English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (26 milliseconds)
English Persian
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
Other Matches
he began to speak شروع کردبه حرف زدن
abates فروکش کردن
lowered فروکش کردن
lowering فروکش کردن
lowers فروکش کردن
subsides فروکش کردن
subsided فروکش کردن
subside فروکش کردن
abating فروکش کردن
abated فروکش کردن
subsiding فروکش کردن
ebb current فروکش کردن اب
lower فروکش کردن
abate فروکش کردن
reflow فروکش کردن جریان مجدد
start off شروع کردن شروع شدن
defervescence فرونشستن تب
abating فرونشستن
abated فرونشستن
abates فرونشستن
ebb فروکش کردن افول کردن
ebbed فروکش کردن افول کردن
ebbs فروکش کردن افول کردن
ebbing فروکش کردن افول کردن
slake کاهش فرونشستن
slaked کاهش فرونشستن
slakes کاهش فرونشستن
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
refluence فروکش
ebb فروکش
ebbs فروکش
appeasement فروکش
quenching فروکش
subsidence فروکش
deflation فروکش
ebbing فروکش
let-ups فروکش
ebbed فروکش
lysis فروکش
let-up فروکش
let up فروکش
refluent فروکش کننده
low tide or water گاه فروکش اب
drawdown فروکش سطح اب
low water فروکش اب رودخانه
abatement فروکش جلوگیری
sudden drawdown فروکش انی
catabatic فروکش کننده
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
embarked شروع کردن
streek شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
embark شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
tee off شروع کردن
set in شروع کردن
put in hand شروع کردن
embarking شروع کردن
to strike into شروع کردن
commence شروع کردن
embark upon شروع کردن
commencing شروع کردن
commenced شروع کردن
commences شروع کردن
embarks شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
open fire شروع به تیراندازی کردن
tune up شروع باواز کردن
do up شروع بکار کردن
launched شروع کردن حمله
launches شروع کردن حمله
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
warm up شروع کردن به کار
to open fire شروع به اتش کردن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
to gather way شروع بحرکت کردن
launch شروع کردن حمله
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
launching شروع کردن حمله
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
set-tos با اشتیاق شروع کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
set-to با اشتیاق شروع کردن
to start شروع کردن به دویدن
set to با اشتیاق شروع کردن
attempting to steal شروع کردن به سرقت
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
blast off شروع بپرواز کردن
blast-off شروع بپرواز کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attempting قصد کردن شروع به جرم
attempts قصد کردن شروع به جرم
triggered شروع کردن حمله یاکار
trigger شروع کردن حمله یاکار
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
begins اغاز نهادن شروع کردن
triggers شروع کردن حمله یاکار
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
attempt قصد کردن شروع به جرم
begin اغاز نهادن شروع کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
attempted قصد کردن شروع به جرم
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
initiating اغاز کردن شروع کردن
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
launching شروع کردن اقدام کردن
launches شروع کردن اقدام کردن
launched شروع کردن اقدام کردن
launch شروع کردن اقدام کردن
initiate اغاز کردن شروع کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
coldest روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation شروع کار شروع
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
open fire شروع
kick-off <idiom> شروع
get-go <idiom> شروع
openings شروع
opening شروع
kick off شروع
inchoation شروع
beginnings شروع
Redo it. Do it over again. از سر شروع کن
beginning شروع
inception شروع
right of begin حق شروع
incipience or ency شروع
onset شروع
burgeoning شروع برشدکردن
initial point نقطه شروع
burgeoned شروع برشدکردن
lis mota شروع دعوی
set out شروع بکارکردن
burgeon شروع برشدکردن
proceed with deliberations شروع مذاکرات
valuing نقط ه شروع
values نقط ه شروع
value نقط ه شروع
sorties شروع حرکت
sortie شروع حرکت
jump off شروع حمله
dozier شروع به فسادکرده
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com