Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English
Persian
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
Other Matches
exceed the deadline
گذشتن از مهلت مقرر
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
The deadline is coming closer.
مهلت مقرر نزدیکتر می شود.
The prescribed time - limit expires tomorrow .
مهلت مقرر فردا منقضی می شود
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to ring the changes
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
tenant right
حقی است که درانقضای مهلت مقرر بابت تغییراتی که مستاجر در عین مستاجره داده و انتفاع ازانها ناتمام مانده است به وی تعلق می گیرد
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
grant a period of grace
مهلت دادن
respite
مهلت دادن
giving a respite
مهلت دادن
To give somebody a few days grace .
بکسی چند روز مهلت دادن
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
actions
انجام کاری
action
انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
load
کاری که باید انجام شود
loads
کاری که باید انجام شود
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
undertake
توافق برای انجام کاری
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
have
باعث انجام کاری شدن
having
باعث انجام کاری شدن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
undertakes
توافق برای انجام کاری
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
undertaken
توافق برای انجام کاری
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
backlog
کاری که باید انجام شود
backlogs
کاری که باید انجام شود
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
capability
قادر به انجام کاری بودن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
help
روش آسانتر برای انجام کاری
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
bars
توقف کسی برای انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to be about to do something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be about to do something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com