Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
overweight
تحمل وزن اضافه از طرف اسب
Other Matches
too much of a good thing
غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
overtime
وقت اضافی اضافه کار اضافه کاری ساعت فوق العاده
check total
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
checksum
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
passiveness
تحمل
longanimity
تحمل
good humor
تحمل
enduringness
تحمل
toleration
تحمل
endurance
تحمل
tolerances
تحمل
tolerance
تحمل
weathered
تحمل یابرگزارکردن
bearing capacity
قدرت تحمل
weather
تحمل یابرگزارکردن
undergone
تحمل کردن
undergoing
تحمل کردن
undergoes
تحمل کردن
undergo
تحمل کردن
weathers
تحمل یابرگزارکردن
experience
تحمل کردن
abhide
تحمل کردن
abiding
تحمل کننده
insufferable
تحمل ناپذیر
unbearably
تحمل ناپذیر
tolerable
تحمل پذیر
tolerable
قابل تحمل
insupportable
تحمل ناپذیر
sustainable
قابل تحمل
suffer
تحمل کردن
support
تحمل کردن
intolerance
عدم تحمل
experiencing
تحمل کردن
intolerable
تحمل ناپذیر
experiences
تحمل کردن
sustains
تحمل کردن
sustained
تحمل کردن
tolerating
تحمل کردن
tolerates
تحمل کردن
tolerated
تحمل کردن
tolerate
تحمل کردن
bearable
تحمل پذیر
forbearance
تحمل امساک
stand
تحمل کردن
unbearable
تحمل ناپذیر
tolls
تحمل خسارت
tolling
تحمل خسارت
endure
تحمل کردن
endured
تحمل کردن
endures
تحمل کردن
sustain
تحمل کردن
bide
تحمل کردن
suffers
تحمل کردن
suffered
تحمل کردن
forbore
تحمل کرد
withstood
تحمل کردن
withstands
تحمل کردن
withstanding
تحمل کردن
withstand
تحمل کردن
toll
تحمل خسارت
bearing capacity
فرفیت تحمل
take it
<idiom>
تحمل مشکلات
to give support to
تحمل کردن
to bear out
تحمل کردن
thole
تحمل کردن
supportable
قابل تحمل
sit down under
تحمل کردن
lie down under
تحمل کردن
impossible
[colloquial]
<adj.>
تحمل ناپذیر
vasbyt
تحمل کردن
put up with
تحمل کردن
tolerator
تحمل کننده
keep up
تحمل کردن
frustration tolerance
تحمل ناکامی
beyond bearing
تحمل ناپذیر
expected time
زمان تحمل
sufferable
تحمل پذیر
endurable
تحمل پذیر
beyond bearing
غیرقابل تحمل
dure
تحمل کردن
dree
تحمل کردن
good humouredly
با صبر و تحمل
impassibility
تحمل ناپذیری
intolerability
تحمل ناپذیری
bearing capacity
گنجایش تحمل
defrayal
تحمل هزینه
intolerableness
تحمل نا پذیری
intolerancy
عدم تحمل
fault tolerance
تحمل نقص
tolerance
حدود قابل تحمل
tolerances
حدود قابل تحمل
insufferably
بطور تحمل ناپذیر
intolerably
بطور تحمل ناپذیر
bearingly
از روی تحمل و بردباری
unsustainable
<adj.>
غیر قابل تحمل
stomachs
اشتها تحمل کردن
stomaching
اشتها تحمل کردن
stomached
اشتها تحمل کردن
to live through something
چیزی را تحمل کردن
stomach
اشتها تحمل کردن
breaking load
حداکثر تحمل بار
stress tolerance
تحمل فشار روانی
taxpaying capacity
تحمل کل بار مالیات
gameness
طاقت تحمل مصائب
intolerantly
بدون تحمل متعصبانه
fault tolerance
قدرت تحمل نقص
tolerably
بطور قابل تحمل
borne
تحمل کرده یاشده
outstand
بیشتر تحمل کردن
insupportably
بطور تحمل ناپذیر
intolerable
غیر قابل تحمل
comport
جور بودن تحمل کردن
ties
عضو تحمل کننده کشش
to sustain a loss
ضر ردادن تحمل خسارت کردن
to suffer a loss
ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
i am out of p with it
دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
stick
پیچ درکار تحمل کردن
(can't) stand
<idiom>
تحمل نکردن،دوست نداشتن
tail boom
پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
at the top of one's bent
تا انجا که می توان تحمل کرد
bete noire
ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
forborne
دست برداشتن تحمل کردن
tie
عضو تحمل کننده کشش
comporting
جور بودن تحمل کردن
comports
جور بودن تحمل کردن
bears
تاب اوردن تحمل کردن
bear
تاب اوردن تحمل کردن
smooth something over
<idiom>
بهتریا قابل تحمل تر شدن
comported
جور بودن تحمل کردن
to champ the bit
چیزیرابابی صبری تحمل کردن
bearing
قسمت تحمل کننده بار
insufferable
تن در ندادنی غیر قابل تحمل
on line fault tolerant system
سیستم تحمل خرابی درون خطی
unbearable
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
unbearably
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
transients
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
transient
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
broad shoulders
نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
scaleweight
وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
tolerance
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
tolerances
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to see what
[mettle]
he is made of
<idiom>
تا ببینیم او
[مرد]
چقدر توانایی
[تحمل]
دارد
The nerves can only take so much .
اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
penance
تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
scale of weights
جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
to have your share of something
[negative]
چیزی
[بدی]
را اجبارا تحمل کردن
[باران یا سرزنش]
increases
اضافه
augmentation
اضافه
increased
اضافه
extra
اضافه
surplus
اضافه
spared
اضافه
in addition to
<prep.>
به اضافه
spare
اضافه
surpluses
اضافه
increase
اضافه
extra-
اضافه
plussage
اضافه
plusage
اضافه
excess
اضافه
in a. to
به اضافه
increscent
اضافه
overplus
اضافه
additions
اضافه
addition
اضافه
extras
اضافه
excesses
اضافه
extra
<adj.>
اضافه
special
<adj.>
اضافه
to gild the pill
چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
to stand the racket
ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
eurytopic
دارای قدرت تحمل زیاد نسبت به تغییرات عوامل محیط
prepositions
حرف اضافه
overcharged
اضافه هزینه
genitive
حالت اضافه
overcharges
اضافه هزینه
overcharging
اضافه هزینه
over load
اضافه بار
overtime
اضافه کار
preposition
حرف اضافه
added
اضافه شده
overcharge
اضافه هزینه
surtax
اضافه مالیات
possessive
حالت اضافه
possessives
حالت اضافه
overvoltage
اضافه ولتاژ
overtimer
اضافه کار کن
overshoot
اضافه جهش
overproduction
اضافه تولید
overpotential
اضافه ولتاژ
overdrafts
اضافه برداشت
salary increase
اضافه حقوق
superimposable
اضافه شدنی
imburse
اضافه کردن
accessing
الحاق اضافه
accesses
الحاق اضافه
budget surplus
اضافه بودجه
gen
حالت اضافه
exeed
اضافه شدن از
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com