English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
indomitable تسخیر نا پذیر تسلط ناپذیر
Other Matches
unconquerable تسخیر ناپذیر
subjugable تسخیر پذیر
subduable تسخیر پذیر
invulnerable زخم ناپذیر اسیب ناپذیر
immedicable درمان ناپذیر بهبود ناپذیر
possession تسخیر
the f.of rome تسخیر رم
capture تسخیر
captures تسخیر
capturing تسخیر
captures تسخیر گرفتن
pregnability قابلیت تسخیر
indomitability تسخیر ناپذیری
capturing تسخیر گرفتن
impregnability تسخیر نشدنی
possessed تسخیر شده
capture تسخیر گرفتن
impregnable غیر قابل تسخیر
retaking دوباره تسخیر کردن
retakes دوباره تسخیر کردن
retaken دوباره تسخیر کردن
retake دوباره تسخیر کردن
impregnably بطور غیر قابل تسخیر
beachhead پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل
beachheads پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل
domination تسلط
dominance تسلط
conquest تسلط
conquests تسلط
hold تسلط
sovereign تسلط
sovereigns تسلط
predomination تسلط
gripe تسلط
ascendancey تسلط
ascendance تسلط
holds تسلط
reparable اصلاح پذیر تعمیر پذیر
mixable امیزش پذیر امتزاج پذیر
repairable اصلاح پذیر تعمیر پذیر
ascendible تفوق پذیر فراز پذیر
educable تربیت پذیر تعلیم پذیر
educatable تربیت پذیر تعلیم پذیر
ascendable تفوق پذیر فراز پذیر
subjects تحت تسلط
mastered تسلط یافتن
composure تسلط برنفس
masters تسلط یافتن
ball control تسلط به توپ
mastery motive انگیزه تسلط
economic domination تسلط اقتصادی
condominium تسلط مشترک
condominiums تسلط مشترک
petticoats rule تسلط زنان
self mastery تسلط بر نفس
pornocracy تسلط فواحش
self commend تسلط بر نفس
masterdom تسلط تفوق
under- تحت تسلط
under تحت تسلط
hegemony تسلط پیشوایی
subjecting تحت تسلط
mastered تسلط یافتن بر
possession ثروت ید تسلط
masters تسلط یافتن بر
mastery learning تسلط اموزی
master تسلط یافتن
subjected تحت تسلط
subject تحت تسلط
master تسلط یافتن بر
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
irrevocably بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
dominate حکمفرما بودن تسلط داشتن
under the t. of درزیر نفوذ درتحت تسلط
dominated حکمفرما بودن تسلط داشتن
subject to the british rule تحت تسلط دولت انگلیس
dominates حکمفرما بودن تسلط داشتن
She leads her husband by the nose . سوار شوهرش است ( تسلط ونفوذ )
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
adaptable organism موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
adjustable wheel چرخ تنظیم پذیر [مانند بلندی] [چرخ تطبیق پذیر] [مانند نوع جاده]
conquering فتح کردن تسخیر کردن
conquers فتح کردن تسخیر کردن
conquer فتح کردن تسخیر کردن
unchallenged بحث ناپذیر
waterproofs نم ناپذیر
waterproof نم ناپذیر
inappeasable ناپذیر
waterproofed نم ناپذیر
watertight اب ناپذیر
imperviable نم ناپذیر
irrecocilably بطوروفق ناپذیر
irresistable مقاومت ناپذیر
irrecoverable جبران ناپذیر
irremissible اغماض ناپذیر
irriversible برگشت ناپذیر
irrecoverably بطوراصلاح ناپذیر
unalterable تغییر ناپذیر
invariable تغییر ناپذیر
infrangible تجزیه ناپذیر
joiner door دربهای اب ناپذیر
infallible لغزش ناپذیر
indescribable وصف ناپذیر
insoluble انحلال ناپذیر
intangibly بطورلمس ناپذیر
insol انحلال ناپذیر
inscrvtable تفحص ناپذیر
inalienable بیع ناپذیر
ireversible تغییر ناپذیر
inirritable تحریک ناپذیر
inseparable تفکیک ناپذیر
nanoaddressable نشانی ناپذیر
non descript وصف ناپذیر
non descript تشریح ناپذیر
insusceptible تایید ناپذیر
irresolvable تجزیه ناپذیر
invariant تغییر ناپذیر
inextinguishably بطورتسکین ناپذیر
beyond bearing تحمل ناپذیر
impenitent توبه ناپذیر
imperviable سرایت ناپذیر
unfeasible <adj.> انجام ناپذیر
indefatigable خستگی ناپذیر
irredeemable پایان ناپذیر
indestructible فنا ناپذیر
inalterable تغییر ناپذیر
incorrigible اصلاح ناپذیر
invincible شکست ناپذیر
inappealable پژوهش ناپذیر
irreparable جبران ناپذیر
impartible بخش ناپذیر
immitigable تخفیف ناپذیر
immiscible امتزاج ناپذیر
deathless فنا ناپذیر
air proof هوا ناپذیر
drainless خستگی ناپذیر
ego alien خود ناپذیر
engrained چاره ناپذیر
exhautless خستگی ناپذیر
achromic رنگ ناپذیر
fatigueless خستگی ناپذیر
unwearying خستگی ناپذیر
achromatic رنگ ناپذیر
immiscible امیزش ناپذیر
inappellable پژوهش ناپذیر
incodensable انقباض ناپذیر
incoercible انقباض ناپذیر
indisciplinable انظباط ناپذیر
indispansably بطورچاره ناپذیر
unassailable یورش ناپذیر
indisributable بخش ناپذیر
incommensurable سنجش ناپذیر
indubious تردید ناپذیر
ineludible گریز ناپذیر
nondescript وصف ناپذیر
atomic تجزیه ناپذیر
inexcitable هیجان ناپذیر
inexhaustibly بطورپایان ناپذیر
indiminishable کاهش ناپذیر
indefectible خلل ناپذیر
incommensurable مقایسه ناپذیر
incommutable استحاله ناپذیر
incommutable تخفیف ناپذیر
incommutably تبدیل ناپذیر
incompressible تراکم ناپذیر
incompressible فشار ناپذیر
inconvertible مبادله ناپذیر
incorruptibly بطورفساد ناپذیر
indecomposable فساد ناپذیر
indefeasible فسخ ناپذیر
indefeasible بطلان ناپذیر
inexplorable کاوش ناپذیر
impermeable نشت ناپذیر
intangible لمس ناپذیر
untouchability لمس ناپذیر
interminable پایان ناپذیر
water proof رطوبت ناپذیر
inscrutable نفوذ ناپذیر
unaccountably توضیح ناپذیر
unaccountable توضیح ناپذیر
waterproof wire سیم نم ناپذیر
immortal فنا ناپذیر
unerring خطا ناپذیر
sure-fire شکست ناپذیر
irremediable چاره ناپذیر
impassive تالم ناپذیر
passives اثر ناپذیر
unsearchable کاوش ناپذیر
unobjectionable اعتراض ناپذیر
unanswerable تکذیب ناپذیر
unanswerable جواب ناپذیر
inevitable اجتناب ناپذیر
unbearably تحمل ناپذیر
unbearable تحمل ناپذیر
unappealabe پژوهش ناپذیر
unappeasable استمالت ناپذیر
unchangeable تغییر ناپذیر
uncomputable محاسبه ناپذیر
ineluctable چاره ناپذیر
undecidable تصمیم ناپذیر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com