Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 170 (8 milliseconds)
English
Persian
i made up my mind to
تصمیم گرفتم که ...
Other Matches
i followed his track
ردپایش را گرفتم
i took her to wife
او را به زنی گرفتم
roger
مفهوم شد پیام را گرفتم
i learnt my lesson
درسم را یاد گرفتم
I have made an appointment with my dentist .
از دندانسازی وقت گرفتم
i made up my mind to go
نصمیم گرفتم که بروم
i took him up short
بی مقدمه جلو او را گرفتم
I sat down with no fuss or bother .
برای خودم قشنگ گرفتم نشستم
i stay
در رهگیری هوایی به علامت ماموریت گشت هوایی راتحویل گرفتم اعلام میشود
i was taught by him
من در نزد وی تعلیم گرفتم او مرا تعلیم داد
decision
تصمیم
weak-kneed
بی تصمیم
weak kneed
بی تصمیم
decisions
تصمیم
resolves
تصمیم
will-power
تصمیم
resolve
تصمیم
avows
تصمیم
nonplus
بی تصمیم
avow
تصمیم
determination
تصمیم
resolutions
تصمیم
plucks
تصمیم
plucked
تصمیم
plucking
تصمیم
pluck
تصمیم
irresolute
بی تصمیم
resolution
تصمیم
avowing
تصمیم
ruling
تصمیم
rulings
تصمیم
afore thought
سبق تصمیم
to be resolved
تصمیم گرفتن
cut and dried
<idiom>
تصمیم قاطع
decision box
جعبه تصمیم
decidable
تصمیم پذیر
decidability
تصمیم پذیری
to take a d.
تصمیم گرفتن
undecidable
تصمیم ناپذیر
determiner
تصمیم گیرنده
special verdict
تصمیم ویژه
determiners
تصمیم گیرنده
A one-sided(unilateral)decision.
تصمیم یکجانبه
logical decision
تصمیم منطقی
decision instruction
دستورالعمل تصمیم
decision structure
ساختار تصمیم
decision process
فرایند تصمیم
decision table
جدول تصمیم
nonplus
بی تصمیم بودن
joint resolution
تصمیم مشترک
regnum
تصمیم مقتدرانه
resolved that ......
تصمیم گرفته شد که
decision theory
تئوری تصمیم
make up one's mind
تصمیم گرفتن
decision tree
درخت تصمیم
decision making
تصمیم گیری
decision maker
تصمیم گیرنده
decision symbol
علامت تصمیم
sewed up
<idiom>
تصمیم گیری
canons
: تصویبنامه تصمیم
resolutely
از روی تصمیم
canon
: تصویبنامه تصمیم
to come to a decision
تصمیم گرفتن
to make a decision
تصمیم گرفتن
resolution
نیت تصمیم
resolutions
نیت تصمیم
freehand
ازادی در تصمیم
resolves
تصمیم گرفتن
mind
تصمیم داشتن
minding
تصمیم داشتن
minds
تصمیم داشتن
decides
تصمیم گرفتن
make up one's mind
<idiom>
تصمیم گیریکردن
resolve
تصمیم گرفتن
determine
تصمیم گرفتن
determines
تصمیم گرفتن
decide
تصمیم گرفتن
determining
تصمیم گرفتن
swear off
<idiom>
تصمیم به ترک چیزی
make or buy decision
تصمیم به ساخت یاخرید
It was a well - timed ( timely ) decision .
