Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 129 (7 milliseconds)
English
Persian
unhesitatingly
بی درنگ بی تامل
Search result with all words
to make a pause
درنگ کردن تامل کردن
Other Matches
clangorous
درنگ درنگ کننده
reflection
تامل
offhand
بی تامل
straight away
بی تامل
advisement
تامل
hesitation
تامل
contemplation
تامل
deliberately
با تامل
ill a
بی تامل
indecision
تامل
like a shot
بی تامل
hesitatingly
از روی تامل
wait a second
تامل کنید
hesitating
تامل کردن
devisable
شایسته تامل
hesitates
تامل کردن
haltingly
تامل کنان
hesitated
تامل کردن
hesitate
تامل کردن
hesitant
تامل کننده
consideration
توجه تامل
considerations
توجه تامل
deliberation
اندیشه تامل
deliberations
اندیشه تامل
action deferred
تامل در عملیات
deliberative
مبنی بر تامل و مشاوره
to make observations
[about]
[on]
تامل کردن
[در مورد]
[به]
hurried
هول هولکی بی تامل
to reflect
[on]
تامل کردن
[درباره]
he hestate to say it
درگفتن ان تامل میکند
headily
بتندی بدون تامل
critical
وخیم انتقادی قابل تامل
well a
خردمندانه مقرون به تامل خردمند
action deferred
تامل در به کار بردن جنگ افزار
hesitance
درنگ
intuitive
<adj.>
بی درنگ
instantaneous
<adj.>
بی درنگ
hesitancy
درنگ
right off the bat
<idiom>
بی درنگ
unintermediate
<adj.>
بی درنگ
without demur
بی درنگ
tarriance
درنگ
eftsoons
بی درنگ
right off
بی درنگ
right away
بی درنگ
loiteringly
با درنگ
hertzprung russel diagram
درنگ
halt
درنگ
straight away
بی درنگ
juncture
درنگ
hesitation
درنگ
tarried
درنگ
tarries
درنگ
cut-offs
درنگ
tarry
درنگ
cut-off
درنگ
immediate
<adj.>
بی درنگ
tarrying
درنگ
delaying
درنگ
delays
درنگ
halted
درنگ
halts
درنگ
pausing
درنگ
pauses
درنگ
paused
درنگ
pause
درنگ
delay
درنگ
swither
درنگ کردن
retardment
درنگ تاخیر
stick around
درنگ کردن
retardatory
درنگ کننده
loiteringly
درنگ کنان
two days d
دو روز درنگ
tarrying
درنگ کردن
demur
درنگ کردن
demurred
درنگ کردن
demurring
درنگ کردن
demurs
درنگ کردن
directly
یکراست بی درنگ
apace
باشتاب بی درنگ
tarried
درنگ کردن
tarries
درنگ کردن
right away
<idiom>
فورا ،بی درنگ
tarry
درنگ کردن
retardative
درنگ کننده
linger
درنگ کردن
lingered
درنگ کردن
lingers
درنگ کردن
loiter
: درنگ کردن
loitered
: درنگ کردن
hey presto
برگرد درنگ
loitering
: درنگ کردن
real time
بلا درنگ
lingerer
درنگ کننده
hesitant
درنگ کننده
loiters
: درنگ کردن
lingering
درنگ کردن
lingeringly
درنگ کنان
hawed
درنگ فرمان حرکت
to give a ready consent
بی درنگ رضایت دادن
letting
درنگ کردن مانع
hawing
درنگ فرمان حرکت
lets
درنگ کردن مانع
real time
بازده بلادرنگ بی درنگ
real time system
سیستم بلا درنگ
real time output
خروجی بلا درنگ
real time input
ورودی بلا درنگ
proceed at once to tehran
بی درنگ به تهران رهسپارشوید
snap shoting
بی درنگ شلیک کردن
haw
درنگ فرمان حرکت
up on the spot
فی المجلس مقدا بی درنگ
haws
درنگ فرمان حرکت
let
درنگ کردن مانع
demur
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurs
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurred
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurring
تقاضای درنگ یا مکث کردن
haltingly
درنگ کنان ازروی دودلی
to snap up
بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
to linger on a subject
روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
reflecting
تامل کردن منعکس کردن
reflect
تامل کردن منعکس کردن
reflects
تامل کردن منعکس کردن
real time
اجرای چندین کار بلا درنگ همزمان بدون کاهش سرعت اجرای فرایندی
boggle
رم کردن تامل کردن
real time
با همان سرعتی که در جهان واقعی حرکت می کنند.نقاشی متحرک بلا درنگ نیاز به سخت افزار نمایش قادر به نمایش یک ترتیب به صورت ده تصویر مختلف در ثانیه دارد
provided he goes at once
بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com