English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
Protocol must be observed. تشریفات باید رعایت شود
Other Matches
bureaucracies رعایت تشریفات اداری بحدافراط
bureaucracy رعایت تشریفات اداری بحدافراط
red tapism رعایت تشریفات اداری به حدافراط
bureaucrasy رعایت تشریفات اداری بحدافراط
bureaucrats فرد معتقد به رعایت تشریفات اداری
bureaucrat فرد معتقد به رعایت تشریفات اداری
ceremonialism اعتقاد به لزوم رعایت کامل تشریفات
red tapery رعایت تشریفات رسمی واداری بحد افراط
military testament وصیتنامه فرد نظامی در جبهه جنگ که مشمول قواعد وصیتنامههای عادی نمیباشد و بدون رعایت تشریفات قانونی معتبراست
bureaucreacy رعایت تشریفات اداری به حد افراط کاغذ بازی و سیستم حکومتی و اداری مبتنی بر ان
informally بدون تشریفات بدون رعایت مراسم اداری یا قانونی
ritualist ویژه گر تشریفات مذهبی وابسته به تشریفات
emcee بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcees بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
double coincidence of wants زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
ceremonies تشریفات
formality تشریفات
protocols تشریفات
unceremonious بی تشریفات
gallery deck پل تشریفات
unceremoniously بی تشریفات
ceremoniously با تشریفات
rituals تشریفات
protocol تشریفات
ritual تشریفات
procedures تشریفات
cermonies تشریفات
formalist تشریفات
ceremony تشریفات
formalities تشریفات
honor نجابت تشریفات
red tape تشریفات زائد
ritualism تشریفات دوستی
guard of honor پاسدار تشریفات
ritualistic behavior تشریفات وسواسی
starches اهارزدن تشریفات
starch اهارزدن تشریفات
masters of ceremonies رئیس تشریفات
sans ceremonie بدون تشریفات
master of ceremonies رئیس تشریفات
emcees رئیس تشریفات
emcee رئیس تشریفات
chief of protocol رئیس تشریفات
riteless عاری از تشریفات
serviced عبادت تشریفات
service عبادت تشریفات
porotocol department اداره تشریفات
ceremonial تشریفاتی تشریفات
ceremonials تشریفاتی تشریفات
paperwork تشریفات اداری
Chief of protocol. Master of ceremonies. رئیس تشریفات
ritual تشریفات مذهبی
quarterdecks محوطه تشریفات ناو
emcees رئیس تشریفات کردن
To discard formalities . تشریفات را کنا رگذاردن
The formalities of judicial process. تشریفات حقوقی وقضایی
solemnly موقرانه با ائین و تشریفات
red carpet تشریفات و احترامات رسمی
All the formalities were carried out. تمام تشریفات انجام شد
quarterdeck محوطه تشریفات ناو
circumstances شرط موقعیت تشریفات
Easter Sepulchre تشریفات مذهبی تدفین
emcee رئیس تشریفات کردن
beadledom تشریفات ورسمیت زیاد
due process of the law تشریفات صحیح قانونی
rite مراسم تشریفات مذهبی
an abrupt departure عزیمت بدون تشریفات
consideration رعایت
considerations رعایت
observance رعایت
respects رعایت
observancy رعایت
observingly با رعایت
respect رعایت
ovservation رعایت
formally با رعایت
solemnity ایین تشریفات مراسم سنگین
He is very ceremonious. اهل تشریفات (تشریفاتی ) است
heeded ملاحظه رعایت
to pass by any thing رعایت نکردن
nonconformity عدم رعایت
heed ملاحظه رعایت
observed رعایت کردن
observe رعایت کردن
esteem رعایت ارزش
ceremoniousness رعایت تعارف
observes رعایت کردن
to go through رعایت کردن
observing رعایت کردن
heeding ملاحظه رعایت
heeds ملاحظه رعایت
legality رعایت قانون
inobservance عدم رعایت
regard رعایت توجه
observe silence رعایت سکوت
regardful رعایت کننده
disrespect عدم رعایت
keep to رعایت کردن
regard for others رعایت دیگران
regarded رعایت توجه
non compliance عدم رعایت
regards رعایت توجه
non observance of ..... عدم رعایت .....
