Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
determinant
تصمیم گیرنده عاجز
determinants
تصمیم گیرنده عاجز
Other Matches
decision maker
تصمیم گیرنده
determiner
تصمیم گیرنده
determiners
تصمیم گیرنده
decision making unit
واحد تصمیم گیرنده
backward
کانال از گیرنده به فرستنده برای ارسال گیرنده
backwards
کانال از گیرنده به فرستنده برای ارسال گیرنده
requested
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
requests
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
requesting
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
request
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
signalling
1-روش فرستنده برای هشدار به گیرنده برای ارسال یک پیام . 2-ارتباط با فرستنده درباره وضعیت گیرنده
inable
<adj.>
عاجز
incapable
عاجز
unfit
<adj.>
عاجز
unable
عاجز
incapacious
عاجز
impuissant
عاجز
septum
عاجز
incompetent
<adj.>
عاجز
incapable
<adj.>
عاجز
incapacitated
<adj.>
عاجز
impotent
<adj.>
عاجز
consignee
گیرنده کالا برای بارنامه گیرنده اصلی کالا
importunes
عاجز کردن
Stop pushing!
عاجز نکنید !
lame
عاجز شدن
importune
عاجز کردن
importuned
عاجز کردن
feeble
ناتوان عاجز
feebler
ناتوان عاجز
feeblest
ناتوان عاجز
importuning
عاجز کردن
crippled
عاجز لنگ کردن
crippling
عاجز لنگ کردن
cripples
عاجز لنگ کردن
cripple
عاجز لنگ کردن
trigger happy
عاجز از کنترل خود در اثرشادی
besets
بستوه اوردن عاجز کردن
beset
بستوه اوردن عاجز کردن
importunate
عاجز کننده سماجت امیز
trigger-happy
عاجز از کنترل خود در اثرشادی
hog tie
عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
with one's back to the walking
درتنگنا عاجز شده تک مانده درجنگ
inviable
عاجز از ادامه بقا در اثرساختمان نژادی و ارثی
avows
تصمیم
decisions
تصمیم
avow
تصمیم
avowing
تصمیم
decision
تصمیم
nonplus
بی تصمیم
will-power
تصمیم
resolve
تصمیم
ruling
تصمیم
determination
تصمیم
weak kneed
بی تصمیم
weak-kneed
بی تصمیم
resolves
تصمیم
plucks
تصمیم
plucking
تصمیم
plucked
تصمیم
irresolute
بی تصمیم
resolutions
تصمیم
pluck
تصمیم
resolution
تصمیم
rulings
تصمیم
undecidable
تصمیم ناپذیر
resolve
تصمیم گرفتن
decision making
تصمیم گیری
decision instruction
دستورالعمل تصمیم
decision box
جعبه تصمیم
joint resolution
تصمیم مشترک
i made up my mind to
تصمیم گرفتم که ...
decision structure
ساختار تصمیم
A one-sided(unilateral)decision.
تصمیم یکجانبه
decidability
تصمیم پذیری
decidable
تصمیم پذیر
resolves
تصمیم گرفتن
canon
: تصویبنامه تصمیم
canons
: تصویبنامه تصمیم
decides
تصمیم گرفتن
to be resolved
تصمیم گرفتن
to take a d.
تصمیم گرفتن
decision table
جدول تصمیم
special verdict
تصمیم ویژه
to come to a decision
تصمیم گرفتن
determine
تصمیم گرفتن
to make a decision
تصمیم گرفتن
decision process
فرایند تصمیم
determines
تصمیم گرفتن
determining
تصمیم گرفتن
decide
تصمیم گرفتن
resolutely
از روی تصمیم
decision symbol
علامت تصمیم
decision theory
تئوری تصمیم
resolution
نیت تصمیم
make up one's mind
<idiom>
تصمیم گیریکردن
resolutions
نیت تصمیم
nonplus
بی تصمیم بودن
freehand
ازادی در تصمیم
logical decision
تصمیم منطقی
decision tree
درخت تصمیم
minds
تصمیم داشتن
make up one's mind
تصمیم گرفتن
afore thought
سبق تصمیم
cut and dried
<idiom>
تصمیم قاطع
resolved that ......
