیب حروف الفبا
One madman is pleased to see another . <proverb> دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید.
riprap سنگچینی بی ترتیب صدای وزش باد تند سنگریزی کردن
lineup اماده ومجهز کردن ترتیب جای بازیکنان فوتبال طرز قرار گیری
bedlam وابسته به دیوانه ها یا دیوانه خانه
random processing پردازش داده به ترتیب مورد نیاز و نه ترتیب ذخیره شده
scheduled ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedules ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
collocation ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
alphabetize به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
chain 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
chains 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
firing order ترتیب احتراق موتور وایرچینی موتور ترتیب تیراندازی سلاح
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
batting order ترتیب ورود توپزنها به بازی بیس بال ترتیب ورود توپزنهابه بازی کریکت
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
wild about دیوانه
berserker دیوانه
mad دیوانه
furibund دیوانه
phrenetic دیوانه
frenetical دیوانه
crackers <adj.> دیوانه
maddest دیوانه
gaga دیوانه
bedlam دیوانه
berserk دیوانه
psychotic دیوانه
hare brained دیوانه
manic دیوانه
brainsick دیوانه
crazed دیوانه
fey دیوانه
beside one's self دیوانه
frenzied دیوانه
out to lunch <idiom> دیوانه
off one's rocker <idiom> دیوانه
cracked دیوانه
demented دیوانه
foolish دیوانه
madman woman دیوانه
crazier دیوانه
craziest دیوانه
cuckoo دیوانه
cuckoos دیوانه
deranged دیوانه
nuts دیوانه
moonstruck دیوانه
moon mad دیوانه
maniacal دیوانه
out of one's wits دیوانه
mooney دیوانه
moony دیوانه
non compos دیوانه
of unsound mind دیوانه
bonkers دیوانه
off ones he دیوانه
raving دیوانه
crazy دیوانه
crack brained دیوانه
fooling دیوانه
fools دیوانه
lunatics دیوانه
madcap دیوانه
fooled دیوانه
lunatic دیوانه
insane دیوانه
looney دیوانه
fool دیوانه
mad brained دیوانه
energumen دیوانه
loony دیوانه
luny دیوانه
loonies دیوانه
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
raves دیوانه شدن
loony bin دیوانه خانه
frantically دیوانه وار
demoniacal دیوانه وار
raved دیوانه شدن
rave دیوانه شدن
natural دیوانه عادی
bedlamite شخص دیوانه
madly دیوانه وار
frenzied دیوانه وار
franticly دیوانه وار
loony bins دیوانه خانه
naturals دیوانه عادی
he has raving mad چنان دیوانه
maniac دیوانه وار
maniac ادم دیوانه
lose one's marbles <idiom> دیوانه شدن
insanely دیوانه وار
maniacs ادم دیوانه
maniacs دیوانه وار
demoniac دیوانه وار
half mad اندکی دیوانه
half made اندکی دیوانه
half made نیم دیوانه
to go off one's head دیوانه شدن
to run mad دیوانه شدن
monomaniac دیوانه یک موضوع
like mad دیوانه وار
psyho ادم دیوانه
moonsick دیوانه وار
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com