Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (22 milliseconds)
English
Persian
admeasure
تعیین حصه کردن
Search result with all words
state
تعیین کردن حال
state
تعیین کردن وقرار دادن
state-
تعیین کردن حال
state-
تعیین کردن وقرار دادن
stated
تعیین کردن حال
stated
تعیین کردن وقرار دادن
states
تعیین کردن حال
states
تعیین کردن وقرار دادن
stating
تعیین کردن حال
stating
تعیین کردن وقرار دادن
clearance
تعیین صلاحیت کردن
specifies
تعیین کردن
specify
تعیین کردن
specifying
تعیین کردن
delimit
تعیین کردن حدود
delimited
تعیین کردن حدود
delimiting
تعیین کردن حدود
delimits
تعیین کردن حدود
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
locate
تعیین محل کردن
locate
تعیین کردن معلوم کردن
locate
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located
تعیین محل کردن
located
تعیین کردن معلوم کردن
located
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates
تعیین محل کردن
locates
تعیین کردن معلوم کردن
locates
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating
تعیین محل کردن
locating
تعیین کردن معلوم کردن
locating
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
identified
تعیین هویت کردن
identified
تعیین کردن
identifies
تعیین هویت کردن
identifies
تعیین کردن
identify
تعیین هویت کردن
identify
تعیین کردن
identifying
تعیین هویت کردن
identifying
تعیین کردن
limit
محدود کردن تعیین کردن حد
doctrine
اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrines
اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
appoint
تعیین کردن
appoints
تعیین کردن
bound
تعیین کردن
plot
تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plots
تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plotted
تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
cartel
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
slate
تعیین کردن
slated
تعیین کردن
slates
تعیین کردن
authentication
تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
authentication
تعیین نشانی تعیین معرف کردن
demarcate
تعیین حدود کردن
demarcated
تعیین حدود کردن
demarcates
تعیین حدود کردن
demarcating
تعیین حدود کردن
abound
تعیین حدود کردن
assess
تعیین کردن بستن
assessed
تعیین کردن بستن
assesses
تعیین کردن بستن
assessing
تعیین کردن بستن
determine
تعیین کردن
determines
تعیین کردن
determining
تعیین کردن
prescribe
نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribed
نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribes
نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribing
نسخه نوشتن تعیین کردن
define
تعیین کردن تعریف کردن
defined
تعیین کردن تعریف کردن
defines
تعیین کردن تعریف کردن
defining
تعیین کردن تعریف کردن
applied
هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
designate
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designating
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
qualifies
تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
qualify
تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
quantified
کمیت را تعیین کردن
quantifies
کمیت را تعیین کردن
quantify
کمیت را تعیین کردن
quantifying
کمیت را تعیین کردن
blood group
تعیین کردن
blood groups
تعیین کردن
blood type
تعیین کردن
blood types
تعیین کردن
route
مسیر چیزیرا تعیین کردن
routes
مسیر چیزیرا تعیین کردن
peg
تعیین حدود کردن
pegs
تعیین حدود کردن
formulation
تعیین کردن
Other Matches
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
default
مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting
مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults
مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulted
مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
set out
شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
appointe
تعیین کردن
tell off
تعیین کردن
ascertian
تعیین کردن
fix
تعیین کردن
fix on
تعیین کردن
fixes
تعیین کردن
appraisals
تعیین قیمت کردن
fixes
تعیین کردن قراردادن
appraisal
تعیین قیمت کردن
predetermine
قبلا تعیین کردن
prifix
قبلا تعیین کردن
prifixal
قبلا تعیین کردن
fix
تعیین کردن قراردادن
to fix quota
تعیین سهمیه کردن
predestine
قبلا تعیین کردن
pin point
تعیین محل کردن
genealogize
تعیین نسب کردن
rezone
از نومحدوده تعیین کردن
quantitate
چندی چیزی را تعیین کردن
subrogate
قائم مقام تعیین کردن
to set out
نشان دادن تعیین کردن
sexualize
جنس برای چیزی تعیین کردن
grant a period of grace
ضرب الاجل تعیین کردن تمهیل
exact location
تعیین کردن محل دقیق نقاط
appraising
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
to orient compound
نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
appraises
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraise
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
quantize
با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
dosimetry
تعیین مقدار جذب شده دارو یاتشعشع اتمی ازمایش تعیین دوز جذب شده
assign
ارجاع کردن تعیین کردن
assigned
ارجاع کردن تعیین کردن
assigning
ارجاع کردن تعیین کردن
assigns
ارجاع کردن تعیین کردن
air priorities committee
کمیته تعیین ارجحیت حمل ونقل هوایی یا تعیین ارجحیت حمل بار
convoy routing
تعیین مسیر کاروان دریایی تعیین مسیر حرکت ستون دریایی
carring over
تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
