English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
deforce تصرف غاصبانه کردن
Other Matches
tyronnic ستمگر فالمانه غاصبانه مستبدانه
occupies تصرف کردن
deflowering تصرف کردن
deflowered تصرف کردن
deflower تصرف کردن
to come to تصرف کردن
to get possession of تصرف کردن
deflowers تصرف کردن
grabs تصرف کردن
grabbing تصرف کردن
grabbed تصرف کردن
occupations تصرف کردن
glom on to تصرف کردن
grab تصرف کردن
to take possession of تصرف کردن
to come into تصرف کردن
seizes تصرف کردن
seized تصرف کردن
holds تصرف کردن
come into تصرف کردن
seize تصرف کردن
take possession of تصرف کردن
put in possession تصرف کردن
occupy تصرف کردن
hold تصرف کردن
occupying تصرف کردن
occupation تصرف کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures تصرف کردن ربایش
capture تصرف کردن ربایش
regain دوباره تصرف کردن
regaining دوباره تصرف کردن
dispossess از تصرف محروم کردن
regains دوباره تصرف کردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
dispossesses از تصرف محروم کردن
deforce تصرف عدوانی کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
disseise تصرف عدوانی کردن
regained دوباره تصرف کردن
holds جا گرفتن تصرف کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
capturing تصرف کردن ربایش
secure تصرف کردن گرفتن هدف
preoccupy از پیش اشغال یا تصرف کردن
preoccupying از پیش اشغال یا تصرف کردن
secures تصرف کردن گرفتن هدف
preoccupies از پیش اشغال یا تصرف کردن
possess تصرف کردن دارا بودن
possesses تصرف کردن دارا بودن
possessing تصرف کردن دارا بودن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
evictions چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
eviction چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
occupies تصرف کردن سرگرم کردن
occupying تصرف کردن سرگرم کردن
to enter ضبط کردن تصرف کردن
conquers فتح کردن تصرف کردن
conquering فتح کردن تصرف کردن
conquer فتح کردن تصرف کردن
occupy تصرف کردن سرگرم کردن
escheat حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
use and occupation عنوان دعوی که مالک علیه مستاجری که پس از انقضاء مدت اجاره ازملک استیفاء منفعت کردن به منظور مطالبه اجرت المثل این انتفاع و تصرف اقامه میکند
tenure تصرف
possession تصرف
originality تصرف
arrangement تصرف
arrangements تصرف
acquest تصرف
possession ید تصرف
lien حق تصرف
occupancy تصرف
seizure تصرف
occupations تصرف
occupation تصرف
seizures تصرف
occupation حق تصرف
keeping تصرف
right of possession حق تصرف
occupations حق تصرف
possessorship تصرف
re entry اعاده تصرف
re-entry اعاده تصرف
inhabitancy تصرف حق سکنی
vesture تصرف اراضی
possess در تصرف داشتن
figuration ترکیب تصرف
occupations اشغال تصرف
possesses در تصرف داشتن
occupation اشغال تصرف
tenability قابلیت تصرف
seizin تصرف مطلق
seizin تصرف املاک
seisin تصرف املاک
seizor تصرف کننده
seisin تصرف مطلق
forceble entry and detainer تصرف عدوانی
forcible entry and detainer تصرف عدوانی
priorities سبق تصرف
possessing در تصرف داشتن
lien حق تصرف وثیقه
modification تصرف در معنی
tenendum مدت تصرف
right of lien حق تصرف وثیقه
restitution اعاده تصرف
priority سبق تصرف
possessory right حق تصرف یا مالکیت
larceny تصرف غیرقانونی
prepossession تصرف قبلی
seizing تصرف توقیف
to hold in fee تصرف مطلق داشتن در
possession by title of ownership تصرف به عنوان مالکیت
