English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English Persian
locate تعیین کردن معلوم کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
Other Matches
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
specify معین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
reveals فاش کردن معلوم کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
revealed فاش کردن معلوم کردن
manifest معلوم کردن فاش کردن
familiarized معلوم کردن
to make known معلوم کردن
to bring tl light معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
familiarize معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
familiarizing معلوم کردن
ascertaining معلوم کردن
To make known . To signify . معلوم کردن
known معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
evince معلوم کردن ابراز داشتن
typed نوع خون را معلوم کردن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
types نوع خون را معلوم کردن
type نوع خون را معلوم کردن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
qualifies تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
qualify تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
limit محدود کردن تعیین کردن حد
assign ارجاع کردن تعیین کردن
define تعیین کردن تعریف کردن
defined تعیین کردن تعریف کردن
assigned ارجاع کردن تعیین کردن
assigning ارجاع کردن تعیین کردن
assigns ارجاع کردن تعیین کردن
defining تعیین کردن تعریف کردن
defines تعیین کردن تعریف کردن
ascertian تعیین کردن
determining تعیین کردن
identify تعیین کردن
specify تعیین کردن
specifying تعیین کردن
fixes تعیین کردن
appointe تعیین کردن
determines تعیین کردن
slate تعیین کردن
slated تعیین کردن
tell off تعیین کردن
determine تعیین کردن
slates تعیین کردن
fix on تعیین کردن
appoint تعیین کردن
blood type تعیین کردن
identifying تعیین کردن
formulation تعیین کردن
blood groups تعیین کردن
identified تعیین کردن
blood group تعیین کردن
appoints تعیین کردن
blood types تعیین کردن
identifies تعیین کردن
bound تعیین کردن
fix تعیین کردن
specifies تعیین کردن
delimits تعیین کردن حدود
demarcate تعیین حدود کردن
state- تعیین کردن حال
state تعیین کردن حال
quantifies کمیت را تعیین کردن
assessing تعیین کردن بستن
identifying تعیین هویت کردن
delimiting تعیین کردن حدود
stating تعیین کردن حال
quantifying کمیت را تعیین کردن
states تعیین کردن حال
delimited تعیین کردن حدود
assessed تعیین کردن بستن
locate تعیین محل کردن
abound تعیین حدود کردن
assesses تعیین کردن بستن
fixes تعیین کردن قراردادن
quantify کمیت را تعیین کردن
delimit تعیین کردن حدود
stated تعیین کردن حال
prifixal قبلا تعیین کردن
predestine قبلا تعیین کردن
rezone از نومحدوده تعیین کردن
clearance تعیین صلاحیت کردن
prifix قبلا تعیین کردن
fix تعیین کردن قراردادن
genealogize تعیین نسب کردن
predetermine قبلا تعیین کردن
identified تعیین هویت کردن
locates تعیین محل کردن
appraisal تعیین قیمت کردن
appraisals تعیین قیمت کردن
identifies تعیین هویت کردن
located تعیین محل کردن
demarcating تعیین حدود کردن
demarcates تعیین حدود کردن
assess تعیین کردن بستن
pin point تعیین محل کردن
locating تعیین محل کردن
quantified کمیت را تعیین کردن
identify تعیین هویت کردن
admeasure تعیین حصه کردن
to fix quota تعیین سهمیه کردن
pegs تعیین حدود کردن
demarcated تعیین حدود کردن
peg تعیین حدود کردن
locate تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
subrogate قائم مقام تعیین کردن
quantitate چندی چیزی را تعیین کردن
prescribing نسخه نوشتن تعیین کردن
state- تعیین کردن وقرار دادن
states تعیین کردن وقرار دادن
prescribed نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribes نسخه نوشتن تعیین کردن
stating تعیین کردن وقرار دادن
to set out نشان دادن تعیین کردن
stated تعیین کردن وقرار دادن
prescribe نسخه نوشتن تعیین کردن
route مسیر چیزیرا تعیین کردن
state تعیین کردن وقرار دادن
routes مسیر چیزیرا تعیین کردن
plot تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plots تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plotted تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
grant a period of grace ضرب الاجل تعیین کردن تمهیل
sexualize جنس برای چیزی تعیین کردن
exact location تعیین کردن محل دقیق نقاط
to orient compound نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
appraising تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraises تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraise تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
authentication تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
carring over تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
fix نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
fixes نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
cartel اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
tasking سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
cost center قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
dye analysis [آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com