Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
full orbed
تمام روشن
Other Matches
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylight
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
daylit
روز روشن روشن کردن
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
beta software
نرم افزاری که هنوز تمام آزمایش ها رویش تمام نشده و ممکن است هنوز مشکل داشته باشد
terminates
تمام شدن تمام کردن
terminate
تمام شدن تمام کردن
terminated
تمام شدن تمام کردن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
adobe type manager
استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
raster
سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
lap
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lapped
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
beneficial occupancy
اشغال ساختمان نیمه تمام استفاده از ساختمان نیمه تمام
panorama
تمام نما اینه تمام نما
full track
تمام شنی خودرو تمام شنی
panoramas
تمام نما اینه تمام نما
fogless
روشن
shriller
روشن
in a good light
روشن
clear
روشن
clearer
روشن
sets
روشن
eyebright
روشن
eidetic
روشن
clearest
روشن
furbisher
روشن گر
clears
روشن
clear cut
روشن
clear-cut
روشن
clean-cut
روشن
clean cut
روشن
set
روشن
elucidating
روشن
expressing
روشن
setting up
روشن
elucidates
روشن
expresses
روشن
elucidated
روشن
expressed
روشن
elucidate
روشن
vivid
روشن
cleaners
روشن
diaphanous
روشن
alight
روشن
alighted
روشن
alighting
روشن
alights
روشن
on
روشن
shrill
روشن
shrillest
روشن
legible
روشن
cloudless
روشن
explicit
روشن
express
روشن
sharp cut
روشن
brighter
روشن
perspicuous
روشن
brightest
روشن
moonlit
روشن
sunnier
روشن
sunniest
روشن
sunny
روشن
on/off
روشن
unequivocal
روشن
unequivocally
روشن
lucid
روشن
bright
روشن
transparently
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
explicit
<adj.>
روشن
litten
روشن
distinct
<adj.>
روشن
luculent
روشن
definite
روشن
light
روشن
lighted
روشن
transparent
روشن
lightest
روشن
nitid
روشن
brightens
روشن کردن
clear-sighted
روشن بین
illuminate
روشن فکر
illuminate
روشن کردن
inexplicable
روشن نکردنی
limpid
روشن خالص
tones
سایه روشن
tone
سایه روشن
light
روشن کردن
lighted
روشن کردن
lightest
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
brightening
روشن کردن
brightened
روشن کردن
brighten
روشن کردن
illuminating
روشن کردن
serene
روشن صاف
second sight
روشن بینی
clarifying
روشن کردن
illuminating
روشن فکر
clarify
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
illumining
روشن کردن
illumines
روشن کردن
illumined
روشن کردن
illumine
روشن کردن
enlighten
روشن فکرکردن
illuminates
روشن ساختن
enlightening
روشن فکرکردن
kindles
روشن شدن
illuminate
روشن ساختن
illuminates
روشن کردن
kindled
روشن شدن
illuminates
روشن فکر
kindle
روشن شدن
igniting
روشن کردن
ignites
روشن کردن
ignited
روشن کردن
ignite
روشن کردن
enlightens
روشن فکرکردن
illuminating
روشن ساختن
lightish
نسبتا روشن
phanerogamous
روشن زاد
pick wickian
روشن بین
picturesquely
بطور روشن
power on
روشن کردن
power up
روشن کردن
relume
روشن کردن
saturated colour
رنگهای روشن
to brighten up
روشن شدن
to bring tl light
روشن کردن
phanerogamic
روشن زاد
pervious
روشن بین
perspicuously
بطور روشن
lightsome
سبک روشن
lightsome
برنگ روشن
lucent
روشن وشفاف
lumine
روشن کردن
nacarat
قرمز روشن
pale varnish
لاک روشن
paris blue
جوهرابی روشن
penumbra
سایه روشن
perspicuity
روشن بینی
to clear up
روشن کردن
to come to light
روشن شدن
light
<adj.>
رنگ روشن
yin yang
تیره و روشن
to fire up
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
traffic signal
نشانه روشن
transparent color
رنگ روشن
transpicuous
روشن اشکار
turn on
روشن کردن
unambiguous
واضح روشن
In broad daylight.
درروز روشن
Paleblue
<adj.>
<noun>
آبی روشن
light and shade
سایه روشن
elucidated
روشن کردن
refreshes
روشن کردن
illumination
روشن سازی
illuminations
روشن سازی
enlightenment
روشن فکری
liberally
با فکر روشن
clairvoyance
روشن بینی
luminaries
جسم روشن
refreshed
روشن کردن
refresh
روشن کردن
twilight
صبح روشن
elucidates
روشن کردن
elucidating
روشن کردن
vividly
بطور روشن
brightly
بطور روشن
mauve
ارغوانی روشن
clairvoyant
روشن بین
clairvoyants
روشن بین
twilight
تاریک روشن
twilight
تاریک و روشن
luminary
جسم روشن
bertha
درخشان روشن
fire up
روشن کردن
half tone
سایه روشن
head work
فکر روشن
illume
روشن کردن
illuminant
روشن کننده
illuminative
روشن کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com