English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (34 milliseconds)
English Persian
demoralization تخریب روحیه کردن
Search result with all words
demoralised از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
Other Matches
destruction site منطقه تخریب مهمات محل تخریب
underwater demolition تخریب ضدزیردریایی تخریب موانع زیرابی
demolition target منطقه تخریب منطقه در نظر گرفته شده برای تخریب
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
demoralized تضعیف روحیه کردن
demoralize تضعیف روحیه کردن
demoralizes تضعیف روحیه کردن
demoralises تضعیف روحیه کردن
demoralizing تضعیف روحیه کردن
demoralised تضعیف روحیه کردن
disspirit روحیه راتضعیف کردن
demoralising تضعیف روحیه کردن
demolition guard نگهبان منطقه تخریب مسئول حفافت منطقه تخریب
cow ترساندن تضعیف روحیه کردن
cowing ترساندن تضعیف روحیه کردن
cowed ترساندن تضعیف روحیه کردن
cows ترساندن تضعیف روحیه کردن
demolishing تخریب کردن
rupture تخریب کردن
ruptures تخریب کردن
demolishes تخریب کردن
demolished تخریب کردن
demolish تخریب کردن
demolition تخریب کردن
destruct تخریب کردن
rupturing تخریب کردن
demolitions تخریب کردن
atomic demolition munition خرج تخریب مهمات اتمی مهمات مخصوص تخریب جنگ افزار اتمی
destroy تخریب کردن منهدم کردن
destroying تخریب کردن منهدم کردن
destroys تخریب کردن منهدم کردن
access procedures روشهای مربوط به کشف وخنثی کردن و تخریب موادمنفجره یا بی اثر کردن موادمنفجره
spirit روحیه
morale روحیه
mentality روحیه
mentalities روحیه
moral روحیه
gei روحیه
spiriting روحیه
high moral روحیه قوی
demoralization تضعیف روحیه
esprit de corps روحیه قسمتی
high moral روحیه عالی
espirit de corps روحیه گروهی
tuck نیرو روحیه
spirit رمق روحیه
low-spirited دارای روحیه بد
low spirited دارای روحیه بد
spirituality روحیه مذهبی
esprit غرور روحیه
spirit de corps روحیه قسمتی
spiriting رمق روحیه
psych تضعیف روحیه
psyched تضعیف روحیه
psyches تضعیف روحیه
psyching تضعیف روحیه
psychs تضعیف روحیه
tucking نیرو روحیه
tucks نیرو روحیه
morale روحیه جنگجویان
recreations روحیه و رفاه
recreation روحیه و رفاه
party spirit روحیه تحزب
demoralization از بین بردن روحیه
dispirit دلسردکردن روحیه راباختن
poor spirited دارای روحیه ضعیف
weak minded دارای روحیه ضعیف
public spirited دارای روحیه اجتماعی
flattens روحیه خودرا باختن
flatten روحیه خودرا باختن
morale روحیه افراد مردم
brace تجدید واحیای روحیه
braced تجدید واحیای روحیه
destruction تخریب
degradation تخریب
demolition تخریب
rupturing تخریب
rupture تخریب
ruptures تخریب
destroyed تخریب شد
demolitions تخریب
ruination تخریب
vandalism تخریب
fail soft تخریب
zeitgeist روحیه یا طرزفکر یک عصر یادوره
fey دارای روحیه خراب واشفته
destruction fire تیر تخریب
subversion انهدام تخریب
destructivity قدرت تخریب
oxidative degradation تخریب اکسایشی
destruction site منطقه تخریب
fail soft تخریب تدریجی
criminal damage تخریب جزائی
destruction radius حداکثرشعاع تخریب
hard core مصالح تخریب
cratering charge خرج تخریب
underwater demolition تخریب زیرابی
fail safe تخریب امن
destruct system سیستم تخریب
destructor تخریب کننده
demolition belt نوار تخریب
rubble hard core مصالح تخریب
rheodestruction تخریب جریان
demolition kit جعبه تخریب
fail-safe تخریب امن
bomb disposal تخریب بمب
demolition target هدف تخریب
demolition kit جعبه وسایل تخریب
destruction radius شعاع تخریب مین
destruction area منطقه تخریب مهمات
concussion detonation خرج تخریب ضربتی
demolition belt کمربند تخریب منطقهای
dismantling shot تیر تخریب کننده
demolition firing party گروه مسئول تخریب
vasto حکم یا دستور تخریب
concussion detonation خرج اماده به تخریب
bravura افهار شجاعت و دلاوری روحیه مطمئن وامرانه
destroyed ازبین رفت تخریب شده
xylotomous دارای قابلیت تخریب چوب
petard خرج تخریب دیواره و پایه پل
welfare funds اعتبارات رفاهی یا بهزیستی اعتبار مربوط به روحیه ورفاه
command destruct signal علامت تخریب موشک با فرمان دور
inert ammunition مهمات خنثی یا بدون خرج تخریب
cratering charge خرج مخصوص تهیه چاله تخریب
countermine سیستم تخریب مین به طور خودکار
bomb cemetery محل تخریب بمبهای عمل نکرده
property disposition ازبین بردان اقلام فرسوده تخریب اموال
mudcapping نوعی روش تخریب صخرههای بزرگ به وسیله موادمنفجره
intruder operation تک هوایی و عملیات تخریب هواپیماهای دشمن در روی پایگاه
command destruct signal علامت به کار افتادن سیستم تخریب کننده موشک
charged demolition مواد منفجره خرج گذاری شده و اماده تخریب
creptation تخریب خلل و فرج بتن همراه با صدای درهم شکستن
rah rah دارای روحیه دانشجویی شعار دهنده برای دانشکده هورا هورا گفتن
antimateriel ammunition مهمات مخصوص تخریب هدفهای مادی مهمات ضداماد و وسایل
buddy system سیستم گماشتن هم خرج برای سربازان سیستم تقویت روحیه با گماشتن همرزم
counter force نیروی مقابله با وسایل استراتژیکی دشمن استفاده ازنیروی هوایی و موشکهای استراتژیکی برای تخریب نیروی دشمن
obstructor وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
dismantling shot تیر قطعه قطعه کننده گلوله تخریب کننده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com