English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (10 milliseconds)
English Persian
fresh تازه کار ناازموده پر رو
fresh- تازه کار ناازموده پر رو
freshest تازه کار ناازموده پر رو
Search result with all words
colt شخص ناازموده تازه کار
colts شخص ناازموده تازه کار
Other Matches
chickens ناازموده
inexperienced ناازموده
untried ناازموده
chicken ناازموده
unpractised ناازموده
simple ناازموده
simpler ناازموده
simplest ناازموده
ungainly ناازموده
without experience بی تجربه ناازموده
lands man ملوان ناازموده
ungainliness بی لطف ناازموده
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
kitling بچه بازیگوش ناازموده
clumsiest خام دست ناازموده
clumsy خام دست ناازموده
clumsier خام دست ناازموده
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
new laid تازه
greenest تازه
renewed تازه
new born تازه
post glacial تازه
newfangled مد تازه
new fashioned تازه
new fallen تازه
newfashioned تازه
up-to-date تازه
up to date تازه
new-laid تازه
green تازه
recent تازه
modern تازه
freshest تازه
dewy تازه
the new world تازه
new تازه
red hot تازه
mint a mint condition تازه تازه
fresh- تازه
inchoative تازه
newest تازه
newer تازه
new- تازه
brand new تر و تازه
dewiest تازه
dewier تازه
young تازه
scions تازه
fresh تازه
younger تازه
scion تازه
new laid تازه گذاشته
new fledged تازه پر در اورده
new jerusalem اورشلیم تازه
freshens تازه کردن
newish نسبه تازه
new-laid تازه گذاشته
regeneracy تولد تازه
refresher تازه کننده
beginner تازه کار
ordinee شماش تازه
refreshes تازه کردن
novitiate تازه کار
recension چاپ تازه
noviciate تازه کار
recent development بسط تازه
newmade تازه ساخت
refresh تازه کردن
refreshments تازه سازی
refreshment تازه سازی
refreshed تازه کردن
beginners تازه کار
neo christianity مسیحیت تازه
neocortex قشر تازه مخ
reprints چاپ تازه
reprinting چاپ تازه
reprinted چاپ تازه
reprint چاپ تازه
brand-new بکلی نو یا تازه
neoteric جدید تازه
neoteric نویسنده تازه
nascency تازه پیداشدگی
nascence تازه پیداشدگی
reappraisal ارزیابی تازه
green crop علف تازه
green old wound زخم تازه
carechumen تازه وارد
jackleg تازه کار
juvenescent تازه جوان
bran new بکلی نو یا تازه
birdegroom تازه داماد
rebirth تولد تازه
reappraisals ارزیابی تازه
new arrived تازه رسیده
new blown تازه شگفته
late تازه گذشته
green concrete بتن تازه
new comer تازه وارد
grcen wine شراب تازه
new employees کارمندان تازه
new fallen snow برف تازه
refreshingly تازه کننده
refreshing تازه کننده
renewals تازه سازی
regeneration تولد تازه
new come تازه رسیده
new come تازه امده
new built تازه ساخت
novices تازه کار
novice تازه کار
new built تازه ساز
new buit تازه ساز
new buit تازه ساخت
new clown تازه شکفته
renewal تازه سازی
freshening تازه کردن
breezy خنک تازه
converting تازه کیش
converted تازه کیش
convert تازه کیش
junior زودتر تازه تر
juniors زودتر تازه تر
What is new? What is cooking ? تازه چه خبر ؟
sucking تازه کار
far out تازه و غیرسنتی
young ice یخ تازه بسته
recuperation نیروی تازه
verdured تازه سرسبز
ultramodern بسیار تازه
brides تازه عروس
turn over a new leaf <idiom> شروعی تازه
settlers مهاجر تازه
rookie تازه کار
rookies تازه کار
bride تازه عروس
freshwater تازه کار
greener تازه کار
newcomers تازه وارد
newcomer تازه وارد
converts تازه کیش
freshened تازه کردن
immigrant تازه وارد
immigrants تازه وارد
settler مهاجر تازه
recuperation رمق تازه
to innovate in تازه اوردن
to bring in تازه اوردن
recruiting تازه سرباز
recruiting کارمند تازه
recruits تازه سرباز
revised edition چاپ تازه
tenderfoot تازه کار
freshest تازه کردن
sup.latest or last تازه گذشته
span new کاملا تازه
span new خیلی تازه
settlor مهاجر تازه
fresh- تازه کردن
scarc ely جخت تازه
fresh تازه کردن
freshen تازه کردن
recruits کارمند تازه
recruit تازه سرباز
recruited تازه سرباز
recruit کارمند تازه
recruited کارمند تازه
new departure اغاز رویه تازه
lands man ملوان تازه کار
only at the second go تازه در دومین تقلا
greenly بطور تازه و سبز
noviciate مرحله تازه کاری
countenance [encourage] حیات تازه بخشیدن
elate حیات تازه بخشیدن
embolden حیات تازه بخشیدن
neoteric تازه بدنیا امده
encourage حیات تازه بخشیدن
reanimate حیات تازه بخشیدن
new arrived تازه وارد شده
reinvigorate نیروی تازه دادن به
reanimate حیات تازه بخشیدن
tiro نواموز تازه کار
tiro or tyro تازه کار مبتدی
repave تازه سنگفرش کردن
novitiate مرحله تازه کاری
to refresh oneself نیروی تازه گرفتن
to take breath نفس تازه کردن
newmade تازه ساز نوساز
tyro نواموز تازه کار
the night is yet young تازه سرشب است
tenderfoot ادم تازه وارد
rejuvenesce زندگی تازه دادن به
rejuvenesce زندگی تازه یافتن
reformulation فرمول بندی تازه
refoot کف تازه بجوراب انداختن
refocillate رمق تازه یافتن
reviviscent رمق تازه دهنده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com