Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (34 milliseconds)
English
Persian
put
تعویض کردن انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
Other Matches
post knotting
پشت زنی
[تعویض گره ها بعد از اتمام فرش]
[گاه جهت تعویض نگاره ها در قسمتی از فرش بافته شده و یا جهت قدیمی جلوه دادن فرش با تعویض گره ها در محل درج تاریخ، گره ها را تعویض می کنند.]
shifts
تعویض کردن
shifted
تعویض کردن
shift
تعویض کردن
supplanting
تعویض کردن
to shift
تعویض کردن
supplanted
تعویض کردن
supplants
تعویض کردن
supplant
تعویض کردن
alteration
تعویض کردن
replace
عوض کردن جانشین شدن یا کردن تعویض قطعات یا یکانها
replacing
عوض کردن جانشین شدن یا کردن تعویض قطعات یا یکانها
replaces
عوض کردن جانشین شدن یا کردن تعویض قطعات یا یکانها
replaced
عوض کردن جانشین شدن یا کردن تعویض قطعات یا یکانها
replaces
چیزی را تعویض کردن
replace
چیزی را تعویض کردن
replacing
چیزی را تعویض کردن
replaced
چیزی را تعویض کردن
switch over
تعویض کردن برق
substituted
تعویض جانشین کردن
substituted
تعویض کردن جابجاکردن
substitute
تعویض جانشین کردن
substitute
تعویض کردن جابجاکردن
exchanges
مبادله کردن تعویض
substituting
تعویض جانشین کردن
substituting
تعویض کردن جابجاکردن
exchanging
مبادله کردن تعویض
exchanged
مبادله کردن تعویض
exchange
مبادله کردن تعویض
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
litter relay point
نقطه تعویض برانکاردکشها نقطه تعویض حمل مجروحین
reconditioned
قسمتهای فرسوده را تعمیرو تعویض کردن
exchange
رد کردن چوب امدادی به یار تعویض
exchanged
رد کردن چوب امدادی به یار تعویض
exchanging
رد کردن چوب امدادی به یار تعویض
recondition
قسمتهای فرسوده را تعمیرو تعویض کردن
reconditions
قسمتهای فرسوده را تعمیرو تعویض کردن
exchanges
رد کردن چوب امدادی به یار تعویض
recondition
نوسازی کردن دستگاه تعویض قطعات فرسوده
reconditioned
نوسازی کردن دستگاه تعویض قطعات فرسوده
reconditions
نوسازی کردن دستگاه تعویض قطعات فرسوده
formats
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
format
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
clearings
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
clearing
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
slotting
انداختن چفت کردن
toss
پرت کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
launching
انداختن پرت کردن
tossing
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
slot
انداختن چفت کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
slots
انداختن چفت کردن
to set off
انداختن برابر کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
hurtling
پرت کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
hurtled
پرت کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
back
پشتی کردن پشت انداختن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
involving
گیر انداختن وارد کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kid
دست انداختن مسخره کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
switchover
تعویض
shifts
تعویض
line feed
تعویض خط
shifted
تعویض
substituent
تعویض
stage set
تعویض سن
resignations
تعویض
substitution
تعویض
replacements
تعویض
replacement
تعویض
swapping
تعویض
quid pro quos
تعویض
switches
تعویض جا
switches
تعویض
switched
تعویض جا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com