English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 86 (6 milliseconds)
English Persian
A healthy recreation . Good clean fun. تفریحات سالم
Other Matches
levy in mess نام نویسی از مردمان سالم برای جنگ بسیج مردمان سالم به طور اجباری
Sound mind in a sound body. <proverb> عقل سالم در بدن سالم.
nightlife تفریحات شبانه
entertainments تفریحات پذیرایی کردن
entertainment تفریحات پذیرایی کردن
nightlife شرکت در تفریحات شبانه
apres ski تفریحات بعد از اسکی در پیست
masters of ceremonies متصدی تفریحات یا معرف نطاق جلسه
master of ceremonies متصدی تفریحات یا معرف نطاق جلسه
There are not many amusements in this town. دراین شهر تفریحات زیادی وجود ندارد
lord of misrule متصدی وسرپرست تفریحات ونمایشات مخصوص عید تولد مسیح
pert سالم
safer سالم
hale سالم
safe سالم
safes سالم
safest سالم
whole سالم
sicker سالم
healthful سالم
in a good state of health سالم
soundable سالم
out of the wood سالم
lucid سالم
well سالم
salubrious سالم
healthy سالم
healthiest سالم
healthier سالم
sounds سالم
soundest سالم
sounded سالم
sound سالم
valid سالم
scot-free سالم
wells سالم
scot free سالم
intact سالم
sound money پول سالم
syntropy پیوند سالم
ablebodied <adj.> سالم و تندرست
with a whole skin پی گزند سالم
intact سالم کامل
health food غذای سالم
health foods غذای سالم
Is everything all right? سالم هستی؟
unclean غیر سالم
salutary سالم ومغذی
All right? سالم هستی؟
clear timber چوب سالم
halely بطور سالم
wholesomeness سالم و بی خطر
sanest سالم معقول
saner سالم معقول
sane سالم معقول
wholesome سالم و بی خطر
healthily بطور سالم
survived <past-p.> جان سالم به در بردن
In good condition (health). سالم وبی عیب
unsullied مسموم نشده-سالم
Good wholesome food . غذای سالم وکامل
peart سالم وبا روح
compos mentis دارای عقل سالم
to ride out سالم بیرون رفتن از
bonnily بطور سالم وخوشحال
unhealthy غیر سالم بیمار
soundly بطور صحیح و سالم
wholesore گوارا سالم سودمند
wooden bomb بمب سالم و بادوام
wooden round گلوله سالم و بادوام
incorrupt سالم کردن درستکارکردن
well balanced سالم سلیم موزون باقرینه
well-balanced سالم سلیم موزون باقرینه
embonpoint دارای مزاج سالم و خوب
To be sound in wind and limb. جسما" سالم وقوی بودن
It remained intact. سالم ودست نخورده باقی مانده
duration مدت زمانی که چیزی سالم می ماند
sound [arguments, data, figures] <adj.> درست [بی عیب ] [سالم ] [استدلال . داده ها . اعداد]
you do not seem well گویا حالتان خوش نیست سالم بنظر نمیایید
return to base بازگشت هواپیما به پایگاه به طور سالم هواپیمای بازگشتی
demands of providing healthy living and working conditions خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
homeopathy معالجه امراض بوسیله تجویزدارویی که دراشخاص سالم علائم ان مرض را بوجوداورد
Sophrosyne وضعیت سالم ذهن توصیف شده با خویشتنداری اعتدال و آگاهی عمیق از نفس حقیقی که به شادی واقعی منجر میشود
usura maritima دادن وام با بهره سنگین به مالک کشتی که در صورت سالم برگشتن کشتی قابل وصول است
xmodem یک پروتکل انتقال فایل غیرهمزمان برای کامپیوترهای شخصی که انتقال سالم فایل ها را از طریق سیستم تلفن اسان تر می سازد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com