English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
reincarnation تناسخ در جسم تازه
reincarnations تناسخ در جسم تازه
Other Matches
reincarnations تناسخ
reincarnation تناسخ
transmogrification تناسخ
metempsychosis تناسخ
transmigrator تناسخ کننده
transmigrate تناسخ کردن
pythagoreanism عقیده به تناسخ
transmigratory مهاجرتی مربوط به تناسخ
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
newfashioned تازه
greenest تازه
renewed تازه
post glacial تازه
green تازه
scions تازه
red hot تازه
newfangled مد تازه
inchoative تازه
mint a mint condition تازه تازه
up to date تازه
up-to-date تازه
brand new تر و تازه
new born تازه
dewy تازه
dewiest تازه
dewier تازه
new fallen تازه
modern تازه
newest تازه
new fashioned تازه
scion تازه
freshest تازه
young تازه
younger تازه
fresh تازه
new- تازه
new تازه
fresh- تازه
recent تازه
new laid تازه
new-laid تازه
newer تازه
the new world تازه
grcen wine شراب تازه
reappraisal ارزیابی تازه
refreshments تازه سازی
green old wound زخم تازه
reprints چاپ تازه
reappraisals ارزیابی تازه
rebirth تولد تازه
birdegroom تازه داماد
bran new بکلی نو یا تازه
green crop علف تازه
reprinting چاپ تازه
carechumen تازه وارد
green concrete بتن تازه
freshened تازه کردن
novice تازه کار
new laid تازه گذاشته
regeneration تولد تازه
late تازه گذشته
refreshingly تازه کننده
refreshing تازه کننده
renewals تازه سازی
new-laid تازه گذاشته
renewal تازه سازی
novices تازه کار
refreshed تازه کردن
reprinted چاپ تازه
reprint چاپ تازه
refresh تازه کردن
brand-new بکلی نو یا تازه
beginner تازه کار
refreshes تازه کردن
beginners تازه کار
verdured تازه سرسبز
ultramodern بسیار تازه
to innovate in تازه اوردن
to bring in تازه اوردن
tenderfoot تازه کار
sup.latest or last تازه گذشته
span new کاملا تازه
span new خیلی تازه
settlor مهاجر تازه
scarc ely جخت تازه
revised edition چاپ تازه
regeneracy تولد تازه
young ice یخ تازه بسته
far out تازه و غیرسنتی
turn over a new leaf <idiom> شروعی تازه
What is new? What is cooking ? تازه چه خبر ؟
refresher تازه کننده
recent development بسط تازه
recension چاپ تازه
new built تازه ساز
new built تازه ساخت
new blown تازه شگفته
new arrived تازه رسیده
neoteric نویسنده تازه
neoteric جدید تازه
neocortex قشر تازه مخ
neo christianity مسیحیت تازه
nascency تازه پیداشدگی
nascence تازه پیداشدگی
juvenescent تازه جوان
jackleg تازه کار
new buit تازه ساز
new buit تازه ساخت
ordinee شماش تازه
novitiate تازه کار
noviciate تازه کار
newish نسبه تازه
new jerusalem اورشلیم تازه
new fledged تازه پر در اورده
new fallen snow برف تازه
new employees کارمندان تازه
new comer تازه وارد
new come تازه رسیده
new come تازه امده
new clown تازه شکفته
newmade تازه ساخت
refreshment تازه سازی
recruit تازه سرباز
converted تازه کیش
bride تازه عروس
junior زودتر تازه تر
juniors زودتر تازه تر
convert تازه کیش
freshen تازه کردن
brides تازه عروس
freshening تازه کردن
freshest تازه کردن
rookie تازه کار
recruit کارمند تازه
converts تازه کیش
newcomer تازه وارد
settler مهاجر تازه
settlers مهاجر تازه
fresh- تازه کردن
converting تازه کیش
newcomers تازه وارد
freshens تازه کردن
recruited کارمند تازه
immigrants تازه وارد
greener تازه کار
recuperation نیروی تازه
recruits تازه سرباز
freshwater تازه کار
recruiting کارمند تازه
recruiting تازه سرباز
recuperation رمق تازه
fresh تازه کردن
recruits کارمند تازه
sucking تازه کار
breezy خنک تازه
immigrant تازه وارد
rookies تازه کار
recruited تازه سرباز
furbish صورت تازه دادن به
furbished صورت تازه دادن به
switched on <idiom> لحنی با نظریه تازه
furbishes صورت تازه دادن به
furbishing صورت تازه دادن به
initiate تازه وارد کردن
new discovered تازه کشف شده
new discovered تازه پیدا شده
new coined تازه وضع شده
greenly بطور تازه و سبز
colewort کلم تازه ونورس
lands man ملوان تازه کار
only at the second go تازه در دومین تقلا
initiated تازه وارد کردن
initiates تازه وارد کردن
initiating تازه وارد کردن
revivifies نیروی تازه دادن
freshest سرد تازه نفس
new departure اغاز رویه تازه
inchoate تازه بوجود امده
redecorate تزئینات تازه کردن
This isn't fresh. این تازه نیست.
freshest تازه کار ناازموده پر رو
new arrived تازه وارد شده
redecorated تزئینات تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
neoteric تازه بدنیا امده
redecorating تزئینات تازه کردن
revivified نیروی تازه دادن
jumped-up تازه به دوران رسیده
powder برف خشک تازه
powdering برف خشک تازه
tiro نواموز تازه کار
the night is yet young تازه سرشب است
powders برف خشک تازه
fresh water ; fruit juice. آب شیرین (تازه )؛آب میوه
newborn تازه زاییده شده
tenderfoot ادم تازه وارد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com