تصمیم بموقعی بود
ratio decidendi
مبنای اصلی تصمیم
leave hanging (in the air)
<idiom>
بدون تصمیم قبلی
preform
قبلا تصمیم گرفتن
without aforethought
بدون سبق تصمیم
to decide
[on]
تصمیم گرفتن
[در مورد]
malice aforethought
سبق تصمیم سوء
self determination
تصمیم پیش خود
verdict
تصمیم هیات منصفه
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
determinants
تصمیم گیرنده عاجز
decision criteria
ضوابط تصمیم گیری
take a dicision
اتخاذ تصمیم کردن
take a decision
اتخاذ تصمیم کردن
arrive at a conclusion
اتخاذ تصمیم کردن
arbitrament
قدرت اتخاذ تصمیم
determine
اتخاذ تصمیم کردن
determining
اتخاذ تصمیم کردن
sub judice
بدون تصمیم قضایی
determines
اتخاذ تصمیم کردن
verdicts
تصمیم هیات منصفه
decision making unit
واحد تصمیم گیرنده
decision model
الگوی تصمیم گیری
decision support system
سیستم پشتیبانی تصمیم
decision variable
متغیر تصمیم گیری
decision tree
مسیر تصمیم گیری
general verdict
تصمیم به وجه اطلاق
decision theory
نظریه تصمیم گیری
determinant
تصمیم گیرنده عاجز
decision table
جدول تصمیم گیری
orrive at a conclusion
اتخاذ تصمیم کردن
dss
سیستم پشتیبان تصمیم گیری
resolves
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
resolve
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
Soc
ازادی دراخذ تصمیم قضایی
decision lag
تاخیر زمانی در تصمیم گیری
get down to brass tacks
<idiom>
فورا شروع به تصمیم گیری
partial jurisdiction
حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
willpower
تصمیم جدی نیروی اراده
pass a resolution
با رای گیری تصمیم گرفتن
decidable
تصمیم گرفتنی قابل فتوی
to decide on a motion
در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
premature decision
تصمیم نا بهنگام یا شتاب امیز
order in council
تصمیم هیات مشاورین سلطنتی
not touch something with a ten-foot pole
<idiom>
تصمیم گیری چیزی به طور کامل
tip the balance
<idiom>
تصمیم گرفتن ،نفوذ درتصمیم گیری
play it by ear
<idiom>
تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
zero hour
<idiom>
لحظهای که تصمیم مهمی گرفته میشود
She found it hard to make up her mind.
برایش سخت بود که تصمیم بگیرد
decision tree
اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
It depends on your decison.
بستگش به اراده (تصمیم )شما دارد
take something to heart
<idiom>
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
interrupts
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
interrupting
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
interrupt
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
if
[when]
it comes to the crunch
<idiom>
وقتی که اجبارا باید تصمیم گرفت
[اصطلاح]
arranged marriage
ازدواجی که در آن پدر و مادر برایانتخابهمسر فرزندشان تصمیم میگیرند
to opt out
[of something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
to opt in
[something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
As the debate unfolds citizens will make up their own minds.
در طول بحث شهروند ها خودشان تصمیم خواهند گرفت.
ball is in your court
<idiom>
[نوبت تو هست که قدم بعدی را برداری یا تصمیم بگیری]
decision
اطلاعات یا پایگاه داده قبلی تصمیم گیری کند
She resolved to give him a wide berth in future.
[She decided to steer clear of him in future.]
او
[زن]
تصمیم گرفت در آینده ازاو
[مرد]
دوری کند.
decisions
اطلاعات یا پایگاه داده قبلی تصمیم گیری کند
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
order of council
تصمیم هیات مشاورین سلطنتی در غیاب یا بیماری پادشاه یا ملکه
layer
لایهای که درباره مسیرهای استفاده شونده و هزینه و... تصمیم گیری میکند
layers
لایهای که درباره مسیرهای استفاده شونده و هزینه و... تصمیم گیری میکند
drastic times call for drastic measures
<idiom>
[زمانی که شما فوق العاده بی امید هستید و میخواهید یک تصمیم موثر بگیرید]
logic
عمل کامپیوتری یا تابعی که تصمیم گیری میکند. قط عات کامپیوتر یا سیستم دیجیتال
decision
نمایش گرافیکی جدولی تصمیم گیری که مسیرها و اعمال مناسب در شراطی مختلف را نشان میدهد
decisions
نمایش گرافیکی جدولی تصمیم گیری که مسیرها و اعمال مناسب در شراطی مختلف را نشان میدهد
decisions
علامت گرافیکی در یک فلوچارت برای بیان تصمیم گیری و یک شاخه یا مسیر یا عملی با استفاده از نتیجه انتخاب میشود
decision
علامت گرافیکی در یک فلوچارت برای بیان تصمیم گیری و یک شاخه یا مسیر یا عملی با استفاده از نتیجه انتخاب میشود
special verdict
رای هیات منصفه در حالتی که حقایق موضوع مطروحه را ان چنان که برایشان ثابت شده است اعلام و اخذ تصمیم را به دادگاه بسپارند
AI
طراحی و پیشبرد برنامههای کامپیوتری که از هوش انسان و توابع تصمیم گیری تقلید می کنند و شامل دلایل ابتدایی و سایر خصوصیات بشری هستند
unresolved
تصمیم نگرفته حل نشده تصفیه نشده
artificial intelligence
طراحی برنامههای کامپیوتری که ازهوش انسان و توابع تصمیم گیری تقلید میکند و ارائه کننده دلایل پایه و خصوصیات انسان است
intelligence
طراحی برنامههای کامپیوتری که ازهوش انسان و توابع تصمیم گیری تقلید میکند و ارائه کننده دلایل پایه و خصوصیات انسان است
demur
ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurred
ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurring
ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurs
ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
vetoed
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoing
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
veto
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoes
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com