English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
English Persian
clean تمیز کردن چیزی
cleaned تمیز کردن چیزی
cleanest تمیز کردن چیزی
cleans تمیز کردن چیزی
Other Matches
do the cleaning تمیز کردن
clean تمیز کردن
cleaned تمیز کردن
cleanses تمیز کردن
clean house تمیز کردن
replotting تمیز کردن
grooming تمیز کردن
clean تمیز کردن
cleansed تمیز کردن
cleans تمیز کردن
wisps تمیز کردن
wisp تمیز کردن
cleanse تمیز کردن
cleanest تمیز کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
scrubs خراشیدن تمیز کردن
pick up <idiom> تمیز ،مرتب کردن
scrub خراشیدن تمیز کردن
scrubbing خراشیدن تمیز کردن
scrubbed خراشیدن تمیز کردن
clean up عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
clean-up عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
dry clean لباس را بابخار تمیز کردن
smug تمیز کردن سروصورت دادن به
spruce up <idiom> مجددا آراستن ،تمیز کردن
absterge تمیز کردن شستشو دادن
smugly تمیز کردن سروصورت دادن به
smugness تمیز کردن سروصورت دادن به
tassels پارچه برای تمیز کردن تیر
tassel پارچه برای تمیز کردن تیر
racking تمیز کردن شبکه توری اشغال گیر
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
mop چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopped چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopping چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mops چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
graving dock اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
scavenges سپوری کردن تمیز کردن
scavenge سپوری کردن تمیز کردن
scavenged سپوری کردن تمیز کردن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
head دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
go devil لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن لوله نفت
vacuuming جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuumed جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuums جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuum جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
neat تمیز
age of reason سن تمیز
cleans تمیز
distinction تمیز
scrubby تمیز
contradistinction تمیز
cleanly تمیز
secernment تمیز
discrimination تمیز
dinky تمیز
distinctions تمیز
age of discretion سن تمیز
discretion تمیز
neater تمیز
neatest تمیز
neat and tidy تر و تمیز
cassation تمیز
dapper تمیز
clean تمیز
cleaned تمیز
cleanest تمیز
spiffy تمیز
pure تمیز
purer تمیز
purest تمیز
discernment تمیز
mense حس تمیز
indiscreet بی تمیز بی احتیاط
scouring تمیز کاری
supreme court دیوان تمیز
individuate تمیز دادن
refined تمیز کرده
stimulus discrimination تمیز محرک
sensory discrimination تمیز حسی
discern تمیز دادن
indiscernible able تمیز ندادنی
discerned تمیز دادن
discerns تمیز دادن
high court of دیوانعالی تمیز
distinguishable قابل تمیز
superior court دادگاه تمیز
discriminable قابل تمیز
scourers تمیز کننده
scourer تمیز کننده
discriminating intellect قوه تمیز
differentiating تمیز دادن
differentiates تمیز دادن
discernible قابل تمیز
differentiate تمیز دادن
squeaky clean بسیار تمیز
identification تطبیق تمیز
clean bill of lading بارنامه تمیز
epicritic تمیز دهنده
discriminator تمیز دهنده
indiscriminately بدون تمیز
emblazoned تمیز چاپیا دوختهشده
high court of cassation دیوان عالی تمیز
hight court of cassetion دیوان عالی تمیز
antiseptic تمیز و پاکیزه مشخص
prim خیلی محتاط تمیز
antiseptics تمیز و پاکیزه مشخص
discreet دارای تمیز وبصیرت
This isn't clean. این تمیز نیست.
discriminative وابسته به تبعیض یا تمیز
spic and span <idiom> خیلی تمیز ومرتب
cleanser وسیله یا ماده تمیز کننده
cleansers وسیله یا ماده تمیز کننده
distinctively بطورمشخص یا اختصاصی بروجه تمیز
I want these clothes cleaned. من میخواهم این لباس ها تمیز شود.
indistinguishable غیر قابل تشخیص تمیز ندادنی
secern تجزیه طلب شدن تمیز دادن
denotative دارای قوه تفکیک یا تمیز تمیزی
differentiation فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
epicritic تمیز دهنده گرما وسرما حساس بسرماوگرما
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
deduct کم کردن چیزی از کل
to smell at something چیزی را بو کردن
to cut something چیزی را کم کردن
deducts کم کردن چیزی از کل
make do with something با چیزی تا کردن
make something do با چیزی تا کردن
deducting کم کردن چیزی از کل
deducted کم کردن چیزی از کل
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com