English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
connecting arrangement ترتیب پیوسته
Other Matches
random processing پردازش داده به ترتیب مورد نیاز و نه ترتیب ذخیره شده
schedules ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
scheduled ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
collocation ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
away پیوسته بطور پیوسته
chain 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
chains 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
firing order ترتیب احتراق موتور وایرچینی موتور ترتیب تیراندازی سلاح
batting order ترتیب ورود توپزنها به بازی بیس بال ترتیب ورود توپزنهابه بازی کریکت
coalescent پیوسته
coadunate پیوسته
for ever and aday پیوسته
syndetic پیوسته
legato پیوسته
unremittingly پیوسته
annexed پیوسته
conjoint پیوسته
round-the-clock پیوسته
continual پیوسته
non-stop پیوسته
ceaseless پیوسته
continuous پیوسته
concomitant پیوسته
on and on پیوسته
in connexion with پیوسته به
on end پیوسته
continous پیوسته
incessant پیوسته
affined پیوسته
cohesive به هم پیوسته
allied پیوسته
for evermore پیوسته
ceaselessly پیوسته
never ceasing پیوسته
burst پیوسته
eternal پیوسته
bursts پیوسته
d. in پیوسته
cursive پیوسته
perpetually پیوسته
proximate پیوسته
continued پیوسته
incessantly پیوسته
married پیوسته
alway پیوسته
uninterrupted پیوسته
everywhen پیوسته
attached پیوسته
contiguous پیوسته
accrete بهم پیوسته
adjoin پیوسته بودن
conjunct بهم پیوسته
gamophyllous پیوسته برگ
continuate پیوسته بهم
adjoined پیوسته بودن
gamopetalous پیوسته گلبرگ
accretion رشد پیوسته
adjoins پیوسته بودن
whittle پیوسته کم کردن
sustained yield بازده پیوسته
full time پیوسته کار
nid nod پیوسته جنباندن
pealed صدای پیوسته
nid nod پیوسته جنبیدن
burst mode حالت پیوسته
burster فرم پیوسته
to be in a state of f. پیوسته درتغییربودن
thereunto بضمیمیه ان پیوسته به ان
contiguous همجوار پیوسته
symphsis عضو پیوسته
sympetalous پیوسته گلبرگ
peal صدای پیوسته
peals صدای پیوسته
flow chip براده پیوسته
to whittle at پیوسته بریدن
compact بهم پیوسته
compacted بهم پیوسته
compacting بهم پیوسته
collective بهم پیوسته
compacts بهم پیوسته
diligence کوشش پیوسته
diligency کوشش پیوسته
without intermission پیوسته لاینقطع
gamosepalous پیوسته کاسبرگ
pealing صدای پیوسته
ex post بوقوع پیوسته
permanent water level تراز پیوسته اب
end to end سرهم پیوسته
indiscrete بهم پیوسته
haunt پیوسته امدن به
continuous scrolling حرکت پیوسته
continuous spectrum طیف پیوسته
against پیوسته مجاور
continuous paper کاغذ پیوسته
insobriety شرب پیوسته
connected measures اقدامت پیوسته
continuous processing پردازش پیوسته
continuous process فرایند پیوسته
incessant drinking پیوسته گساری
linked list لیست پیوسته
continuous phase فاز پیوسته
haunts پیوسته امدن به
continuous function تابع پیوسته
aggregate بهم پیوسته
forever جاویدان پیوسته
continuous tone اهنگ پیوسته
continuous duty کار پیوسته
continuous tone ته رنگ پیوسته
collateral measures اقدامت پیوسته
continuous traffic line خط پیوسته امد و شد
without rest پیوسته لاینقطع
inseparate بهم پیوسته
continuous error خطای پیوسته
vicinal در همسایگی پیوسته
continuous variable متغیر پیوسته
continuous forms ورقههای پیوسته
continuous data دادههای پیوسته
continuous form ورقه پیوسته
aggregates بهم پیوسته
continuous distributions توزیع پیوسته
tractor feed تغذیه کاغذ پیوسته
zigzags خطوط جناغی پیوسته
order about پیوسته پی فرمان فرستادن
