Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 120 (6 milliseconds)
English
Persian
density modulation
تحمیل تکاثفی
Other Matches
modulation
تحمیل
exaction
تحمیل
possibly
تحمیل
protrusions
تحمیل
protrusion
تحمیل
infliction
تحمیل
imposition
تحمیل
coercion
تحمیل
incurrence
تحمیل
frequency modulation
تحمیل بسامدی
dictate
تحمیل کردن
horn in
تحمیل کردن
exactor
تحمیل کننده
imponent
تحمیل کننده
saddle
تحمیل کردن
fm , f.m.
تحمیل بسامدی
saddled
تحمیل کردن
exacting
تحمیل کننده
saddles
تحمیل کردن
dictated
تحمیل کردن
dictates
تحمیل کردن
amplitude modulation
تحمیل دامنهای
pushy
تحمیل کنننده
pushiest
تحمیل کنننده
pushier
تحمیل کنننده
demodulation
تحمیل زدایی
protruding
تحمیل کردن
protrudes
تحمیل کردن
protruded
تحمیل کردن
protrude
تحمیل کردن
put-upon
تحمیل کردن بر
put upon
تحمیل کردن بر
imposes
تحمیل کردن
exactable
قابل تحمیل
impose
تحمیل کردن
dictating
تحمیل کردن
demodulator
تحمیل زدا
forcing
تحمیل کردن
inflict
تحمیل کردن
dictate
تحمیل کردن
modulator
مرحله تحمیل گر
negative modulation
تحمیل منفی
positive modulation
تحمیل مثبت
cark
تحمیل کردن
procrustean
تحمیل کننده
modulator electrode
الکترد تحمیل گر
superimposable
قابل تحمیل
superimposition
تحمیل زائد
unmodulated
تحمیل ناشده
velocity modulation
تحمیل سرعتی
inflicted
تحمیل کردن
inflicting
تحمیل کردن
burdens
تحمیل کردن
leviable
قابل تحمیل
imposing
تحمیل کننده
inflictable
تحمیل کردنی
force
تحمیل کردن
forces
تحمیل کردن
imposable
قابل تحمیل
inflicts
تحمیل کردن
burden
تحمیل کردن
velocity modulated tube
لامپ تحمیل سرعتی
spark gap modulator
تحمیل گر دهانه جرقهای
drift space
فضای تبدیل تحمیل
q demodulator
تحمیل زدای کیو
put on
: تحمیل کردن گذاردن
synchrocyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
drift tunnel
تونل تبدیل تحمیل
self sustained
تحمیل شده بنفس
frequency modulated cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
f m cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
modulated wave
موج تحمیل شده
demodulation
کشف تحمیل زدایی
levy
تحمیل نام نویسی
levied
تحمیل نام نویسی
lobbied
تحمیل گری کردن
lobbies
تحمیل گری کردن
lobby
تحمیل گری کردن
put
قراردادن تحمیل کردن بر
burdens
بارکردن تحمیل کردن
puts
قراردادن تحمیل کردن بر
taxes
تحمیل تقاضای سنگین
levies
تحمیل نام نویسی
burden
بارکردن تحمیل کردن
levying
تحمیل نام نویسی
buncher space
فضای تحمیل سرعتی
self-imposed
برخود تحمیل شده
self imposed
برخود تحمیل شده
putting
قراردادن تحمیل کردن بر
taxed
تحمیل تقاضای سنگین
exacts
تحمیل کردن بر درست
exacted
تحمیل کردن بر درست
exact
تحمیل کردن بر درست
tax
تحمیل تقاضای سنگین
hazing
تحمیل کار سخت یا زیاد
forces
بازور جلو رفتن تحمیل
to lay on
بستن مالیات تحمیل کردن
task
تهمت زدن تحمیل کردن
tasks
تهمت زدن تحمیل کردن
force
بازور جلو رفتن تحمیل
forcing
بازور جلو رفتن تحمیل
self charging
تحمیل شونده بنفس خود خودکار
he paid through the nose
زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
self enforcing
دارای قدرت تحمیل اراده خودبر دیگران
imposes
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
impose
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to put on
شرط بندی کردن تحمیل کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
lobbies
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbied
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com