Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 220 (23 milliseconds)
English
Persian
differentiate
تمیز دادن
differentiates
تمیز دادن
differentiating
تمیز دادن
discern
تمیز دادن
discerned
تمیز دادن
discerns
تمیز دادن
individuate
تمیز دادن
Search result with all words
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
smug
تمیز کردن سروصورت دادن به
smugly
تمیز کردن سروصورت دادن به
smugness
تمیز کردن سروصورت دادن به
absterge
تمیز کردن شستشو دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
secern
تجزیه طلب شدن تمیز دادن
Other Matches
cleaned
تمیز
mense
حس تمیز
distinction
تمیز
discrimination
تمیز
neatest
تمیز
discernment
تمیز
cleans
تمیز
secernment
تمیز
cleanest
تمیز
neat and tidy
تر و تمیز
clean
تمیز
spiffy
تمیز
dinky
تمیز
dapper
تمیز
cleanly
تمیز
scrubby
تمیز
neat
تمیز
neater
تمیز
contradistinction
تمیز
purest
تمیز
purer
تمیز
pure
تمیز
distinctions
تمیز
cassation
تمیز
discretion
تمیز
age of discretion
سن تمیز
age of reason
سن تمیز
cleanest
تمیز کردن
refined
تمیز کرده
cleansed
تمیز کردن
scourer
تمیز کننده
cleaned
تمیز کردن
squeaky clean
بسیار تمیز
cleans
تمیز کردن
wisps
تمیز کردن
clean
تمیز کردن
discriminable
قابل تمیز
stimulus discrimination
تمیز محرک
superior court
دادگاه تمیز
supreme court
دیوان تمیز
clean house
تمیز کردن
clean
تمیز کردن
do the cleaning
تمیز کردن
clean bill of lading
بارنامه تمیز
discernible
قابل تمیز
discriminating intellect
قوه تمیز
grooming
تمیز کردن
discriminator
تمیز دهنده
epicritic
تمیز دهنده
scouring
تمیز کاری
scourers
تمیز کننده
identification
تطبیق تمیز
replotting
تمیز کردن
cleanses
تمیز کردن
cleanse
تمیز کردن
sensory discrimination
تمیز حسی
distinguishable
قابل تمیز
indiscriminately
بدون تمیز
wisp
تمیز کردن
indiscernible able
تمیز ندادنی
indiscreet
بی تمیز بی احتیاط
high court of
دیوانعالی تمیز
hight court of cassetion
دیوان عالی تمیز
discreet
دارای تمیز وبصیرت
scrub
خراشیدن تمیز کردن
high court of cassation
دیوان عالی تمیز
pick up
<idiom>
تمیز ،مرتب کردن
cleaned
تمیز کردن چیزی
antiseptic
تمیز و پاکیزه مشخص
antiseptics
تمیز و پاکیزه مشخص
emblazoned
تمیز چاپیا دوختهشده
scrubbed
خراشیدن تمیز کردن
cleans
تمیز کردن چیزی
cleanest
تمیز کردن چیزی
spic and span
<idiom>
خیلی تمیز ومرتب
scrubbing
خراشیدن تمیز کردن
scrubs
خراشیدن تمیز کردن
prim
خیلی محتاط تمیز
This isn't clean.
این تمیز نیست.
clean
تمیز کردن چیزی
discriminative
وابسته به تبعیض یا تمیز
spruce up
<idiom>
مجددا آراستن ،تمیز کردن
dry clean
لباس را بابخار تمیز کردن
distinctively
بطورمشخص یا اختصاصی بروجه تمیز
cleanser
وسیله یا ماده تمیز کننده
cleansers
وسیله یا ماده تمیز کننده
denotative
دارای قوه تفکیک یا تمیز تمیزی
tassel
پارچه برای تمیز کردن تیر
indistinguishable
غیر قابل تشخیص تمیز ندادنی
tassels
پارچه برای تمیز کردن تیر
I want these clothes cleaned.
من میخواهم این لباس ها تمیز شود.
racking
تمیز کردن شبکه توری اشغال گیر
differentiation
فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
epicritic
تمیز دهنده گرما وسرما حساس بسرماوگرما
mopped
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopping
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mop
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mops
چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
graving dock
اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
head
دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
go devil
لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن لوله نفت
vacuum
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuuming
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
clean up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
vacuumed
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
clean-up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
vacuums
جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scavenge
سپوری کردن تمیز کردن
scavenged
سپوری کردن تمیز کردن
scavenges
سپوری کردن تمیز کردن
focused
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focuses
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focussed
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focusses
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focussing
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
focus
تنظیم صفحه نمایش به طوری که تصویر نمایش داده شده روی صفحه نمایش تمیز و صاف باشد
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com