Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
vulgarization
تعمیم چیزی بزبان ساده
Other Matches
popularly
از لحاظ توده مردم بزبان ساده
predigest
بزبان ساده وقابل فهم دراوردن برای استفاده اماده کردن
simplifies
ساده تر کردن چیزی
simplifying
ساده تر کردن چیزی
simplify
ساده تر کردن چیزی
face up to
<idiom>
پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
basics
حالت ابتدایی یا ساده شروع هر چیزی
basic
حالت ابتدایی یا ساده شروع هر چیزی
simple design
طرف کف ساده
[هرگاه قسمتی و تمام فرش را بصورت ساده و بدون هیچگونه طرحی می بافند. نمونه آن فرش قائنات یا آستان قدس است که فضای بین لچک و ترنج کف ساده و قرمز می باشد.]
basic
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
basics
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
capella
بزبان
utter
بزبان اوردن
indispensables
بزبان شوخی
gallice
بزبان فرانسه
alpha aurigae
عیوق بزبان
inexpressibles
بزبان شوخی
latine
بزبان لاتینی
uttered
بزبان اوردن
utters
بزبان اوردن
slang
بزبان عامیانه
romanic
متکلم بزبان رومی
slang
بزبان یا لهجه مخصوص
uvular
وابسته بزبان کوچک
in legal parlance
بزبان یا عباراتی حقوقی
doggie
سگ بزبان کودکان سگ کوچک
formulates
بیان داشتن بزبان ریاضی
formulating
بیان داشتن بزبان ریاضی
They were talking in Spanish .
بزبان اسپانیولی صحبت می کردند
formulate
بیان داشتن بزبان ریاضی
arabist
عالم بزبان و علوم عربی
formulated
بیان داشتن بزبان ریاضی
retranslate
دوباره بزبان نخستین دراوردن
PO
پبشاب دان بزبان کودکان
I spoke my mind.
آنچه دردل داشتم بزبان آوردم
nuncupation
افهار مطلبی در پیش گواه بزبان گویی
latinity
شیوه نوشتن یا سخن گفتن بزبان لاتینی
mirror carpet
طرح آینه
[در این طرح زمینه اصلی فرش بصورت کاملا ساده و بدون هیچ نقش و نگاری بافته شده و تنها از یک یا دو حاشیه ساده استفاده می شود.]
popularization
تعمیم
genbraliztion
تعمیم
universalization
تعمیم
extensions
تعمیم
generalization
تعمیم
extension
تعمیم
generalizations
تعمیم
generalisations
تعمیم
transliteration
نقل عین تلفظ کلمه یا عبارتی از زبانی بزبان دیگر
structure
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structures
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structuring
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
generalises
تعمیم دادن
extend
تعمیم دادن
generalize
تعمیم دادن
extends
تعمیم دادن
response generalization
تعمیم پاسخ
generalizes
تعمیم دادن
generalising
تعمیم دادن
generalizing
تعمیم دادن
extending
تعمیم دادن
generalizability
تعمیم پذیری
fallacy of composition
تعمیم نادرست
stimulus generalization
تعمیم محرک
generalized
تعمیم یافته
overgeneralization
تعمیم افراطی
generalised
تعمیم دادن
extendable
قابل تعمیم
extensile
قابل تعمیم
generable
قابل تعمیم
sort merge program
پردازش تعمیم یافته
generalized force
نیروی تعمیم یافته
generalized coordinates
مختصات تعمیم یافته
generalized routine
روال تعمیم یافته
extend the maining of
مفهومی را تعمیم دادن
distributes
تقسیم کردن تعمیم دادن
distributing
تقسیم کردن تعمیم دادن
generalized planning
برنامه ریزی تعمیم یافته
extrapolations
ادامه روند تعمیم دهی
extrapolation
ادامه روند تعمیم دهی
Distribution
تابع تعمیم یافته
[ریاضی]
generalized function
تابع تعمیم یافته
[ریاضی]
extensible
قابلیت تمدید قابل تعمیم
distribute
تقسیم کردن تعمیم دادن
generalized reinforcer
تقویت کننده تعمیم یافته
generalized inhibitory potential
پتانسیل بازداشتی تعمیم یافته
university extension
تعمیم مزایای دانشگاه بدانش جویانی که دردانشگاه اقامت ندارند
jargonize
بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
interoperability
قابلیت همکاری با قسمتها یایکانهای دیگر قابلیت تعمیم کار یک یکان
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
transliterate
عین کلمه یاعبارتی را اززبانی بزبان دیگر نقل کردن حرف بحرف نقل کردن نویسه گردانی کردن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
simple hearted
ساده دل
sheepish
ساده دل
unceremoniously
ساده
naive
ساده
explicit
ساده
plain hearted
ساده دل
simple minded
ساده دل
naif
ساده
plain
ساده
cleans
ساده
clodhopper
ساده
bald
ساده
sheepishly
ساده دل
plainer
ساده
simplex
ساده
simpleminded
ساده دل
unceremonious
ساده
semplice
ساده
balder
ساده
cleanest
ساده
cleaned
ساده
clean
ساده
clodhoppers
ساده
baldly
ساده
baldest
ساده
plains
ساده
plainest
ساده
incomposite
ساده
simple
ساده دل
simple
ساده
unmeaning
ساده
unaffected
ساده
taffetized
ساده
slickest
ساده
slick
ساده
simpler
ساده دل
incomplex
ساده
unaadorned
ساده
simplest
ساده
simplest
ساده دل
simpler
ساده
idiots
ساده
idiot
ساده
unsophisticated
ساده
homespun
ساده
unassuming
ساده
frugal
ساده
simplistic
ساده
downright
ساده
positive
ساده
freestanding
ساده
fanciless
ساده
fraudless
ساده
free spoken
ساده گو
fructose
ساده
daff
ساده دل
untutored
ساده
inexpensive
ساده
conversable
<adj.>
ساده دل
expansive
<adj.>
ساده دل
simple-hearted
<adj.>
ساده دل
charmless
ساده
good-humored
ساده دل
innocent
<adj.>
ساده دل
seemly
<adj.>
ساده دل
artless
ساده
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com