radar locating
تعیین محل نقاط یا هدفها به وسیله رادار تعیین محل توپهای دشمن به وسیله رادار
fix
نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
fixes
نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
running fix
کشیدن سمت متوالی ناو تعیین متوالی سمت ناو اخراج اشعه متوالی برای تعیین ایستگاه
duty assignment
واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
tasking
سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
cost center
قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
dye analysis
[آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
assignment of space
تعیین جا
specification
تعیین
designation
تعیین
determination
تعیین
formulation
تعیین
fixation
تعیین
fixations
تعیین
appointment
تعیین
appointments
تعیین
emplacement
تعیین جا
designations
تعیین
loom time
مدت زمان بافت
[از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
crucial
تعیین کننده
indicating
تعیین کننده
crucially
تعیین کننده
foreordainment
تعیین از پیش
earmarked
تعیین شده
nominative
تعیین شده
wage determination
تعیین دستمزد
enumeration
تعیین شماره
emplacement
تعیین محل
frequency allocation
تعیین فرکانس
frequency assignment
تعیین فرکانس
admensuration
تعیین اندازه
demark
تعیین حدودکردن
delimitation
تعیین حدود
income determination
تعیین درامد
indentification
تعیین هویت
damage assessment
تعیین خسارات
nomination
تعیین نامزدی
completely specified
با تعیین کامل
job placement
تعیین شغل
coefficient of determination
ضریب تعیین
nominations
تعیین نامزدی
abounding
تعیین حدودکردن
abounds
تعیین حدودکردن
assignability
قابل تعیین
budget determinant
تعیین بودجه
assignment of tasks
تعیین وفایف
admeasurement
تعیین اندازه
abounded
تعیین حدودکردن
location
تعیین محل جا
price determination
تعیین قیمت
frequency determination
تعیین فرکانس
frequency designation
تعیین فرکانس
predesignation
تعیین قبلی
determinative
تعیین کننده
determination coefficient
ضریب تعیین
determinable
قابل تعیین
appropriated
<adj.>
<past-p.>
تعیین شده
provided
<adj.>
<past-p.>
تعیین شده
laid on
<past-p.>
تعیین شده
avows
شرط تعیین
avowing
شرط تعیین
avow
شرط تعیین
moisture determination
تعیین رطوبت
quantification
تعیین خاصیت
assignation
تعیین وقت
determinants
تعیین کننده
unitization
تعیین واحد
appraisal
تعیین قیمت
route
تعیین خط مسیر
assignments
تعیین تعدادسهمیه
typification
تعیین نمونه
signification
تعیین افهار
locations
تعیین محل جا
appraisals
تعیین قیمت
assignations
تعیین وقت
placement
تعیین شغل
assessment
تعیین مالیات
redirection
تعیین جهت
specified
تعیین شده
placements
تعیین شغل
assessments
تعیین مالیات
orientation
تعیین جهت
orientation
تعیین موقعیت
redirection
تعیین مسیر
determinant
تعیین کننده
identification
تعیین هویت
range determination
تعیین مسافت
routes
تعیین خط مسیر
titration
تعیین عیار
sex determination
تعیین جنسیت
watermarks
تعیین میزان مد اب
indeterminable
تعیین ناپذیر
demarcation
تعیین حدود
watermark
تعیین میزان مد اب
assignment
تعیین تعدادسهمیه
valorization
تعیین ارزش
quantifiable
قابل سنجش یا تعیین
oddsmaker
تعیین کننده امتیاز
mix design
تعیین نسبتهای اختلاط
authentication equipment
وسایل تعیین معرف
coefficient of determination
ضریب تعیین کننده
location of industry
تعیین مکان صنعت
apportionment
تعیین سهم و حصه
administered price
قیمت تعیین شده
rorschach determinant
تعیین کننده رورشاخ
molecular weight determination
تعیین وزن مولکولی
location theory
نظریه تعیین مکان
maximum probility detection
تعیین احتمال حداکثر
limitation clause
عبارت تعیین حدود
determinants
عامل تعیین کننده
optometry
تعیین میزان دیدچشم
authentication system
سیستم تعیین معرف
national income determination
تعیین درامد ملی
animadvert
تعیین تقصیر ومجازات
routing
تعیین مسیرعبور عزیمت
authentication equipment
وسایل تعیین نشانی
permutation table
جدول تعیین رمز
leader's rule
تعیین مسافت امن
determinant
عامل تعیین کننده
fault localization
تعیین محل خطا
theory of income determination
نظریه تعیین درامد
designable
قابل طرح یا تعیین
acquiring
به دست اوردن تعیین
limitation clause
ماده تعیین حدود
form determinant
تعیین کننده شکل
spot elevation
ارتفاع تعیین شده
alidade
الیداددستگاه تعیین سمت
specifiable
قابل تعیین یا تخصیص
nominees
منصوب تعیین شده
nominee
منصوب تعیین شده
electroscope
تعیین کننده برق
flight clearance
تعیین امنیت پرواز
dream determinant
تعیین کننده رویا
indeterminable
غیر قابل تعیین
determining tendency
گرایش تعیین کننده
determinate
تعیین شده محدود
designatory
وابسته به تخصیص و تعیین
postings
تعیین محل ماموریت
posting
تعیین محل ماموریت
identification problem
مسئله تعیین هویت
predesignate
قبلا تعیین شده
preassigned
قبلا تعیین شده
dateable
قابل تعیین تاریخ
datable
قابل تعیین تاریخ
assessment
تعیین نتایج حاصله
assessments
تعیین نتایج حاصله
cryoscopy
تعیین نقطه انجماد
crucial experiment
ازمایش تعیین کننده
assignable
قابل تعیین و تخصیص
redirection operator
عملگر تعیین جهت
pin point
تعیین دقیق نقاط
acquires
به دست اوردن تعیین
placement tests
ازمونهای تعیین شغل
succession of the presidency
سیستم تعیین جانشین درریاست
difference chart
جدول تعیین بر دو سمت توپ
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com