Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (2 milliseconds)
English
Persian
go halves
<idiom>
تقسیم مساوی
Search result with all words
quarter
به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
spacing
در فواصل مساوی تقسیم بندی
aliquot
بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
bifid
بوسیله شکاف بدو قسمت مساوی تقسیم شده
imparity
غیر قابل تقسیم بودن اعداد بدوقسمت مساوی
trisect
بسه بخش مساوی تقسیم کردن
Other Matches
divisor
عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous
تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier
درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
baseband
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding
روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
subdivides
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
sectors
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
gini coefficient
شاخص نابرابری درامد که از منحنی لورنز بدست می ایددرصورتیکه توزیع درامدکاملا برابر باشد این ضریب مساوی صفر ودرصورتیکه توزیع درامد کاملا نابرابرباشد این ضریب مساوی 1است هرچه این ضریب کوچک باشد توزیع درامد عادلانه تراست
peels
مساوی
equivalent
مساوی
equivalents
مساوی
split
مساوی
all square
مساوی
squaring
مساوی
euqal
مساوی
no set
مساوی
peel
مساوی
plus/equals key
مساوی
squares
مساوی
save off
مساوی
squared
مساوی
hikiwate
مساوی
all
مساوی
square
مساوی
equalise
مساوی
all-
مساوی
identic
مساوی
even
<adj.>
مساوی
adequate
مساوی
identical
مساوی
bracketed
مساوی
ties
مساوی
tie
مساوی
draw
مساوی
draws
مساوی
equally
<adv.>
به طور مساوی
equalizes
مساوی کردن
measure up
<idiom>
مساوی بودن
equalizing
مساوی کردن
equaled
برابر مساوی
dead even
کاملا مساوی
moiety
قسمت مساوی
On an equal footing.
بر پایه مساوی
nonpareil
غیر مساوی
paripassu
مساوی همدرجه
just as well
<adv.>
به طور مساوی
equalized
مساوی کردن
equalised
مساوی کردن
equalling
برابر مساوی
tie vote
اراء مساوی
equals
برابر مساوی
even
تراز مساوی
equalising
مساوی کردن
adequate
مساوی ساختن
equalled
برابر مساوی
part
جزء مساوی
equal
برابر مساوی
equalize
مساوی کردن
equidistance
مسافت مساوی
equaling
برابر مساوی
equalises
مساوی کردن
equiangular
دارای زوایای مساوی
equidistant
دارای مسافت مساوی
isodiametric
دارای ابعاد مساوی
isodiametric
دارای قطر مساوی
three square
دارای سه ضلع مساوی
isotonic
دارای کشش مساوی
stand off
مساوی یاهیچ به هیچ
isoelectric
دارای فشارالکتریکی مساوی
chronologer
مساوی است بازاقخگخمخلهسف
equates
برابرگرفتن مساوی پنداشتن
equated
برابرگرفتن مساوی پنداشتن
equate
برابرگرفتن مساوی پنداشتن
homographic
مساوی از حیث املاء
stand-off
مساوی یاهیچ به هیچ
stand-offs
مساوی یاهیچ به هیچ
equaliser
امتیاز مساوی کننده
equals
: برابر شدن با مساوی بودن
isotonic
دارای اهنگ مساوی هم توان
to add equals
اعداد مساوی را با هم جمع کردن
equalling
: برابر شدن با مساوی بودن
equalled
: برابر شدن با مساوی بودن
equaling
: برابر شدن با مساوی بودن
equaled
: برابر شدن با مساوی بودن
equal
: برابر شدن با مساوی بودن
tie break
بهم خوردن وضع مساوی
like as we lie
طرفین دارای ضربات مساوی
equally
بیک درجه بطور مساوی
isodynamic
دارای نیروی مغناطیسی مساوی
tie-breaks
بهم خوردن وضع مساوی
tie-break
بهم خوردن وضع مساوی
even money
مبلغ مساوی در شرط بندی
equicaloric
دارای کالری و نیروی مساوی
equalising
مساوی یاهم شکل کردن
equalises
مساوی یاهم شکل کردن
equalised
مساوی یاهم شکل کردن
skittering
ماهیگیری با نخ و چوب به میزان مساوی
deuce
مساوی در امتیاز 41 که به 61 ختم میشود
equalize
مساوی یاهم شکل کردن
fair play
<idiom>
عدالت ،مساوی ،عمل درست
equalizes
مساوی یاهم شکل کردن
equalizing
مساوی یاهم شکل کردن
amortization
پرداخت بدهی به اقساط مساوی
coursed rubble masonry
سنگ بادبر با ارتفاع مساوی در یک رگ
equalized
مساوی یاهم شکل کردن
ana
ازهر کدام بمقدار مساوی
equimolal
دارای غلظت ملکولی مساوی
velocity stacks
لوله ورود هوای مساوی به هر سیلندر
furlongs
واحد درازا مساوی با یک هشتم میل
furlong
واحد درازا مساوی با یک هشتم میل
sou
مسکوک فرانسه یا سویس مساوی 50/0 فرانک
neck and neck
<idiom>
درمسابقه مساوی ویا نزدیک به تساوی بودن
sit on a lead
بازی تاخیری برای حفظ مساوی یابرد
sit on the ball
بازی تاخیری برای حفظ مساوی یابرد
isochronal
همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
To swindle (fleece) someone .
