Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (23 milliseconds)
English
Persian
repay
تلافی پس دادن به
repaying
تلافی پس دادن به
repays
تلافی پس دادن به
Search result with all words
to give one his revenge
فرصت جبران یا تلافی بحریف دادن
Other Matches
vindictive
تلافی
greets
تلافی
wanion
تلافی
incidence
تلافی
greeted
تلافی
greet
تلافی
reprisals
تلافی
tits
تلافی
reprisal
تلافی
retaliation
تلافی
amends
تلافی
compensation
تلافی
tit
تلافی
marque
تلافی
compensations
تلافی
retribution
تلافی
wrathful
تلافی دراوردن
reprisal
تلافی کردن
recompensed
جبران تلافی
recompenses
جبران تلافی
pays
تلافی کردن
reprisals
تلافی کردن
wrathful
تلافی کردن
recompensing
جبران تلافی
retaliate
تلافی کردن
rewards
مزد تلافی
reward
مزد تلافی
recoup
تلافی کردن
recouped
تلافی کردن
recouping
تلافی کردن
recoups
تلافی کردن
avenge
تلافی کردن
avenged
تلافی کردن
avenges
تلافی کردن
avenging
تلافی کردن
pay
تلافی کردن
retaliating
تلافی کردن
paying
تلافی کردن
retaliates
تلافی کردن
retaliated
تلافی کردن
rewarded
مزد تلافی
recompense
جبران تلافی
to make reprisal
تلافی در اوردن
by way of reciprocation
در تلافی
[کاری]
reciprocate
تلافی کردن
retaliative
تلافی کننده
rewardable
مزد تلافی
retaliator
متضمن تلافی
reciprocates
تلافی کردن
reciprocated
تلافی کردن
retortion
تلافی عینی
compensator
تلافی کننده
to make reprisal
تلافی کردن
to make r.
تلافی کردن
retortion
تلافی بعین
in return
در تلافی
[کاری]
vindictive
تلافی کننده
restitution
جبران تلافی
retort
جواب متقابل تلافی
reward
سزا تلافی کردن
reprise
خرج تلافی کردن
rewarded
سزا تلافی کردن
retorts
جواب متقابل تلافی
rewards
سزا تلافی کردن
to pay home
تلافی کامل کردن
to take vengeance on a person
تلافی برکسی دراوردن
rewardable
سزا تلافی کردن
Touché!
خوب تلافی کردی!
[در بحثی]
i will return his kindness
مهربانی او را تلافی خواهم کرد
to pay out
تنبیه کردن تلافی دراوردن
i paid him out well
خوب تلافی بسرش دراوردم
i repaid his kindress in kind
مهربانی او را عینا` تلافی کردم
to serve one out
تلافی بسر کسی دراوردن
unrequited
بدون تلافی یا عمل متقابل
serve one out
تلافی بسر کسی دراوردن
to take vengeance on any one
تلافی بر سر کس در اوردن از کسی انتقام گرفتن
congruous
درخور درست تلافی کننده یاجفت شونده
to get one's own back
تلافی برسر کسی دراوردن باکسی برابر شدن
She's done so much for us, we need to repay her somehow.
او
[زن]
این همه به ما کمک کرد. یکجوری باید تلافی بکنیم.
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reciprocate
تلافی کردن عمل متقابل کردن
reciprocates
تلافی کردن عمل متقابل کردن
reciprocated
تلافی کردن عمل متقابل کردن
retaliation
تلافی کردن مقابله کردن به مثل
countering
مقابله کردن تلافی کردن
countered
مقابله کردن تلافی کردن
counter
مقابله کردن تلافی کردن
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
compensate
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensates
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensated
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
house
منزل دادن پناه دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com