Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (43 milliseconds)
English
Persian
end
تمام کردن خاتمه دادن
ended
تمام کردن خاتمه دادن
ends
تمام کردن خاتمه دادن
Search result with all words
to get done with
خاتمه دادن تمام کردن
Other Matches
burn out
تمام شدن سوخت به طور غیرمنتظره خاتمه سوزش زمان خاتمه سوزش سوختن
to come to an end
خاتمه یافتن تمام شدن
ends
خاتمه دادن خاتمه یافتن
end
خاتمه دادن خاتمه یافتن
ended
خاتمه دادن خاتمه یافتن
contract termination
فسخ یا خاتمه تمام یا قسمتی از قرارداد
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
burnout velocity
سرعت موشک در خاتمه سوختن خرج و تمام شدن ان
to knit up
خاتمه دادن
cessation
خاتمه دادن
call off
خاتمه دادن
to break off
خاتمه دادن
to put an end to
خاتمه دادن
to bring to an end
خاتمه دادن
pt down
بزوربچیزی خاتمه دادن
muster out
بخدمت خاتمه دادن
lay off
بخدمت خاتمه دادن
termination
خاتمه دادن یا توقف
terminate
خاتمه دادن منتهی
completing
خاتمه دادن به یک کار
completes
خاتمه دادن به یک کار
terminated
خاتمه دادن منتهی
terminates
خاتمه دادن منتهی
layoff
خاتمه دادن به خدمت
layoffs
خاتمه دادن به خدمت
completed
خاتمه دادن به یک کار
to fight out
باجنگ خاتمه دادن
complete
خاتمه دادن به یک کار
disaffiliate
به همکاری یا شراکت خاتمه دادن
to wind up
خاتمه دادن بپایان رساندن
logging
عمل خاتمه دادن عملیات در یک سیستم
hang up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-ups
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
interplead
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
end
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
ends
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
sequential
خاتمه دادن یک کار در سیستم دستهای پیش از اینکه بعدی شروع شود
ended
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
terminates
تمام شدن تمام کردن
terminate
تمام شدن تمام کردن
terminated
تمام شدن تمام کردن
reach out with an olive branch
<idiom>
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
wear one's heart on one's sleeve
<idiom>
نشان دادن تمام احساسات
lap
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lapped
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
jump instruction
دستور برنامه نویسی برای خاتمه دادن به یک سری دستورات و هدایت پردازنده به بخش دیگر برنامه
site poll
قرار دادن تمام ترمینال ها یا وسایل در یک محل
terminates
محدود کردن خاتمه یافتن
terminated
محدود کردن خاتمه یافتن
terminate
محدود کردن خاتمه یافتن
erasing
قرار دادن تمام ارقام در فضای ذخیره سازی به صفر
erases
قرار دادن تمام ارقام در فضای ذخیره سازی به صفر
erased
قرار دادن تمام ارقام در فضای ذخیره سازی به صفر
erase
قرار دادن تمام ارقام در فضای ذخیره سازی به صفر
swopping
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swap
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swapped
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swaps
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swopped
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
swops
توقف استفاده از یک برنامه قرار دادن موقت آن در محل ذخیره سازی , اجرای برنامه ریگر و پس از خاتمه بازگشت به برنامه اولی
adjourning
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
adjourned
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
adjourns
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
adjourn
بوقت دیگر موکول کردن خاتمه یافتن
passes
عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
pass
عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
passed
عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
raster
سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
demo
نشان دادن آنچه یک برنامه کاربردی میتواند انجام دهد بدون پیاده سازی تمام توابع
return
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returning
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returned
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returns
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
suspend
دستوری که هنگگام اجرای ویندوز استفاده میشود در کامپیوتر laptop باتری برای نشان دادن تمام قط عات الکترونیکی آن
suspending
