English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
split ترک برداشتن تقسیم کردن
Other Matches
transcribing استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribe استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribed استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribes استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
photographs عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photographing عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photographed عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photograph عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
take off برداشتن پرواز کردن هواپیما
forborne دست برداشتن تحمل کردن
open برداشتن پوشش یا باز کردن در
warp منحرف کردن تاب برداشتن
opened برداشتن پوشش یا باز کردن در
warped منحرف کردن تاب برداشتن
opens برداشتن پوشش یا باز کردن در
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
lops باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopped باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lop باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopping باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
notate یادداشت برداشتن یاد داشت کردن
removal از بین بردن برداشتن پیاده کردن
separated تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
share تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
to d. up a liquid مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
partitions تقسیم افراز کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
graduates تقسیم بندی کردن
graduate تقسیم بندی کردن
lot تقسیم بندی کردن
break down تقسیم بندی کردن
sectors جزء تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
shire به استان تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
graduating تقسیم بندی کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
to make a long arm [برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
vasectomy عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
vasectomies عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
decollate جدا کردن موضوعات مختلف به ورقههای مجزا. جدا کردن دو یا سه موضوع مختلف به حالت مجزا و برداشتن کاغذ کاربنی
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
takes برداشتن
lifts برداشتن
to mop up برداشتن
lifting برداشتن
pickup برداشتن
pick up برداشتن
take برداشتن
to take up برداشتن
flaw مو برداشتن
include در برداشتن
ingether برداشتن
countertrace برداشتن از
to run away with برداشتن
includes در برداشتن
to pick up برداشتن
ingather برداشتن
to pull off برداشتن
glom برداشتن
lift برداشتن
lifted برداشتن
flaws مو برداشتن
deleting برداشتن
remove از جا برداشتن
removes برداشتن
take up برداشتن
sublate برداشتن
delete برداشتن
moistening نم برداشتن
deletes برداشتن
removing برداشتن
removing از جا برداشتن
removes از جا برداشتن
remove برداشتن
deleted برداشتن
maps نقشه برداشتن از
removing برداشتن مهر
elided ازاخر برداشتن
off take rudder سکان برداشتن
map نقشه برداشتن از
gait گام برداشتن
to receive a wound زخم برداشتن
twists تاب برداشتن
to carry arms سلاح برداشتن
stepping گام برداشتن
break step غلط پا برداشتن
uncap کلاه از سر برداشتن
to break step غلط پا برداشتن
uncap سر پوش برداشتن از
ingether خرمن برداشتن
dequeue برداشتن اقلام یک صف
elide ازاخر برداشتن
To co away with . To remove. To eliminate . ازمیان برداشتن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com