Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
newlywed
تازه ازدواج کرده
Other Matches
wedded
ازدواج کرده
sororate
رسم ازدواج با زنی که فوت کرده
pullets
مرغ تازه تخم کرده
pullet
مرغ تازه تخم کرده
The boy is fresh from school.
پسرک تازه مدرسه راتمام کرده
zombie
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombi
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombies
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
marriage
ازدواج پیمان ازدواج
marriages
ازدواج پیمان ازدواج
scarf joint
جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
burger
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
burgers
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
swiss steak
گوشت خرد کرده مخلوط با اردوچاشنی سرخ کرده
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
I have a tooth abscess.
دندانم ماده کرده ( چرک کرده )
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed
تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
marriage
ازدواج
hymens
ازدواج
marriages
ازدواج
spousal
ازدواج
matrimony
ازدواج
hymen
ازدواج
marriageable age
ازدواج
registration of marriage
ثبت ازدواج
affiance
پیمان ازدواج
nullity of marriage
بطلان ازدواج
post nuptial
بعد از ازدواج
remarriage
ازدواج مجدد
tie the knot
<idiom>
ازدواج کردن
matches
ازدواج زورازمایی
match
ازدواج زورازمایی
dissolution of marriage
انحلال ازدواج
remarriages
ازدواج مجدد
intermarriage
ازدواج با خویشاوندان
joined
ازدواج کردن
join
ازدواج کردن
matrimonial
مربوط به ازدواج
termination of marriage
فسخ ازدواج
wive
ازدواج کردن
soles
ازدواج نکرده
to take to wife
ازدواج کردن با
sole
ازدواج نکرده
civil marriage
ازدواج محضری
premarital
پیش از ازدواج
married under a contract unlimited perio
ازدواج کردن
marriage registry
دفتر ازدواج
single
ازدواج نکرده
civil marriages
ازدواج محضری
marriage bed
قباله ازدواج
marriage line
گواهینامه ازدواج
marriage of convenience
ازدواج مصلحتی
joins
ازدواج کردن
wedded
وابسته به ازدواج
misogamist
بیزار از ازدواج
misogamy
بیزاری از ازدواج
misogamy
ازدواج ستیزی
wedder
ازدواج کننده
A marriage of convenience .
ازدواج مصلحتی
pop the question
<idiom>
تقاضای ازدواج
gamophobia
ازدواج هراسی
matrimony
ازدواج نکاح
mismatch
ازدواج ناجور
marriages of convenience
ازدواج مصلحتی
marries
ازدواج کردن
mesalliance
ازدواج با زیردستان
marry
ازدواج کردن
temporary marriage
ازدواج موقت
bans
اعلان ازدواج در کلیسا
ban
اعلان ازدواج در کلیسا
break up of the a proposed marriage
به هم خوردن ازدواج احتمالی
common law marriage
ازدواج غیر رسمی
banning
اعلان ازدواج در کلیسا
nubile
قابل ازدواج و همسری
breach of promise
شکستن پیمان ازدواج
adultery
بی دینی ازدواج غیرشرعی
celibacy
بی شوهری امتناع از ازدواج
endogamy
رسم ازدواج قبیلهای
exogamy
ازدواج با افرادخارج از قبیله
matchmakers
دلال یا دلاله ازدواج
matchmaker
دلال یا دلاله ازدواج
marriage line
عقدنامه سند ازدواج
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
ask for a lady's hand
تقاضای ازدواج با بانویی کردن
annul a marriage
عقد ازدواج را فسخ کردن
Nothing is further from my mind than marriage .
اصلا" فکر ازدواج نیستم
extra-curricular
فعالیت جنسی خارج از ازدواج
medical fitness for marriage
قابلیت صحی برای ازدواج
levirate
ازدواج مرد با زن برادرمتوفای خود
physical capacity for marriage
قابلیت صحی برای ازدواج
hetaerism
ازدواج اشتراکی درقبایل نخستین
in law
خویشاوند و منسوب بوسیله ازدواج
She married for love ,not for money .
بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
Congratrlation on your marriage .
ازدواج شما بسیار مبارک باشد
intermarriage
ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف
to fix somebody up with somebody
[American E]
دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
To marry below ones station.
با همسری از طبقه پائین تر ازدواج کردن
bastard eigne
بچهای که پیش از ازدواج متولد شود
to get somebody paired off with somebody
دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
morganatic
ازدواج کننده باپست تراز خود
cohabited
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabit
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabiting
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
intermarry
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarries
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
to marry at a registry office
در دفتر ثبت یا محضر رسمی ازدواج کردن
intermarried
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarrying
ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
young people
دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
shack up with
<idiom>
هم خانه با جنس مخالف بودن بدون ازدواج
She married a man old eonugh to be her father.
با مردی که جای پدرش را داشت ازدواج کرد
miscegenation
ازدواج سفید پوست با فردی ازنژاد دیگر
polygeny
پیدایش نوع بشراز چند ازدواج جداگانه
win a lady's hand
موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
in love - engaged - married
عاشق . نامزد . متاهل
[مرحله هایی که تا ازدواج طی میشوند]
prothalamion
ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
fornication
رابطه جنسی
[قبل از]
بیرون از ازدواج
[دین]
[حقوق]
free love
عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات ایین ازدواج
polyandry
اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
rob the cradle
<idiom>
دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
morgantic marriage
ازدواج مرد عالی نسب با زنی از طبقه دانیه
If only she would marry me !
اگر فقط با من ازدواج می کرد ( درمقام آرزو کردن)
prothalamium
ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
Oedipus
ادیپوس
[افسانه یونانی]
[پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد]
pocket piece
سکه ازدواج افتاده یا چیزی مانندان که درجیب نگاه دارندتابرکت جیب باشد
banns
اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
restraint of marriage
شرط ضمن هبه یا وصیت که به طور مطلق ازدواج متهب یا موصی له را منع کنند
special bastard
هر گاه پدر ومادر طفلی که حرامزاده بوده بعدا" ازدواج کنند نسب اوصحیح خواهد بود
puffy
<adj.>
پف کرده
i am 0 rials out of pocket
کرده ام
puffed
<adj.>
پف کرده
puff pastry
پف کرده
soufflTs
پف کرده
souffles
پف کرده
souffle
پف کرده
tumid
<adj.>
پف کرده
gelid
یخ کرده
puffed out
<adj.>
پف کرده
turgid
<adj.>
پف کرده
infusion
دم کرده
bouffant
پف کرده
bloat
پف کرده
beastby
کرده
off the trail
پی گم کرده
infusions
دم کرده
unconscious
غش کرده
unconsciously
غش کرده
judicial separaion
در این حالت زن وشوهر از هر جهت مجردمحسوب می شوند ولی حق ازدواج مجدد را ندارند وروابطشان با جنس مخالف زنا تلقی میشود
red hot
تازه
freshest
تازه
fresh-
تازه
dewy
تازه
dewiest
تازه
dewier
تازه
fresh
تازه
recent
تازه
brand new
تر و تازه
the new world
تازه
post glacial
تازه
new-laid
تازه
new laid
تازه
green
تازه
new fallen
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
greenest
تازه
inchoative
تازه
younger
تازه
up-to-date
تازه
up to date
تازه
new born
تازه
modern
تازه
new fashioned
تازه
young
تازه
scions
تازه
scion
تازه
renewed
تازه
newfangled
مد تازه
newfashioned
تازه
newest
تازه
new
تازه
new-
تازه
newer
تازه
connexion
خویشاوندی سببی معادل affinity به معنی خویشاوندی ناشی از ازدواج
deep-rooted
ریشه کرده
it is very easily done
کرده میشود
intumescent
باد کرده
warm infusion
چیز دم کرده
testate
وصیت کرده
inwrought
از تو کار کرده
whey
شیرچرخ کرده
indrawn
جذب کرده
ventricular
باد کرده
painted
رنگ کرده
they have done their work
را کرده اند
bunged up
باد کرده
let it be done
کرده شود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com