سر بسر شدن ( مساوی درآمدن ؟ نه سود ونه زیان )
halve
مساوی بودن تعداد ضربات هر دو حریف در یک بخش ازبازی گلف
halved
مساوی بودن تعداد ضربات هر دو حریف در یک بخش ازبازی گلف
isotherm
خطی که نقاط دارای گرمای متوسط سالیانه مساوی رانشان میدهد
neutral soil
خاکی که نه خاصیت اسیدی دارد نه قلیائی یعنی پ هاش ان مساوی 7است
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
langley
واحد تشعشع خورشید مساوی یک گرم کالری در هرسانتیمتر مربع از سطح غیرمتشعشع
apportionment
تقسیم
dispensation
تقسیم
graduator
خط تقسیم کن
dispensations
تقسیم
cleavages
تقسیم
cleavage
تقسیم
allocating
تقسیم
allocates
تقسیم
allocate
تقسیم
repartition
تقسیم
branch
تقسیم
distributions
تقسیم
branches
تقسیم
admeasurement
تقسیم
divisions
تقسیم
dealing
تقسیم
distribution
تقسیم
allotment
تقسیم
division
تقسیم
sharing
تقسیم
allotments
تقسیم
admensuration
تقسیم
aminister
تقسیم کردن
distribution box
جعبه تقسیم
distribution coefficient
ضریب تقسیم
distribution of forces
تقسیم نیروها
divisions
عمل تقسیم
fifty-fifty
تقسیم بالمناصفه
fifty fifty
تقسیم بالمناصفه
delay allowance
زمان تقسیم
dividing
تقسیم بندی
regionalism
تقسیم کشوربنواحی
demultiplexer
تقسیم کننده
division
عمل تقسیم
clastic
تقسیم شونده
compart
تقسیم کردن
distributing box
جعبه تقسیم
splice box
جعبه تقسیم
busbar
جعبه تقسیم
distribution of the estate
تقسیم ترکه
divided
تقسیم شده
division line
خط تقسیم شده
division of labor
تقسیم کار
frequency alloment
تقسیم فرکانس
frequency division
تقسیم فرکانس
frequency domulipliction
تقسیم فرکانس
dichotomy
تقسیم به دو بخش
frequency distribution
تقسیم فرکانس
hyphenation
تقسیم کلمه
divisional
مربوط به تقسیم
administer
تقسیم کردن
administered
تقسیم کردن
administering
تقسیم کردن
division check
ازمایش تقسیم
autotomy
تقسیم خودبخود
divider
پرگار تقسیم
divider
تقسیم کننده
battery bus
جعبه تقسیم
indistributable
تقسیم نشدنی
distribution pannel
تابلوی تقسیم
dividable
قابل تقسیم
dichotomies
تقسیم به دو بخش
divide exception
استثناء تقسیم
divide exception
خطای تقسیم
fire distribution
تقسیم اتش
divisibility
قابلیت تقسیم
divisive
تقسیم کننده
administers
تقسیم کردن
allotment
پخش تقسیم
to share out
تقسیم کردن
water point
نقطه تقسیم اب
zeradivide
تقسیم بر صفر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com