تصمیم گرفته شد که
regnum
تصمیم مقتدرانه
mind
تصمیم داشتن
sewed up
<idiom>
تصمیم گیری
minding
تصمیم داشتن
flummoxing
گیج کردن درجواب عاجز کردن
flummoxes
گیج کردن درجواب عاجز کردن
flummox
گیج کردن درجواب عاجز کردن
flummoxed
گیج کردن درجواب عاجز کردن
decision tree
مسیر تصمیم گیری
decision table
جدول تصمیم گیری
general verdict
تصمیم به وجه اطلاق
decision support system
سیستم پشتیبانی تصمیم
decision theory
نظریه تصمیم گیری
malice aforethought
سبق تصمیم سوء
make or buy decision
تصمیم به ساخت یاخرید
determine
اتخاذ تصمیم کردن
take a dicision
اتخاذ تصمیم کردن
decision criteria
ضوابط تصمیم گیری
take a decision
اتخاذ تصمیم کردن
orrive at a conclusion
اتخاذ تصمیم کردن
arrive at a conclusion
اتخاذ تصمیم کردن
arbitrament
قدرت اتخاذ تصمیم
decision variable
متغیر تصمیم گیری
verdict
تصمیم هیات منصفه
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
sub judice
بدون تصمیم قضایی
ratio decidendi
مبنای اصلی تصمیم
decision model
الگوی تصمیم گیری
preform
قبلا تصمیم گرفتن
determining
اتخاذ تصمیم کردن
determines
اتخاذ تصمیم کردن
verdicts
تصمیم هیات منصفه
self determination
تصمیم پیش خود
without aforethought
بدون سبق تصمیم
It was a well - timed ( timely ) decision .
تصمیم بموقعی بود
to decide
[on]
تصمیم گرفتن
[در مورد]
leave hanging (in the air)
<idiom>
بدون تصمیم قبلی
swear off
<idiom>
تصمیم به ترک چیزی
get down to brass tacks
<idiom>
فورا شروع به تصمیم گیری
decidable
تصمیم گرفتنی قابل فتوی
willpower
تصمیم جدی نیروی اراده
resolves
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
to decide on a motion
در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
order in council
تصمیم هیات مشاورین سلطنتی
Soc
ازادی دراخذ تصمیم قضایی
decision lag
تاخیر زمانی در تصمیم گیری
resolve
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
dss
سیستم پشتیبان تصمیم گیری
partial jurisdiction
حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
pass a resolution
با رای گیری تصمیم گرفتن
premature decision
تصمیم نا بهنگام یا شتاب امیز
take something to heart
<idiom>
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
She found it hard to make up her mind.
برایش سخت بود که تصمیم بگیرد
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
decision tree
اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
not touch something with a ten-foot pole
<idiom>
تصمیم گیری چیزی به طور کامل
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
It depends on your decison.
بستگش به اراده (تصمیم )شما دارد
tip the balance
<idiom>
تصمیم گرفتن ،نفوذ درتصمیم گیری
play it by ear
<idiom>
تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
zero hour
<idiom>
لحظهای که تصمیم مهمی گرفته میشود
interrupts
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
interrupting
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
interrupt
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
if
[when]
it comes to the crunch
<idiom>
وقتی که اجبارا باید تصمیم گرفت
[اصطلاح]
disabling
عاجز کردن زله کردن
gruel
عاجز کردن ناتوان کردن
disables
عاجز کردن زله کردن
confound
گیج کردن عاجز کردن
disable
عاجز کردن زله کردن
confounds
گیج کردن عاجز کردن
hagride
ناراحت کردن عاجز کردن
harasses
عاجز کردن اذیت کردن
harass
عاجز کردن اذیت کردن
barrage reception
سد گیرنده
prehensile
گیرنده
receptors
گیرنده
receiver
گیرنده
catchiest
گیرنده
catchier
گیرنده
touching
گیرنده
catchy
گیرنده
assignee
گیرنده
grantee
گیرنده
getter
گیرنده
addressee
گیرنده
consignee
گیرنده
adopter
گیرنده
addressees
گیرنده
accipient
گیرنده
receptor
گیرنده
catcher
گیرنده
acceptor
گیرنده
prehensorial
گیرنده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com