Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (33 milliseconds)
English
Persian
centralised
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralises
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralising
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralize
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralizes
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralizing
تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
Other Matches
concentrating
تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrate
تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrates
تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
centralize
تمرکز دادن تمرکزی کردن
concenter
تمرکز دادن تغلیظ کردن
centralised
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizing
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralising
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizes
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralises
تمرکز دادن تمرکزی کردن
condenser
الت جمع کردن و تمرکز دادن برق
retains
تمرکز دادن
retaining
تمرکز دادن
retained
تمرکز دادن
concentrates
تمرکز دادن
concentrate
تمرکز دادن
concentrating
تمرکز دادن
retain
تمرکز دادن
decentralizing
عدم تمرکز دادن
concentrating
تمرکز دادن تغلیظ
massing of fire
تمرکز دادن اتشها
decentralize
عدم تمرکز دادن
decentralises
عدم تمرکز دادن
decentralizes
عدم تمرکز دادن
decentralised
عدم تمرکز دادن
concentrates
تمرکز دادن تغلیظ
concentrate
تمرکز دادن تغلیظ
decentralising
عدم تمرکز دادن
concentration
تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
concentrations
تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
concentrate
تمرکز کردن
concentrating
تمرکز کردن
concentrates
تمرکز کردن
centricity
وقوع درمرکز
center
درمرکز قرارگرفتن
centric
واقع درمرکز
centers
درمرکز قرارگرفتن
centralisation
استقرار درمرکز
centred
درمرکز قرارگرفتن
centre
درمرکز قرارگرفتن
centralization
استقرار درمرکز
centered
درمرکز قرارگرفتن
under fire
<idiom>
درمرکز حمله بودن
pool
قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
localization
تمرکز درنقطه بخصوصی محلی کردن
center
کانونی کردن تمرکز یافتن مرکز
pooled
قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pools
قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
hit the high spots
<idiom>
روی نکته اصلی تمرکز کردن
disciplines
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
concentrations
تمرکز
concentration
تمرکز
centralization
تمرکز
centralisation
تمرکز
centering
تمرکز
focusing
تمرکز
yeep joung
تمرکز
period of concentration
زمان تمرکز
focusing magnet
مغناطیس تمرکز ده
electrostatic focusing
تمرکز الکتروستاتیکی
focusing control
تنظیم تمرکز
data concentration
تمرکز داده
line concentrator
تمرکز کننده خط
automatic focusing
تمرکز خودکار
center
تمرکز یافتن
centralists
طرفدار تمرکز
post deflection focusing
تمرکز پس از انحراف
horizontal integration
تمرکز افقی
totalitarianism
تمرکز گرایی
centered
تمرکز یافتن
centers
تمرکز یافتن
centre
تمرکز یافتن
centralist
طرفدار تمرکز
gas focusing
تمرکز با گاز
center spuare
زاویه تمرکز
electron focusing
تمرکز الکترون
magnetic focusing
تمرکز الکترومغناطیسی
centering tool
ابزار تمرکز
concentration ratio
نرخ تمرکز
concentration ratio
نسبت تمرکز
concentration of fire
تمرکز اتش
ionic focusing
تمرکز با گاز
concentative
تمرکز دهنده
centred
تمرکز یافتن
focalization
تمرکز در کانون
concentration
تمرکز عده ها
degree of centralization
درجه تمرکز
decentralization
عدم تمرکز
visual focusing
تمرکز دیداری
stress concentration
تمرکز تنش
cost center
تمرکز هزینه
electromagnetic focusing
تمرکز الکترومغناطیسی
concentrations
تمرکز عده ها
crossover
تمرکز نخستین
focusing coil
پیچک تمرکز
cathexis
تمرکز روانی
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
self focus
تنظیم تمرکز خودکار
bourrelet
ورم تمرکز گلوله
concentration area
منطقه تمرکز اتش
masses
تمرکز قوای جنگی
massing
تمرکز قوای جنگی
critical concentration
میزان تمرکز بحرانی
centralized design
طراحی تمرکز یافته
mass
تمرکز قوای جنگی
authoritarianism
فلسفهء تمرکز قدرت یا استبداد
centralism
سیستم تمرکز در اداره مملکت
electron beam focusing
تمرکز دهی اشعه الکترونی
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
statism
تمرکز قدرت اقتصادی در دولت مرکزی
gather writer
تمرکز اطلاعات در داخل یک رکورد فیزیکی
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate.
فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
permanent magnet focusing
تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
Zionism
نهضت تمرکز بنی اسرائیل درفلسطین
permanent magnet centering
تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
cathectic
وابسته به تمرکز روانی شهوانی شده
decentralism
سیستم عدم تمرکز در اداره مملکت
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
authoritarians
طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
Zionist
طرفدار نهضت تمرکز یهود در فلسطین صهیونیست
grommet
حلقه ثبات لوله ورم تمرکز گلوله
authoritarian
طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
tabbing
ترتیب حرکت تمرکز از یک دگمه یا میدان به دیگر با انتخاب کلید tab
neoclassical economics
در این اقتصاد تمرکز بیشتر بروی تقاضای مصرف کننده وروشهای ریاضی است
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
silicon valley
محلی در دره سانتاکلارای کالیفرنیا باگسترده ترین تمرکز تجارت وکار تکنولوژی عالی در جهان
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
departmentalism
اعنقاد به روش تمرکز دراداره کشور و تفویض اختیارات وسیع به مسئولین اداره امور تقسیمات کوچک مملکتی
designs
پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design
پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
sabot
کمربند گلوله حلفه تمرکز یا وسیله ثبات گلوله در مسیر بوش استقرار لوله جوفی
provincialism
اعتقاد به لزوم عدم تمرکز دراداره کشور و تقسیم اختیارات و مسئولیتها بین ایالات ونواحی کشور
institutionalizing
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
collimate
موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
pursue
تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued
تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues
تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursuing
تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
out lawry
طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
lays
قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lay
قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
receives
اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicates
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicating
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
receive
اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicated
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
anneal
نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
to veer and heul
پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
pays
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
pay
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
concentration area
منطقه تمرکز عده ها منطقه تجمع
ogive
ورم تمرکز گلوله رومی گلوله
propagating
منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
hire
اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
statements
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
mounts
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
mount
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
hires
اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
set out
شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
compensate
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensated
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
introduce
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
compensates
تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
introduced
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
propagate
منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagated
منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
introduces
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
propagates
منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
hiring
اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
introducing
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
designating
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
connect
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connects
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
statement
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
designate
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
to adjust
وفق دادن
[سازگار کردن]
[مطابق کردن ]
designates
انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com