Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 57 (7 milliseconds)
English
Persian
he is at a loose end
بی تکلیف است
Search result with all words
imposition
تکلیف
unaffected
بی تکلیف صمیمی
task
تکلیف
task
کار تکلیف
tasks
تکلیف
tasks
کار تکلیف
qualification
قید تکلیف
responsibilities
تکلیف
responsibility
تکلیف
schoolwork
تکلیف شبانه دانشجو
pendant
بی تکلیف ضمیمه شده
pendants
بی تکلیف ضمیمه شده
referenda
کسب تکلیف
referendum
کسب تکلیف
referendums
کسب تکلیف
assignment
تکلیف درسی و مشق شاگرد
assignment
تکلیف
assignments
تکلیف درسی و مشق شاگرد
assignments
تکلیف
homework
تکلیف خانه
duty
تکلیف
process
تکلیف به حضور کردن
processes
تکلیف به حضور کردن
abeyant
بی تکلیف
abeyant abeyance
بی تکلیف
at a loss what to do
لا تکلیف
at a loss what to do
بلا تکلیف
at fault
بی تکلیف
declaration of trust
افهارنامه تکلیف به قبض افهارنامهای که ناقل به منتقل الیه یا مصالح به متصالح میدهد و در ان به او تکلیف میکند که اداره مورد انتقال یا مال الصلح رابه عهده بگیرد و ان را قبض کند
estate in remainder
ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
exercize
تمرین تکلیف
fall into abeyance
بی تکلیف ماندن
full age
سن تکلیف
how shall we proceed
تکلیف چیست
impone
تکلیف کردن
interrupted task
تکلیف ناتمام
unfinished task
تکلیف ناتمام
low level task
تکلیف سطح پایین
offhanded
بی تکلیف
offhandedly
بی تکلیف
pend
معوق بودن بی تکلیف بودن
subadult
نزدیک سن تکلیف
task analysis
تحلیل تکلیف
task oriented
تکلیف گرا
they overtax our strength
بما تکلیف میکنند که زیادنیروی خودرابکاراندازیم
To ask for instructions (directives).
کسب تکلیف کردن
Where do you stand ?What am I Supposed to do ?
تکلیف من چیست ؟
It was required of me . They imposed it on me .
آنرا به من تکلیف کردند
To settle the issue one way or the other.
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
To do (perform) ones duty.
تکلیف خود را انجام دادن
To do something prefunctorily.
برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
to let somebody dangle
<idiom>
کسی را بلا تکلیف
[معلق]
نگه داشتن
[اصطلاح روزمره]
to keep somebody in suspense
<idiom>
کسی را بلا تکلیف
[معلق]
نگه داشتن
[اصطلاح روزمره]
to have somebody on the hook
<idiom>
کسی را بلا تکلیف
[معلق]
نگه داشتن
[اصطلاح روزمره]
to keep somebody on tenterhooks
<idiom>
کسی را بلا تکلیف
[معلق]
نگه داشتن
[اصطلاح روزمره]
Partial phrase not found.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com