Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (42 milliseconds)
English
Persian
recreate
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
Other Matches
amuses
مشغول کردن تفریح دادن
amuse
مشغول کردن تفریح دادن
let down one's hair
<idiom>
تمدد اعصاب کردن
recreations
تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreation
تفریح سرگرمی وسایل تفریح
relaxing
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relax
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxes
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
recreate
تفریح کردن
recreating
تفریح کردن
game
تفریح کردن
recreated
تفریح کردن
recreates
تفریح کردن
to d. one self
تفریح کردن
article
تفریح کردن
articles
تفریح کردن
splurge
تفریح وولخرجی کردن
splurges
تفریح وولخرجی کردن
splurging
تفریح وولخرجی کردن
splurged
تفریح وولخرجی کردن
plays
تفریح بازی کردن
playing
تفریح بازی کردن
play
تفریح بازی کردن
played
تفریح بازی کردن
playing
تفریح کردن ساز زدن
play
تفریح کردن ساز زدن
skylarks
تفریح وجست وخیز کردن
plays
تفریح کردن ساز زدن
skylark
تفریح وجست وخیز کردن
played
تفریح کردن ساز زدن
entertains
عزیزداشتن تفریح دادن
entertain
عزیزداشتن تفریح دادن
entertained
عزیزداشتن تفریح دادن
disport
بازی کردن تفریح کردن
disports
بازی کردن تفریح کردن
disporting
بازی کردن تفریح کردن
disported
بازی کردن تفریح کردن
arm
1-فراهم کردن وسیله یا ماشین یا تابع برای عمل یا ورودی ها 2-مشخص کردن خط وط وقفه فعال
provides
وسیله فراهم کردن
provide
وسیله فراهم کردن
disports
تفریح
recreations
تفریح
recreation
تفریح
disporting
تفریح
recreative
تفریح
gust
تفریح
jaunt
تفریح
paseo
تفریح
gusts
تفریح
amusements
تفریح
disport
تفریح
disported
تفریح
divertimento
تفریح
diversions
تفریح
jaunts
تفریح
diversion
تفریح
amusement
تفریح
enables
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
enabling
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to mediate a result
وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
enable
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
enabled
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
skittle
بازی تفریح
Break. Recess.
زنگ تفریح
breaks
زنگ تفریح
sporting
تفریح دوستانه
amusingly
تفریح دهنده
amusive
تفریح دهنده
break
زنگ تفریح
diverting
تفریح امیز
amusing
تفریح دهنده
amusive
تفریح امیز
promenader
تفریح کننده
pastimes
تفریح کاروقت گذران
pastime
تفریح کاروقت گذران
All work and no play.
کار بدون تفریح
happy hour
<idiom>
ساعات تفریح وخوشی
To be fond of fun.
اهل تفریح بودن
Playing football is not my idea of fun .
فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
This is not my idea of pleasure ( fun ) .
به نظر من این هم تفریح نشد
roof garden
تفریح گاه بالای بام
playful
اهل تفریح و بازی بازیگوش
sportive
سرگرم تفریح وورزش ورزشی
dalliance
تفریح و بازی از روی هوسرانی
joyride
سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
joyrides
سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
tubing
ورزش یا تفریح قایق سواری درمسیر رود
I said it only in fun.