دستوری که هنگگام اجرای ویندوز استفاده میشود در کامپیوتر laptop باتری برای نشان دادن تمام قط عات الکترونیکی آن
suspends
دستوری که هنگگام اجرای ویندوز استفاده میشود در کامپیوتر laptop باتری برای نشان دادن تمام قط عات الکترونیکی آن
beta software
نرم افزاری که هنوز تمام آزمایش ها رویش تمام نشده و ممکن است هنوز مشکل داشته باشد
to fill out
تمام کردن
to finish off
تمام کردن
get (something) over with
<idiom>
تمام کردن
attaining
تمام کردن
run out of
تمام کردن
go through with
<idiom>
تمام کردن
get through
تمام کردن
fulfills
تمام کردن
integrate
تمام کردن
to see through
تمام کردن
integrates
تمام کردن
integrating
تمام کردن
to see out
تمام کردن
forth
تمام کردن
attained
تمام کردن
fulfill
تمام کردن
attain
تمام کردن
to run away with
تمام کردن
attains
تمام کردن
fiddle away
تمام کردن
fulfils
تمام کردن
fulfilled
تمام کردن
to eat up
تمام کردن
use up
تمام کردن
fulfilling
تمام کردن
fulfil
تمام کردن
to apply for written testimony
استشهاد تمام کردن
make a day of it
<idiom>
تمام روزکار کردن
nip and tuck
<idiom>
به سختی تمام کردن
exhausts
تمام کردن بادقت بحث کردن
exhaust
تمام کردن بادقت بحث کردن
use up
تمام شدن مصرف کردن
ceased
بند امدن تمام کردن
processes
بانجام رساندن تمام کردن
shoot one's wad
<idiom>
تمام پول را خرج کردن
cease
بند امدن تمام کردن
see out
<idiom>
تمام کردن وخارج شدن
ceases
بند امدن تمام کردن
dost
بپایان رسانیدن تمام کردن
call it quits
<idiom>
متوقف کردن تمام کار
done with
<idiom>
تمام کردن استفاده از چیزی
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
unquote
نقل قول را تمام کردن
ceasing
بند امدن تمام کردن
put one's foot down
<idiom>
با تمام وجود اعتراض کردن
process
بانجام رساندن تمام کردن
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
finishes
تمام کردن رنگ وروغن زدن
polish off
از جلو کسی درامدن تمام کردن
fish out
تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
To consume all ones energy .
تمام نیروی خودرا مصرف کردن
finish
تمام کردن رنگ وروغن زدن
disciplines
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
speeding
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speed
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erase
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
speeds
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
strike out
تمام کردن بازی با سه استرایک پی در پی در بخش دهم
erased
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erasing
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erases
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
zapping
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zap
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapped
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zaps
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
to make an end of
موقوف کردن تمام کردن
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to listen with rapt attention
با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
clear
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearer
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearest
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clears
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
zero in on
<idiom>
تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
letter of dismissal
خاتمه
notice to quit
خاتمه
last a
خاتمه
notice of cancellation
خاتمه
notice of determination
خاتمه
notice of termination
خاتمه
lay-off
خاتمه
closures
خاتمه
closure
خاتمه
end
خاتمه
expiry
خاتمه
termination
خاتمه
prorogation
خاتمه
quit
خاتمه
quitting
خاتمه
sequel
خاتمه
end all
خاتمه
sequels
خاتمه
ending
خاتمه
endings
خاتمه
ends
خاتمه
abrogation
خاتمه
ended
خاتمه
withdrawal
خاتمه
dismissal
خاتمه
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
end mark
نشان خاتمه
terminates
خاتمه یافتن
end
خاتمه فرجام
endings
خاتمه پیام
ending
خاتمه پیام
due out
خاتمه یافته
closing
خاتمه عملیات
ended
خاتمه یافتن
expirations
خاتمه بازدم
terminative
خاتمه دهنده
expiration
خاتمه بازدم
terminate
خاتمه یافتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com