to run on بهم پیوسته بودن
to peg a way at some work پیوسته درسرچیزی کارکردن
to breed in and in پیوسته باخویشاوندان پیوندکردن
continuous rating کار پیوسته اسمی
so let us always be kind پیوسته مهربان باشیم
to chop and change پیوسته تغییررای دادن
he kept on speaking پیوسته سخن میگفت
to keep on پیوسته نگاه داشتن
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
uniterrupted پیوسته غیرمقطوع دایم
direct connected ماشینهای بهم پیوسته
steady پیوسته ویکنواخت کردن
steadiest پیوسته ویکنواخت کردن
gamopetalous دارای گلبرگ پیوسته
continuous packing column ستون پر شده پیوسته
steadies پیوسته ویکنواخت کردن
continuous flow analyser تجزیه گر جریان پیوسته
gamophyllous دارای برگ پیوسته
continuous extraction apparatus دستگاه استخراج پیوسته
continuing appropriation تامین اعتبار پیوسته
continuous function تابع پیوسته [ریاضی]
gamosepalous دارای کاسبرگ پیوسته
continuous forms فرم های پیوسته
steadying پیوسته ویکنواخت کردن
continuous grading دانه بندی پیوسته
zigzagging خطوط جناغی پیوسته
steadied پیوسته ویکنواخت کردن
zigzagged خطوط جناغی پیوسته
continuous levelling تراز یابی پیوسته
zigzag خطوط جناغی پیوسته
statement with debate بیانیه با بحث پیوسته
indiscretely بطور بهم پیوسته
always پیوسته همه وقت
steadily بطور پیوسته و یکنواخت
continuous background radiation تابش زمینهای پیوسته
full time پیوسته کاری تمام وقت
true or sternal ribs دندههای حقیقی اضلاع پیوسته به قص
without interruption پیوسته پی در پی بطورمسلسل بدون بادخور
linked pie/column graph نمودار گرد و ستونی پیوسته
to keep the track of something پیوسته ازچیزی اگاهی داشتن
to move a bout پیوسته جای خود را تغییردادن
correlative بهم پیوسته جفت نظیر
companionate بهم پیوسته دراثر اتحادواشتراک
terraces ردیف خانههای بهم پیوسته
terrace ردیف خانههای بهم پیوسته
to be connected بهم پیوسته [متصل] بودن
feeding storm طوفانی که پیوسته برسختی ان افزوده میشد
crofts زمین قابل کشت پیوسته بخانه
croft زمین قابل کشت پیوسته بخانه
panoramically بشکل دورنمای مسلسل بطوروسیع و پیوسته
to harp on one string پیوسته روی یک موضوع بحث کردن
close grain دارای الیاف یا بلورهاویاساختمان فریف وبهم پیوسته
close grained دارای الیاف یا بلورهاویاساختمان فریف وبهم پیوسته
infield کشتزار پیوسته بخانه زمین زیر کشت
dial راهی برای نمایش و یا کنترل یک تنظیم که پیوسته میباشد
enroute personnel افراد پیوسته به یکان حین حرکت برای عملیات
dialed راهی برای نمایش و یا کنترل یک تنظیم که پیوسته میباشد
dialled راهی برای نمایش و یا کنترل یک تنظیم که پیوسته میباشد
cyclic item اقلام پیوسته اقلامی که خیلی مورد احتیاج هستند
dials راهی برای نمایش و یا کنترل یک تنظیم که پیوسته میباشد
continuous flow oxygen system سیستم اکسیژنی که در ان جریان اکسیژن به صورت پیوسته میباشد
passionist عضو دستهای از نصارا که پیوسته مصیبت حضرت مسیح رابایدیاداورشوند
semi-detached درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
grasshopper beam تیری که یک سران درماشین لولایی پیوسته است وازاین جهت مانندملخ
semi detached درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
montages قطعه ادبی یا موسیقی مرکب از قسمتهای گوناگون تهیه عکسهای بهم پیوسته
montage قطعه ادبی یا موسیقی مرکب از قسمتهای گوناگون تهیه عکسهای بهم پیوسته
cw system سیستمی که از سیگنالهی امواج پیوسته برای کسب اطلاعات درمورد مسیر پروازبهره میگیرد
assortment ترتیب
disorderly بی ترتیب
collocation ترتیب
ordering ترتیب
assortments ترتیب
anomaly بی ترتیب
orderliness ترتیب
ordonnance ترتیب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com