English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (27 milliseconds)
English Persian
experiment تجربه کردن ازمایش کردن
experimented تجربه کردن ازمایش کردن
experimenting تجربه کردن ازمایش کردن
experiments تجربه کردن ازمایش کردن
Other Matches
experiences تجربه ازمایش
experience تجربه ازمایش
experiencing تجربه ازمایش
assay محک زدن تحقیق و ازمایش کردن ازمایش فلز
assays محک زدن تحقیق و ازمایش کردن ازمایش فلز
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
to try out خوب ازمایش کردن کاملاازمودن تصفیه کردن گداختن
relived دوباره تجربه کردن
experiences تجربه کردن کشیدن
experiencing تجربه کردن کشیدن
reliving دوباره تجربه کردن
relives دوباره تجربه کردن
relive دوباره تجربه کردن
experience تجربه کردن کشیدن
flight test ازمایش هواپیما برای پرواز ازمایش پرواز کردن
We all learn by experience. ما همه از روی تجربه ( کردن ) می آموزیم
check up رسیدگی کامل کردن ازمایش کردن
analyze باتجزیه ازمایش کردن فرگشایی کردن
To experience great hardships. سختیها ومشقات بسیاری را تجربه کردن (متحمل شدن )
gauge ازمایش کردن
approves ازمایش کردن
gauged ازمایش کردن
gauges ازمایش کردن
gage ازمایش کردن
approve ازمایش کردن
to bring to the proof ازمایش کردن
examining ازمایش کردن
examine ازمایش کردن
examines ازمایش کردن
quiz ازمایش کردن
tests ازمایش کردن
quizzes ازمایش کردن
tested ازمایش کردن
approving ازمایش کردن
examined ازمایش کردن
test ازمایش کردن
analyzes با تجزیه ازمایش کردن
to put to proof ازمایش کردن دراوردن
tests تست کردن ازمایش
essays ازمایش کردن ازمودن
analyzing با تجزیه ازمایش کردن
tests ازمایش کردن امتحان
test تست کردن ازمایش
essay ازمایش کردن ازمودن
analyzed با تجزیه ازمایش کردن
analysing با تجزیه ازمایش کردن
retry دوباره ازمایش کردن
tested تست کردن ازمایش
tested ازمایش کردن امتحان
analyse با تجزیه ازمایش کردن
analysed با تجزیه ازمایش کردن
analyses با تجزیه ازمایش کردن
trials ازمایش کردن ازمایشی
test ازمایش کردن امتحان
trial ازمایش کردن ازمایشی
bending test ازمایش خمش ازمون تا کردن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
foretaste ازمایش قبلی پیش بینی کردن
hacks تجربه کردن نرم افزار و سخت افزار کامپیوتری
hack تجربه کردن نرم افزار و سخت افزار کامپیوتری
hacked تجربه کردن نرم افزار و سخت افزار کامپیوتری
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
microcomputer کامپیوتر ابتدایی بر پایه قطعه CPU جدی دکه به طراحان سخت افزار و نرم افزار امکان تجربه کردن وسیله را می دهند
micros کامپیوتر ابتدایی بر پایه قطعه CPU جدی دکه به طراحان سخت افزار و نرم افزار امکان تجربه کردن وسیله را می دهند
micro کامپیوتر ابتدایی بر پایه قطعه CPU جدی دکه به طراحان سخت افزار و نرم افزار امکان تجربه کردن وسیله را می دهند
use testing ازمایش عمر قانونی ازمایش مدت متوسط دوام وسایل
steeve خفت کردن میلهای که نوک ان قلابی داردوبرای ازمایش محتویات عدل پنبه وامثال ان بکار میرود سیخک
tryout ازمون برای گزیدن نامزدمسابقات یانمایش وغیره ازمایش درجه استعداد ازمایش
pilot method عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
test element دستگاه ازمایش کننده عنصر ازمایش مدار
continous immersion test ازمایش فروبری دائمی ازمایش غوطه وری
flight test ازمایش پرواز یا ازمایش امادگی پرتاب موشک
insulation test ازمایش ایزولاسیون ازمایش عایق بندی
soil examination بررسی و ازمایش زمین ازمایش خاک
service test ازمایش از وضعیت تجهیزات و وسایل پشتیبانی ازمایش امادگی رزمی وسایل
creep test ازمایش خزش در درجه حرارت عادی ازمایش خزش
confident test ازمایش قابلیت اطمینان ازمایش اطمینان از عمل یکان
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
tube tester دستگاه ازمایش لامپ ازمایش کننده لامپ
environmental test ازمایش محیط زیست ازمایش محیط فیزیکی
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
beardless بی تجربه
unskilled <adj.> کم تجربه
immature بی تجربه
inexpert بی تجربه
experimenting تجربه
experienced با تجربه
experiences تجربه
half baked بی تجربه
experiments تجربه
experiencing تجربه
unskillful بی تجربه
experience تجربه
inexperienced بی تجربه
experiment تجربه
naive بی تجربه
the tule of thumb تجربه
naif بی تجربه
experimented تجربه
unskilled بی تجربه
practice تجربه
backgrounds تجربه
background تجربه
raw بی تجربه
green بی تجربه
greenest بی تجربه
empircism تجربه گرایی
veterans بازیگر با تجربه
empiric مبنی بر تجربه
sour dough [مکتشف با تجربه]
shorthorn ادم بی تجربه
empiricism اصالت تجربه
traumatic experience تجربه اسیب زا
scientific experiment تجربه علمی
seat of the pants استفاده از تجربه
veteran بازیگر با تجربه
without experience بی تجربه ناازموده
as green as grass <idiom> کم تجربه و ناشی
driving experience تجربه رانندگی
reenactment بازافرینی تجربه
empiricism تجربه گرائی
aposteriori موخر بر تجربه
gunshy ترسو بی تجربه
apriori مقدم بر تجربه
to bring to the proof به تجربه رساندن
experientially ازروی تجربه
he knows a thing or two بی تجربه نیست
gremie بی تجربه و ناشی
to put to proof به تجربه رساندن
experimentalist اهل تجربه
ah ah ecperience تجربه اهان
aha experience تجربه اهان
have been around <idiom> تجربه داشتن
immediate experience تجربه بیواسطه
verdant پوشیده از سبزه بی تجربه
day residues ماندههای تجربه روز
callow شخص بی تجربه وناشی
His failure was a bitter experience. شکستن تجربه تلخی شد
stumblebum مشت زن بی تجربه وناشی
through the mill <idiom> تجربه شرایط مشکل
empirically از روی مشاهده و تجربه
She is experienced nurse. پرستار پر تجربه ای است
school of hard knocks <idiom> تجربه عادی از زندگی
I wasn't born yesterday. <idiom> من بی تجربه نیستم ! [اصطلاح]
a posteriori مبنی بر تجربه و مشاهده
To apply ones experience. تجربه خود رابکار گرفتن
Experience has shown (proved) that … تجربه نشان داده است که …
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
He has not enough experience for the position. برای اینکار تجربه کافی ندارد
tike ادم خام دست وبی تجربه
Hypnagogia تجربه حالت انتقالی از بیداری تا خواب
cup of coffeen شرکت کوتاه بازیگر کم تجربه در مسابقه
Scientic experiments show that … تجربه های علمی نشان می دهد که
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
advanced برنامهای با الگوهای پیچیده برای کاربر با تجربه
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com