English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
without rime or reason بی مناسبت بی جهت بی دلیل
Other Matches
inopportuneness بی مناسبت
appropiateness مناسبت
timeliness مناسبت
pertinence مناسبت
pertinency مناسبت
propitiousness مناسبت
appositeness مناسبت
adequacy تکافو مناسبت
accomodate مناسبت کردن
adaptableness سازش مناسبت
suitability مناسبت شایستگی
inopportunity عدم مناسبت
meetness شایستگی مناسبت
pertinence or nency اقتضا مناسبت
rapport مناسبت سازگاری
decorum مناسبت رفتاربجا
felicity اقتضاء مناسبت
felicities اقتضاء مناسبت
foolishness عدم مناسبت ناشایستگی
attune وفق دادن مناسبت
events to mark the Day of German Unity مراسم به مناسبت روز یگانگی آلمان
It was inappropriate to make such a remark . مناسبت نداشت چنین مطلبی اظهار گردد
Please supply the facts relevant to the case. لطفا" حقایق ومطالبی را که با موضوع مناسبت دارد فراهم کنید
the propriety of a term درستی یک لفظ یا یک اصطلاح مناسبت یک واژه یا لفظ
There is no point in it . It doest make sense . It is meaningless. معنی ندارد ! ( مورد و مناسبت ندارد )
uncaused بی دلیل
demonstrations دلیل
demonstration دلیل
argumentum دلیل
symptom دلیل
testimony دلیل
testimonies دلیل
proofs دلیل
proof دلیل
earnest دلیل
rationale دلیل
symptoms دلیل
disproof دلیل رد
argument دلیل
reasons دلیل
reasonless بی دلیل
sake دلیل
reason دلیل
expessive دلیل
evidence دلیل
rebutting evidence رد دلیل
on the ground of به دلیل
arguments دلیل
reasoning دلیل
by impl <adv.> به این دلیل
song and dance <idiom> دلیل آوردن
presentation of evidance ابراز دلیل
objecting دلیل اوردن
oral evidence دلیل شفاهی
onus probandi بار دلیل
object دلیل اوردن
conclusive evidence دلیل قاطع
on no account به هیچ دلیل
proof of debt دلیل طلب
proof of laziness دلیل تنبلی
ratiocinate دلیل اوردن
sole argument دلیل منحصربفرد
written evidence دلیل کتبی
sole argument تنها دلیل
comeback دلیل قانونی
A telling reason . دلیل گویا
sole argument یگانه دلیل
in this respect <adv.> به این دلیل
rebutting evidence دلیل معارض
sign of weakness دلیل ضعف
objected دلیل اوردن
preservation of evidence تامین دلیل
comebacks دلیل قانونی
the reason why دلیل اینکه
indirect objects دلیل اوردن
consequently <adv.> به این دلیل
for this reason <adv.> به این دلیل
in this sense <adv.> به این دلیل
in so far <adv.> به این دلیل
as a result of this <adv.> به این دلیل
for that reason <adv.> به این دلیل
in this vein <adv.> به این دلیل
in no case به هیچ دلیل
direct objects دلیل اوردن
as a consequence <adv.> به این دلیل
hence <adv.> به این دلیل
in this way <adv.> به این دلیل
therefore <adv.> به این دلیل
thus [therefore] <adv.> به این دلیل
as a result <adv.> به این دلیل
by implication <adv.> به این دلیل
in consequence <adv.> به این دلیل
in this manner <adv.> به این دلیل
in this wise <adv.> به این دلیل
insofar <adv.> به این دلیل
muniment of title دلیل مالکیت
mainspring دلیل اصلی
because of بدین دلیل
clear evidence دلیل واضح
clear proof دلیل واضح
demonstrating دلیل اوردن
document in proof دلیل مستند
documentary evidence دلیل کتبی
evidence of conformity دلیل مطابقت
floorer دلیل قاطع
rationalization دلیل تراشی
demonstrate دلیل اوردن
justification دلیل اوری
symptoms اثر دلیل
symptom اثر دلیل
afortiori با دلیل قویتر
agument دلیل حجت
anabsurd arument دلیل نامعقول
demonstrates دلیل اوردن
demonstrated دلیل اوردن
for reasons به چندین دلیل
justifications دلیل اوری
unreasonable بی دلیل زورگو
whereby <adv.> به این دلیل
justifiable reason دلیل موجه
objects دلیل اوردن
hereat باین دلیل
muniment of title دلیل سمت
lead proof ارائه دلیل کردن
reasons دلیل وبرهان اوردن
reason با دلیل ثابت کردن
reason دلیل وبرهان اوردن
