English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (19 milliseconds)
English Persian
To do something hurriedly. تند تند کاری راانجام دادن
Search result with all words
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
Other Matches
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
Be a good chap(fellow)and do it. جان من اینکار راانجام بد ؟
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
chandler فردی که تدارکات کشتی راانجام میدهد
see that he does it مراقبت کنید که ان کار راانجام دهد
freighter فرد یا شرکتی که حمل کالا راانجام میدهد
freighters فرد یا شرکتی که حمل کالا راانجام میدهد
To arrange (fix up) something. ترتیب کاری را دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
shake up <idiom> تغییر دادن سیستم کاری
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
to put any one up to something کسی را در کاری دستور دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
to empower somebody to do something اختیار دادن به کسی برای کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
rushing برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushed برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
to ring the changes کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
embriodery [آراستن و زینت دادن زمینه فرش به کمک سوزن کاری و گلدوزی]
to press the button دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
ended کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
ends کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
end کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
cold work عملیات شکل دادن و چکش کاری فلزات در حالت سرد ودر دماهای پایین
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
drilling pattern نمونه مته کاری الگوی مته کاری
broaches ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broach ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broached ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broaching ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
mosaics موزاییک کاری معرق معرق کاری
plumbery سرب کاری کارخانه سرب کاری
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
plasterwork گچ کاری
effective کاری
malfunctions کژ کاری
malfunctioned کژ کاری
inaction بی کاری
malfunction کژ کاری
hypofunction کم کاری
feckful کاری
parget گچ کاری
plastering گچ کاری
under employment کم کاری
slobbery تف کاری
intent on doing anything کاری
flower piece گل کاری
curries کاری
curry کاری
currie کاری
impotence کاری
impotency کاری
active کاری
electroplating اب کاری
curry powders کاری
curry powder کاری
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
energetic جدی کاری
probationership ازمایش کاری
brocade زری کاری
brickwork سفت کاری
stonemasonry سنگ کاری
studious of doing a thing بکردن کاری
in return در تلافی [کاری]
dry farm دیم کاری
pomiculture میوه کاری
glazing شیشه کاری
by way of reciprocation درعوض [کاری]
in return درعوض [کاری]
studious to do a thing بکردن کاری
by way of reciprocation به جای [کاری]
in return به جای [کاری]
drilling work مته کاری
by way of reciprocation در تلافی [کاری]
stannary قلع کاری
delicacy of touch ریزه کاری
filing سوهان کاری
cutting off برش کاری
amalgamates ملغمه کاری
crypianalysis پنهان کاری
counterattack بدل کاری
cotton plantation پنبه کاری
contrasuggestibility وارون کاری
amalgamating ملغمه کاری
stucco گچ کاری کردن
contouring operation فرم کاری
compulsiveness مکرر کاری
sew سوزن کاری
steelwork فولاد کاری
disguised underemployment کم کاری پنهان
stalactite work مقرنس کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com