English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English Persian
blow up ترکاندن عصبانی کردن
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
Other Matches
popped حمله کردن ترکاندن
pop حمله کردن ترکاندن
pops حمله کردن ترکاندن
dynamiting با دینامیت ترکاندن منفجر کردن
dynamited با دینامیت ترکاندن منفجر کردن
dynamites با دینامیت ترکاندن منفجر کردن
dynamite با دینامیت ترکاندن منفجر کردن
jitter عصبانی شدن عصبانی بودن
wear on عصبانی کردن
irritate عصبانی کردن
irritated عصبانی کردن
irritates عصبانی کردن
steam up عصبانی کردن
funk عصبانی کردن
enraged عصبانی کردن
to get on one's nerve عصبانی کردن
enrages عصبانی کردن
enraging عصبانی کردن
enrage عصبانی کردن
get someone's blood up <idiom> عصبانی کردن
blood عصبانی کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
bursts ترکاندن
chap ترکاندن
burst ترکاندن
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
get on one's nerves <idiom> عصبانی کردن شخص
get (someone's) goat <idiom> عصبانی کردن شخص
piss off <idiom> عصبانی کردن کسی
crabs جرزدن عصبانی کردن
crab جرزدن عصبانی کردن
rub some one the wrong way کسی را عصبانی کردن
to get on somebody's nerves کسی را عصبانی کردن
To burst ( exploded) a bomb. بمب ترکاندن
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
blasts صدای ترکیدن ترکاندن
blast صدای ترکیدن ترکاندن
fluster دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustered دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering دست پاچه کردن عصبانی کردن
flusters دست پاچه کردن عصبانی کردن
to rile آزردن [دمق کردن] [عصبانی کردن]
to pop one's chewing gum ترکاندن آدامس باد شده
to snap one's chewing gum ترکاندن آدامس باد شده
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
maddest عصبانی کردن دیوانه کردن
mad عصبانی کردن دیوانه کردن
ireful [literary] <adj.> عصبانی
jumpy عصبانی
uptight <idiom> عصبانی
wroth [chiefly literary] <adj.> عصبانی
high strung عصبانی
choleric عصبانی
red hot عصبانی
horn mad عصبانی
huffier عصبانی
huffish عصبانی
mad [at] <adj.> عصبانی [از]
angry [with] <adj.> عصبانی [از]
huffy عصبانی
frenetic عصبانی
waxy عصبانی
pissed off [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
pelting عصبانی
pissed [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
short tempered عصبانی
pins and needles عصبانی
out of temper عصبانی
mad عصبانی
frantic عصبانی
feisty عصبانی
maniac عصبانی
twittery عصبانی
maniacs عصبانی
wrathful عصبانی
wreakful عصبانی
frenetical عصبانی
angry <adj.> عصبانی
maddest عصبانی
wrathy [colloquial] <adj.> عصبانی
wrathful [literary] <adj.> عصبانی
pissed off [vulgar] <adj.> عصبانی
mad [coll.] [very angry] <adj.> عصبانی
huffiest عصبانی
irate <adj.> عصبانی
nervy عصبانی
indignant <adj.> عصبانی
furious <adj.> عصبانی
provocative عصبانی کننده
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
worked up <idiom> عصبانی ،نگران
nervousness حالت عصبانی
furious عصبانی متلاطم
the needle حالت عصبانی
neurotic ادم عصبانی
get one's dander up <idiom> عصبانی شدن
see red عصبانی شدن
madly با حال عصبانی
nervously بطور عصبانی
the fidgets حالت عصبانی
wear on <idiom> عصبانی شدن
hit the roof <idiom> عصبانی شدن
hit the ceiling <idiom> عصبانی شدن
outrageous عصبانی کننده
in a wrought up state درحال عصبانی
flare up <idiom> یک مرتبه عصبانی شدن
fit to be tied <idiom> خیلی عصبانی وناامید
down on (someone) <idiom> از چیزی عصبانی بودن
amok شخص عصبانی و دیوانه
outrage سخت عصبانی شدن
outraged سخت عصبانی شدن
give someone a piece of your mind <idiom> عصبانی شدن از کسی
outrages سخت عصبانی شدن
outraging سخت عصبانی شدن
He sounds angry. او عصبانی به نظر میرسد.
foam at the mouth <idiom> خیلی عصبانی شدن
neuropathic وابسته بناخوشی عصبانی
neuropathist متخصص ناخوشیهای عصبانی
He got angry and banged the table. عصبانی شد وزد روی میز
This is a red rag for me. این من را واقعا عصبانی میکند.
bag of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
drive someone up a wall <idiom> از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
He is outrageous! او [مرد] آدم را عصبانی می کند!
bundle of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
nervous wreck آدم بی نهایت عصبانی و نگران
Don't let it get to you. نگذار این تو را عصبانی بکند.
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
to get mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی شدن
go into orbit <idiom> از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
Whatever did he say to make you so angry . مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
There were some angry looks in the crowd . قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
to be mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی بودن
to snap یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
sorehead شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
I was absolutely infuriated. کارد میزدی خونم در نمی آمد [بی نهایت عصبانی بودم]
crab عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crabs عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
to get annoyed [at] آزرده شدن [عصبانی شدن] [در باره]
to get riled [to feel riled] آزرده شدن [عصبانی شدن]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com