English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
quits بی حساب تلاقی شده
Other Matches
concurrence تلاقی دو نیرو در یک خط عملیات نقطه تلاقی همزمان بودن
cost accounts حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
cost plus contracts به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
clearance تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
capitalized expense هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
overdrawn account حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
equity accounts حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
To bring someone to account. کسی را پای حساب کشیدن [حساب پس گرفتن]
To cook the books. حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
privilege دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
collision تلاقی
tangency تلاقی
anastomois تلاقی
anastomosis تلاقی
collisions تلاقی
conflux تلاقی
confluence تلاقی
confluences تلاقی
weaving تلاقی
reckoning تصفیه حساب صورت حساب
reckonings تصفیه حساب صورت حساب
vanishing point نقطه تلاقی
crossing point نقطه تلاقی
crossing points نقطه تلاقی
intersection point نقطه تلاقی
point of intersection نقطه تلاقی
commissure محل تلاقی
gantlet تلاقی کردن
interactional points نقاط تلاقی
meetings تلاقی همایش
incidence matrix ماتریس تلاقی
meeting تلاقی همایش
charge and discharge statements حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
groin محل تلاقی دوطاق
outfall محل تلاقی دوابریز
crossing نقطه تلاقی دوراهی
countered باجه تلاقی کردن
countering باجه تلاقی کردن
redezvous محل تلاقی یکانها
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
groins محل تلاقی دوطاق
counter باجه تلاقی کردن
gantlet : محل تلاقی دو خط راه اهن
csma/cd دستیابی چندتایی با کشف تلاقی
pitch curves تلاقی سطوح طرفین دندانه
meetings تلاقی وسائط نقلیه برخوردها
concourses محل تلاقی چندخیابان یا جاده
concourse محل تلاقی چندخیابان یا جاده
weaving distance طول تلاقی مسافت همبری
confluences اتصال یا تلاقی دو نهر همریختنگاه
confluence اتصال یا تلاقی دو نهر همریختنگاه
meeting تلاقی وسائط نقلیه برخوردها
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
creased محل تلاقی دیوار اسکواش و کف زمین
creasing محل تلاقی دیوار اسکواش و کف زمین
creases محل تلاقی دیوار اسکواش و کف زمین
crease محل تلاقی دیوار اسکواش و کف زمین
telematics نقطه تلاقی راه دور وپردازش خودکار اطلاعات
buttock lines نیمرخ تلاقی صفحات قائم باسطح اجسام صلب
carrier sense detect collision accesswith multiple دستیابی چندتایی با کشف تلاقی
passing place محل پیش بینی شده برای تلاقی در راههای شوسهای
account حساب صورت حساب
junction well چاهها یا گودالهایی که درمحل تلاقی تغییر شیب زهکشهای زیرزمینی ایجادمیگردند
relief hole سوراخی در ورقههای فلزی که تلاقی دو خم را بدون تاب برداشتن صفحه ممکن میسازد
digital computer ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
no year oppropriation حساب تامین اعتبار باز حساب باز
he calcn lates with a اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
mach stem جبهه موج حاصل از تلاقی موج برخوردی و منعکس
crossing point نقطه تقاطع نقطه تلاقی
crossing points نقطه تقاطع نقطه تلاقی
redezvous تلاقی کردن ملاقات کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
scored حساب
accountant ذی حساب
tabs حساب
tab حساب
account حساب
tallying حساب
dam design حساب سد
scores حساب
score حساب
tallies حساب
to keep score حساب
to my a به حساب من
accountants ذی حساب
tally حساب
incomputable بی حساب
science of numbers حساب
reckonings حساب
reckoning حساب
scoreless بی حساب
in favour of به حساب
arithmetic حساب
tallied حساب
incalculable بی حساب
algorism حساب
to bring to book حساب پس گرفتن
stability calculation حساب پایداری
figure حساب کردن
savings account حساب پس انداز
figures حساب کردن
account card کارت حساب
accoutn balance مانده حساب
balance of account مانده حساب
figuring حساب کردن
acalculia ناتوانی در حساب
stock account حساب موجودی
account cuurent حساب جاری
account book دفتر حساب
account number شماره حساب
to count up حساب کردن
bank accounts حساب بانکی
bank account حساب بانکی
computers ماشین حساب
checking out تسویه حساب
have it out with someone <idiom> تصفیه حساب
computer ماشین حساب
calculation حساب براورد
the bill صورت حساب
To concoct accounts. حساب تراشیدن
to figure up حساب کردن
unguarded حساب نشده
tripos امتحان حساب
undercharge کم حساب کردن
vidimus بازرسی حساب
credit account حساب اعتباری
A rough (crude)estimate. حساب سر انگشتی
current accounts حساب جاری
arithmetic unit واحد حساب
misreckon بد حساب کردن
realization account حساب تسویه
fluxion حساب فاضله
to cast up حساب کردن
differential calulus حساب فاضله
differential calculus حساب فاضله
design assumption فرضیه حساب
day of r روز حساب
residuary account حساب ترکه
return account حساب بازگشت
crypto account حساب رمز
rule of thumb حساب انگشت
ibm computer ماشین حساب ای بی ام
minculculate بد حساب کردن
make much of حساب بردن از
loan account حساب وام ها
notcher حساب نگهدار
joint account حساب مشترک
pridicate calculus حساب مسندات
production account حساب تولید
integral calculvs حساب جامعه
integral calculus حساب جامعه
profit and loss a حساب سودوزیان
in f.of به حساب بنفع
propositional calculus حساب گزارهای
cost accountant حساب دار
rule of thumb حساب سر انگشتی
boolean calculus حساب بولی
binary arithmetic حساب دودوئی
binary arithmetic حساب دودویی
bank pass book دفترچه حساب
bank overdraft حساب جاری
imprest حساب تنخواه
balance sheet account حساب ترازنامه
comptometer ماشین حساب
science of numbers علم حساب
arithmometer ماشین حساب
arithmeticlal مربوط به حساب
arithmetician حساب دان
box score حساب بازی
rule off بستن حساب
closing of account تفریغ حساب
certificate of expenditure صورت حساب
certificate of clearance مفاصا حساب
cash account حساب نقدی
saving account حساب پس انداز
call to account حساب خواستن از
calculus of variations حساب تغییرات
calculator mode مد ماشین حساب
calculating machine ماشین حساب
calculable حساب کردنی
liquidating حساب را واریزکردن
computes حساب کردن
expense account حساب هزینه
computed حساب کردن
statement صورت حساب
compute حساب کردن
expense account حساب مخارج
to count [as] به حساب رفتن
liquidates حساب را واریزکردن
liquidated حساب را واریزکردن
liquidate حساب را واریزکردن
detail حساب ریز
accountable مسئول حساب
account حساب پس دادن
account حساب کردن
account with [at] a bank حساب بانکی
expense accounts حساب هزینه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com