Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (3 milliseconds)
English
Persian
newborn
تازه تولد شده
Search result with all words
reborn
تولد تازه یافته
regeneration
تولد تازه
rebirth
تولد تازه
new born
زاییده شده تازه تولد یافته
redivivus
تولد تازه یافته
regeneracy
تولد تازه
Other Matches
aborning
در بدو تولد در حال تولد
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed
تازه داماد تازه عروس
births
تولد
birth
تولد
postnatal
پس از تولد
geniture
تولد
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
date of birth
تاریخ تولد
place of birth
محل تولد
nascent
درحال تولد
birth trauma
ضربه تولد
birthdays
جشن تولد
nee
تولد یافته
prenatal
پیش از تولد
antenatal
پیش از تولد
antenatals
پیش از تولد
birth injury
اسیب تولد
birth cry
اوای تولد
birth certificate
گواهی تولد
birthday
جشن تولد
rebirth
تولد دوباره
the birth of a nation
تولد یک ملت
birthday cake
کیک تولد
Nativity
تولد عیسی
getting
زایش تولد
gets
زایش تولد
get
زایش تولد
post-natal
واقع شونده پس از تولد
post natal
واقع شونده پس از تولد
nascence
نوفهوری و اغازی تولد
antenatals
مربوط به قبل از تولد
nascency
نوفهوری و اغازی تولد
antenatal
مربوط به قبل از تولد
additional production personnel
عوامل دیگر تولد
postnatal
وابسته به بعد از تولد
precocial
دارای استقلال ازهنگام تولد
Yuletide
ایام عید تولد عیسی
viability
قدرت ادامه زندگی پس از تولد
birthright
حقوقی که در اثر تولد بخص تعلق می گیرد
palingenesis
تجوید از راه تولد ایین تعمید مسیحیان
lord of misrule
متصدی وسرپرست تفریحات ونمایشات مخصوص عید تولد مسیح
christian era
مبداء تاریخ کشورهای مسیحی که از زمان تولد مسیح اغازمیگردد
Their birthdays are four days apart.
روز تولد شان چهار روز با هم فاصله دارد
new born
تازه
dewy
تازه
newfangled
مد تازه
newfashioned
تازه
dewier
تازه
freshest
تازه
post glacial
تازه
new-laid
تازه
new fashioned
تازه
young
تازه
brand new
تر و تازه
new laid
تازه
fresh-
تازه
fresh
تازه
up to date
تازه
younger
تازه
up-to-date
تازه
new fallen
تازه
recent
تازه
green
تازه
inchoative
تازه
new
تازه
new-
تازه
newer
تازه
newest
تازه
the new world
تازه
greenest
تازه
renewed
تازه
modern
تازه
scions
تازه
scion
تازه
red hot
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
dewiest
تازه
green crop
علف تازه
reappraisals
ارزیابی تازه
novice
تازه کار
new laid
تازه گذاشته
green concrete
بتن تازه
grcen wine
شراب تازه
carechumen
تازه وارد
green old wound
زخم تازه
new-laid
تازه گذاشته
reprints
چاپ تازه
novitiate
تازه کار
reprinted
چاپ تازه
reprint
چاپ تازه
brand-new
بکلی نو یا تازه
late
تازه گذشته
novices
تازه کار
reappraisal
ارزیابی تازه
refreshingly
تازه کننده
bran new
بکلی نو یا تازه
beginner
تازه کار
beginners
تازه کار
reprinting
چاپ تازه
birdegroom
تازه داماد
renewals
تازه سازی
refreshing
تازه کننده
renewal
تازه سازی
verdured
تازه سرسبز
ultramodern
بسیار تازه
to innovate in
تازه اوردن
to bring in
تازه اوردن
tenderfoot
تازه کار
sup.latest or last
تازه گذشته
span new
کاملا تازه
span new
خیلی تازه
settlor
مهاجر تازه
scarc ely
جخت تازه
revised edition
چاپ تازه
young ice
یخ تازه بسته
far out
تازه و غیرسنتی
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
refresher
تازه کننده
recent development
بسط تازه
recension
چاپ تازه
new built
تازه ساز
new built
تازه ساخت
new blown
تازه شگفته
new arrived
تازه رسیده
neoteric
نویسنده تازه
neoteric
جدید تازه
neocortex
قشر تازه مخ
neo christianity
مسیحیت تازه
nascency
تازه پیداشدگی
nascence
تازه پیداشدگی
juvenescent
تازه جوان
new buit
تازه ساز
new buit
تازه ساخت
new clown
تازه شکفته
ordinee
شماش تازه
noviciate
تازه کار
newmade
تازه ساخت
newish
نسبه تازه
new jerusalem
اورشلیم تازه
new fledged
تازه پر در اورده
new fallen snow
برف تازه
new employees
کارمندان تازه
new comer
تازه وارد
new come
تازه رسیده
new come
تازه امده
jackleg
تازه کار
recruit
تازه سرباز
freshened
تازه کردن
converted
تازه کیش
converting
تازه کیش
settlers
مهاجر تازه
refreshment
تازه سازی
refreshments
تازه سازی
settler
مهاجر تازه
converts
تازه کیش
fresh-
تازه کردن
immigrants
تازه وارد
immigrant
تازه وارد
refresh
تازه کردن
junior
زودتر تازه تر
juniors
زودتر تازه تر
freshens
تازه کردن
recruited
تازه سرباز
recruited
کارمند تازه
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
recruits
تازه سرباز
recuperation
نیروی تازه
recuperation
رمق تازه
recruits
کارمند تازه
recruit
کارمند تازه
freshest
تازه کردن
convert
تازه کیش
freshen
تازه کردن
freshening
تازه کردن
newcomers
تازه وارد
rookie
تازه کار
refreshes
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
breezy
خنک تازه
sucking
تازه کار
bride
تازه عروس
greener
تازه کار
freshwater
تازه کار
rookies
تازه کار
newcomer
تازه وارد
fresh
تازه کردن
brides
تازه عروس
initiates
تازه وارد کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
furbishes
صورت تازه دادن به
revivify
نیروی تازه دادن
revivifies
نیروی تازه دادن
new arrived
تازه وارد شده
newborn
تازه زاییده شده
initiating
تازه وارد کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com