English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (17 milliseconds)
English Persian
adhibit ترتیب دادن پذیرفتن
Other Matches
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
dresses ترتیب دادن
arrengement ترتیب دادن
sequence ترتیب دادن
sequences ترتیب دادن
ordain ترتیب دادن
ordained ترتیب دادن
to map out ترتیب دادن
ordaining ترتیب دادن
dress ترتیب دادن
ordains ترتیب دادن
to arrange matters ترتیب دادن امور
marshalled به ترتیب نشان دادن
marshaled به ترتیب نشان دادن
arranged ترتیب دادن اراستن
arranges ترتیب دادن اراستن
marshal به ترتیب نشان دادن
arranging ترتیب دادن اراستن
marshaling به ترتیب نشان دادن
marshals به ترتیب نشان دادن
arrange ترتیب دادن اراستن
to get up بلندکردن ترتیب دادن
To arrange (fix up) something. ترتیب کاری را دادن
prearrange قبلا ترتیب دادن
pre arrenge از پیش ترتیب دادن
pre arrange از پیش ترتیب دادن
agrees ترتیب دادن درست کردن
agreeing ترتیب دادن درست کردن
agree ترتیب دادن درست کردن
alphabetize قرار دادن به ترتیب حروف الفبا
ranges قرار دادن متن در یک ترتیب معین
range قرار دادن متن در یک ترتیب معین
structures ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
structuring ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
ranged قرار دادن متن در یک ترتیب معین
structure ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
preordain قبلا وقوع امری را ترتیب دادن
to dress a salad with mayonnaise مزین کردن [ترتیب دادن ] سالاد با مایونز
collate مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
print روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
collated مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
prints روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
printed روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
collating مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
collates مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
random processing پردازش داده به ترتیب مورد نیاز و نه ترتیب ذخیره شده
scheduled ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedules ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
collocation ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
chain 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
chains 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
firing order ترتیب احتراق موتور وایرچینی موتور ترتیب تیراندازی سلاح
batting order ترتیب ورود توپزنها به بازی بیس بال ترتیب ورود توپزنهابه بازی کریکت
embraces پذیرفتن
hear پذیرفتن
admitting پذیرفتن
accepting پذیرفتن
hears پذیرفتن
allowing پذیرفتن
to take in پذیرفتن
embrace پذیرفتن
vouchsafes پذیرفتن
vouchsafing پذیرفتن
vouchsafed پذیرفتن
embracing پذیرفتن
embraced پذیرفتن
vouchsafe پذیرفتن
accept پذیرفتن
take by storm <idiom> پذیرفتن
allow پذیرفتن
take in پذیرفتن
accepts پذیرفتن
admits پذیرفتن
allows پذیرفتن
admit پذیرفتن
deigning لطفا پذیرفتن
adopts به فرزندی پذیرفتن
receive رسیدن پذیرفتن
co-opted بهمکاری پذیرفتن
co-opts بهمکاری پذیرفتن
co-opt بهمکاری پذیرفتن
receives رسیدن پذیرفتن
co-opting بهمکاری پذیرفتن
filiate بفرزندی پذیرفتن
deigned لطفا پذیرفتن
co opt بهمکاری پذیرفتن
deign لطفا پذیرفتن
honor پذیرفتن برات
to snatch at باشتیاق پذیرفتن
deigns لطفا پذیرفتن
adopting به فرزندی پذیرفتن
snap up بیدرنگ پذیرفتن
acceptance of goods پذیرفتن کالا
acculturate فرهنگ پذیرفتن
to run away with باشتاب پذیرفتن
risk پذیرفتن خطر
risks پذیرفتن خطر
adopt به فرزندی پذیرفتن
hearken بگوش دل پذیرفتن
risking پذیرفتن خطر
risked پذیرفتن خطر
adoption به فرزندی پذیرفتن
stretch a point <idiom> اتفاقی پذیرفتن
listen پذیرفتن استماع کردن
co-opt بعنوان همقطار پذیرفتن
to accept a job کاری [شغلی] را پذیرفتن
allow پذیرفتن اعطاء کردن
allowing پذیرفتن اعطاء کردن
listened پذیرفتن استماع کردن
to grant an application درخواست نامه ای را پذیرفتن
to take a bet پذیرفتن گرویا شرط
to snap at an invitation دعوتی را فورا پذیرفتن
co-opting بعنوان همقطار پذیرفتن
co-opted بعنوان همقطار پذیرفتن
listening پذیرفتن استماع کردن
co opt بعنوان همقطار پذیرفتن
co-opts بعنوان همقطار پذیرفتن
matriculating قبول کردن پذیرفتن
matriculates قبول کردن پذیرفتن
matriculated قبول کردن پذیرفتن
matriculate قبول کردن پذیرفتن
co optation پذیرفتن بعنوان همکار
adopt درمیان خود پذیرفتن
to toe the line برنامه حزبی را پذیرفتن
affiliated به فرزندی پذیرفتن مربوط
adopting درمیان خود پذیرفتن
affiliate به فرزندی پذیرفتن مربوط
affiliates به فرزندی پذیرفتن مربوط
listens پذیرفتن استماع کردن
westernizing تمدن غربی را پذیرفتن
westernised تمدن غربی را پذیرفتن
pig in a poke <idiom> چشم بسته پذیرفتن
allows پذیرفتن اعطاء کردن
westernises تمدن غربی را پذیرفتن
westernized تمدن غربی را پذیرفتن
co option پذیرفتن بعنوان همکار
westernising تمدن غربی را پذیرفتن
adopts درمیان خود پذیرفتن
westernize تمدن غربی را پذیرفتن
affiliating به فرزندی پذیرفتن مربوط
westernizes تمدن غربی را پذیرفتن
takes پذیرفتن موثر واقع شدن
judaize اداب و رسوم یهودی را پذیرفتن
take پذیرفتن موثر واقع شدن
to accept this token of my esteem پذیرفتن این یادبود قدرشناسی من
eat humble pie <idiom> پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
to have [or bear] a maximum [minimum] load of something حداکثر [حداقل] باری را پذیرفتن
to take the fall [American English] مسئولیت چیزی [کاری یا خطایی] را پذیرفتن
to take the fall for somebody مسئولیت خطایی را بجای کسی پذیرفتن
to snap up بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
strike out <idiom> رفتاری ازبین اشتباهات خود پذیرفتن
face up to <idiom> پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
acquisitions پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
acquisition پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
bosoms بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
accept as true گاهی پس از accept بمعنی پذیرفتن لفظ of می اورند
To accpt the consequences . to face the music . پای لرزش نشستن ( عواقب کاری را پذیرفتن )
to overtax oneself بیش از ظرفیت خود مسئولیتی [کاری] پذیرفتن
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
bosom بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
billet محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
billeting محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billeted محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billets محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
declaring پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declare پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declares پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
prompted کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompts کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompt کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
anomaly بی ترتیب
to make an arrangement ترتیب
organisations ترتیب
arrangements ترتیب
organization ترتیب
regularity ترتیب
kelter ترتیب
arr ترتیب
anomalies بی ترتیب
out of kelter بی ترتیب
kelter or kilter ترتیب
to order <idiom> به ترتیب
randomly بی ترتیب
random بی ترتیب
lay out ترتیب
organizations ترتیب
regularities ترتیب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com