part performance عقد یا قرارداددارای تشریفات یا شکل خاص
initiation وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
ceremonious پای بند تشریفات وتعارف رسمی
Dont stand on ceremony. تشریفات را بگذار کنار ( راحت باش )
adjutant's call احضار یکانها به منظور انجام تشریفات
to stand چیزیرادقیقا رعایت کردن
to go to رعایت کردن گذشتن از
gradualism رعایت اصول تدریج
observe silence سکوت را رعایت کنید
formalism رعایت ائین و اداب
circuit discipline رعایت انضباط مدار
regard رعایت راجع بودن به
Please behave yourself . Please be courteous. ادب را رعایت کنید
regarded رعایت راجع بودن به
breach of propriety عدم رعایت اداب
regards رعایت راجع بودن به
in deference to بملاحظه برای رعایت
inobservance of a law عدم رعایت قانون
multitudinism رعایت حال توده
for short برای رعایت اختصار
fashionableness رعایت سبک پسندیده
economizes رعایت اقتصاد کردن
economize رعایت اقتصاد کردن
economising رعایت اقتصاد کردن
economization رعایت اصول اقتصادی
economized رعایت اقتصاد کردن
economises رعایت اقتصاد کردن
observantly از روی ملاحظه و رعایت
respectfulness رعایت احترام وادب
formality رعایت اداب ورسوم
economised رعایت اقتصاد کردن
indelicately بدون رعایت نزاکت یا فرافت
indecorum عدم رعایت ایین معاشرت
without regard for decency بدون رعایت نزاکت یاادب
quite the thing رعایت کننده سبک روز
moralism رعایت اصول اخلاق بطورطبیعی
bluntness عدم رعایت نزاکت یاتعارف
welfare رعایت کردن خدمات اجتماعی
disregarded اعتنا نکردن عدم رعایت
disregarding اعتنا نکردن عدم رعایت
disregards اعتنا نکردن عدم رعایت
electronic security رعایت حفافت ارتباط الکترونیکی
roughly speaking تقریبا بدون رعایت دقت
hardshell سخت در رعایت ایین دینی
disregard اعتنا نکردن عدم رعایت
unconventionality عدم رعایت اداب و رسوم
admin تشریفات اداری و وفایف دیگر مربوط به کارکرد یک موسسه
ritualistic مبنی بر رعایت ایین ومراسم دینی
expressionism هنرپیشهای که درکارش رعایت حالت رامیکند
prettyism اصول رعایت قشنگی درهنرهاو ادبیات
expressionist هنرپیشهای که درکارش رعایت حالت رامیکند
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
The hotel was home from home . هتل مثل منزل خودمان بود ( راحت وکم تشریفات )
manning the rail گماردن پرسنل به دور ناو یاوسیله برای انجام تشریفات
internationalism عقیده بحفظ و رعایت مصالح عمومی ملل
to respect oneself رعایت شرافت نفس نمودن خودراباشرف ومحترم نگاهداشتن
ceremonialist کسیکه پای بند رعایت ایین وتشریفات است
multitudinist کسیکه توده مردم را بیشتر ازافراد رعایت میکند
ritualize رسمی و تشریفاتی کردن شعائر دینی رابجا اوردن قائل به تشریفات شدن
p sexual relations امیزش جنسی بطورهرج مرج وبدون رعایت ائین عروسی
pacts قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
pact قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
injunction دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
injunctions دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
lord high stew of england رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
syntactic error خطای برنامه نویسی به علت اینکه عبارت برنامه دستور زبان را رعایت نکرده است
interface تخته جانبی که به کامپیوتر امکان میدهد تا با وسایل مشخصی واسط باشد یا استاندارد مشخصی را رعایت کند
interfaces تخته جانبی که به کامپیوتر امکان میدهد تا با وسایل مشخصی واسط باشد یا استاندارد مشخصی را رعایت کند
formulism رعایت کامل فرمول یا قاعده فرمول دوستی
communication مجموعه اصلی از برنامه ها که پروتکل ها را رعایت می کنند.کنترل کنندههای فرمت و وسیله و خط برای نوع وسیله یا خط استفاده میشود
in due f. باید
should باید
there is a rule that... که باید.....
must باید
the f. of a table باید
to have to باید
maun باید
ought باید
shall باید
outh باید
quarterdeck عرشه کوچک عقب کشتی قسمتی از عرشه کشتی جنگی مخصوص انجام تشریفات نظامی و غیره
quarterdecks عرشه کوچک عقب کشتی قسمتی از عرشه کشتی جنگی مخصوص انجام تشریفات نظامی و غیره
one must go باید رفت
i must go باید بروم
it is to be noted that باید دانست که
as it deserves چنانکه باید
ought باید وشاید
how shall we proceed چه باید کرد
It must be granted that … باید تصدیق کر د که …
i ougth to go باید رفت
i ought to go باید بروم
We have to go as well. ما هم باید برویم .
you must know باید بدانید
it is necessary for him to go باید برود
it is necessary to go باید رفت
i ougth to go باید بروم
he needs must go ناچار باید برود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com