فقط برای تفریح این حرف رازدم
april fool
کسی که در روز اول اوریل الت تفریح میشود
small game
پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
bearbaiting
نوعی تفریح که دران سگهارابجان خرس مقید درزنجیرمیاندازند
ferris wheel
گردونه صندلی دار مخصوص تفریح وچرخ زدن اطفال وغیره
anneal
نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
brown finish
صیقل دادن به وسیله سرخ کردن
to stretch oneself
تمد د اعصاب کردن
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
enhanced
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhance
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
pull oneself together
بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
to make up
جبران کردن فراهم کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
provision
شرط کردن فراهم کردن
connectivity
توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
simulate
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulates
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulating
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
to find in
فراهم کردن
procuring
فراهم کردن
procured
فراهم کردن
procure
فراهم کردن
work up
کم کم فراهم کردن
procures
فراهم کردن
effecturate
فراهم کردن
accrete
فراهم کردن
to bring about
فراهم کردن
to bring a bout
فراهم کردن
input/output
اتصال بین پردازنده و وسیله جانبی که امکان ارسال داده را فراهم میکند
i/o
اتصال بین پردازنده و وسیله جانبی که امکان ارسال داده را فراهم میکند
jockeys
با حیله فراهم کردن
obtain
فراهم کردن گرفتن
jockey
با حیله فراهم کردن
obtained
فراهم کردن گرفتن
obtains
فراهم کردن گرفتن
raise money
فراهم کردن پول
to obtain something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
To raise money.
پول فراهم کردن
to bring something
فراهم کردن چیزی
optical
اتصال بین دو وسیله که امکان انتقال داده به کمک سیگنالهای نوری را فراهم میکند.
gags
مانع فراهم کردن برای
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
occasion
موجب شدن فراهم کردن
obstructively
با قصد فراهم کردن مانع
to gather together
جمع کردن فراهم اوردن
gag
مانع فراهم کردن برای
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
occasions
موجب شدن فراهم کردن
gagging
مانع فراهم کردن برای
gagged
مانع فراهم کردن برای
entails
شامل بودن فراهم کردن
getting
بدست اوردن فراهم کردن
get
بدست اوردن فراهم کردن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
entailed
شامل بودن فراهم کردن
entail
شامل بودن فراهم کردن
gets
بدست اوردن فراهم کردن
cipher device
وسیله کشف کردن و کد کردن پیامها دستگاه صفر زنی جعبه یا دستگاه رمز کردن
to raise the wind
پول برای مقصودی فراهم کردن
to bring a bout by intrigue
بدسیسه یا پشت هم اندازی فراهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
devices
کنترل وسیله با حروف مختلف یاترکیب خاص آنها برای دستور دادن به وسیله
device
کنترل وسیله با حروف مختلف یاترکیب خاص آنها برای دستور دادن به وسیله
give (someone) a hard time
<idiom>
لحظات سختی برای کسی فراهم کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
bull
گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
bulls
گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
calibrating
تنظیم کردن بی سیم یا وسیله دیگر خصلت یابی کردن
ejection
خارج کردن وسیله یا نیروها بخارج پرتاب کردن یا کشیدن
calibrates
تنظیم کردن بی سیم یا وسیله دیگر خصلت یابی کردن
calibrated
تنظیم کردن بی سیم یا وسیله دیگر خصلت یابی کردن
calibrate
تنظیم کردن بی سیم یا وسیله دیگر خصلت یابی کردن
fans
1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fanned
1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fanning
1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fan
1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
disassembly order
دستور باز کردن و پیاده کردن قطعات یک وسیله
add insult to the injury
<idiom>
[بیشتر کردن زیان به وسیله تحقیر و مسخره کردن]
port
سوکت یا اتصال فیزیکی که امکان ارسال داده بین اتصالات داخلی کامپیوتر و وسیله خارجی دیگر فراهم میکند
to turn the tables on any one
وسائل بهبودوضع خودرانسبت به وضع حریف فراهم کردن
eudemonism
اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
communication
بافری در گیرنده که به یک وسیله جانبی کند اجازه قبول داده از یک وسیله جانبی سریع میدهد بدون کم کردن سرعت
disciplines
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
eudaemonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaimonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
device
فضایی در حافظه که توسط یک وسیله مشخص گرفته شده است . CPU میتواند با قرار دادن دستورات در این محل وسیله را کنترل کند
devices
فضایی در حافظه که توسط یک وسیله مشخص گرفته شده است . CPU میتواند با قرار دادن دستورات در این محل وسیله را کنترل کند
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
antiwithdrawal device
وسیله ضد باز کردن ماسوره بمب وسیله ضد دستکاری ماسوره
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com