bate دلیل وبرهان اوردن
approving truth دلیل قانع کننده
reasons با دلیل ثابت کردن
bone of contention <idiom> دلیل برای جنگیدن
bring something on <idiom> دلیل افزایش سریع
vicious circle <idiom> دلیل وتاثیری بانتیجه بد
get to the bottom of <idiom> دلیل اصلی را فهمیدن
there is no reason هیچ دلیل ندارد
This is mainly because ... دلیل اصلی آن اینست که ...
wherefore بچه دلیل بخاطر چه
whencesoever از هرجا بهر دلیل
philosophize فیلسوفانه دلیل اوردن
inconsequently بطور بی ربط یا بی دلیل
philosophising فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophises فیلسوفانه دلیل اوردن
secondhand evidence دلیل دست دوم
for no p reason بدون دلیل ویژه
philosophised فیلسوفانه دلیل اوردن
on the impluse of the moment بیخود بدون دلیل
that does not f. این دلیل نمیشود
philosophized فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophizing فیلسوفانه دلیل اوردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
philosophizes فیلسوفانه دلیل اوردن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
allege دلیل اوردن ارائه دادن
substantiated با دلیل ومدرک اثبات کردن
alleges دلیل اوردن ارائه دادن
substantiating با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiates با دلیل ومدرک اثبات کردن
argue دلیل اوردن استدلال کردن
argued دلیل اوردن استدلال کردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
substantiate با دلیل ومدرک اثبات کردن
account دلیل موجه اقامه کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
dogmatism افهار عقیده بدون دلیل
alleging دلیل اوردن ارائه دادن
to give reasons for a thing دلیل برای چیزی اوردن
manias عشق هیجان بی دلیل وزیاد
mania عشق هیجان بی دلیل وزیاد
the reason is manifold دلیل ان چند چیز بود
simperer خنده کننده بدون دلیل
proof is the result of evidenc دلیل نتیجه مدرک است
for no p reason بی انکه دلیل خاصی داشته باشد
talking point نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
object متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
objecting متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
talking points نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
objected متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
hidden momentum of population growth به دلیل این که یک جمعیت وسیع جوان
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
direct objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
fallacy دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
fallacies دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
indirect objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
principal challenger رد عضو هیات منصفه با دلیل قابل قبول
attachment وسیلهای که به دلیل خاصی به ماشین وصل است
to have a bone to pick بهانه یا دلیل برای دعوایااستیضاح بدست اوردن
non sequitur nonsensical نتیجه غیر منطقی بر نمیاید این دلیل نمیشود
peremptory undertaking تعهد خواهان باارائه دلیل در اولین جلسه بعدی دادگاه
deny access جلوگیری از دستیابی به یک مدار یا سیستم به دلیل حجم کار بالا یا امنیتی
frustration غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
frustrations غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
input output bound شرایطی که در ان سرعت واحدپردازش مرکزی به دلیل عملیات ورودی و خروجی کم میشود
supervening impossibility of performance غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
peremptory challenge رد عضو هیات منصفه به وسیله یکی از اصحاب دعوی بدون ذکر دلیل خاص
covering letter نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
covering letters نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
blow-ups توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com