abated غصب یا تصرف عدوانی
disposable income درامد قابل تصرف
forcible de ainer ضبط یا تصرف عدوانی
mere right حق مالکیت بدون تصرف
expropriator سلب تصرف کننده
abating غصب یا تصرف عدوانی
interpolate دخل و تصرف در سند
interpolated دخل و تصرف در سند
interpolates دخل و تصرف در سند
interpolating دخل و تصرف در سند
redisseinsin اعاده تصرف عدوانی
tenement هر چیز قابل تصرف
tenements هر چیز قابل تصرف
usucaption تصرف بلا معارض
abate غصب یا تصرف عدوانی
orinality قوه انشا تصرف
abates غصب یا تصرف عدوانی
tenruial وابسته بمدت تصرف یااجاره
personal disposable income درامد قابل تصرف شخصی
land control operation عملیات تصرف اماجهای زمینی
suppliant خواهان دعوی اعاده تصرف
lien حق وصول طلب حق تصرف وثیقه
vested in possession واگذاری مال تحت تصرف
reduction into possession از قوه به فعل دراوردن تصرف
ejectment حق تصرف ملک ومطالبه خسارت
p is nine points of the law تصرف شرط عمده مالکیت است
things in possession اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
misappropriation of public property تصرف غیر قانونی در اموال عمومی
knight service تصرف مجانی ملک دربرابرخدمت نظامی
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
deflorate تصرف شده بکارت ازدست داده
occupations حقوق و امتیازات ناشیه از تصرف اعیان غیرمنقول
chose in action حق مالکیت نسبت به اموالی که در تصرف فرد نیست
feudality تصرف بشرط خدمت اصول ملوک الطوایفی
occupation حقوق و امتیازات ناشیه از تصرف اعیان غیرمنقول
lien حق تصرف مال یا ملکی تاهنگامیکه بدهی وابسته به ان داده شود
catches ذخایر به دست امده ازدشمن تصرف وسایل و سلاح دشمن
prescriptions دستورالعمل نسخه حق مالکیت در نتیجه تصرف طولانی و بلامعارض مرور زمان
prescription دستورالعمل نسخه حق مالکیت در نتیجه تصرف طولانی و بلامعارض مرور زمان
copyhold تصرف زمین بموجب رونوشت صورتی که درمحکمه ارباب تیول تنظیم میش
waste تعدی و تفریط مستاجر یا متصرف در عین مستاجره یا مورد تصرف درمدت اجاره حاشیه جاده
wastes تعدی و تفریط مستاجر یا متصرف در عین مستاجره یا مورد تصرف درمدت اجاره حاشیه جاده
waste of manor اراضی کشت نشده اطراف ملک مورد اجاره یا تصرف که مستاجرین و متصرفین در ان حق علف چر دارند
things in action اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
prior possession تصرف به عنوان مالکیت دلیل مالکیت است مگر انکه خلاف ان ثابت شود
disposable personal income درامد شخصی قابل تصرف درامد خالص پس از کسرمالیات
wife's equity عبارت است از مقدار مناسب و معقولی ازاثاث البیت و ..... که زن میتواند برای خود و اطفالش نگهدارد و شوهر حق تصرف در ان یا انتقال دادنش راندارد
captured تصرف شده اغتنامی دستگیر شده
reputed owner در CL تاجرورشکسته مالک اعتباری کلیه اموالی که در تصرف داردتلقی میشود ولو اینکه واقعا" مالک انها نباشد و این از نظر حفظ حقوق غرماء است
term مدت استمرار تصرف مال غیرمنقول مدت تمتع از منافع مدت محدودی که یک دادگاه جهت طرح و فصل دعاوی تشکیل داده است
termed مدت استمرار تصرف مال غیرمنقول مدت تمتع از منافع مدت محدودی که یک دادگاه جهت طرح و فصل دعاوی تشکیل داده است
terming مدت استمرار تصرف مال غیرمنقول مدت تمتع از منافع مدت محدودی که یک دادگاه جهت طرح و فصل دعاوی تشکیل داده است
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
the house is in my possession خانه در تصرف من است خانه در دست من است
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com